تبليغاتX
يكي مثل من

يكي مثل من

روزها و شب های زندگی و مردگی " یکی مثل من "

معنی زندگی

معنای گرما را نمی دانستم تا این که آغوش تو را شناختم و بعد از آن دیگر سرمایی حس نکردم تا این که پس از رفتنت خود را بی کس و تنها در اتاق کوچک و تاریک دنیا یافتم. وقتی رفتی فهمیدم که خیلی چیز های دیگر را هم نفهمیده بوده ام . فقر ، اسارت ، غربت و غم ، تاریکی و نابودی ... همه در نبود تو معنا می شوند. نفس های آخر من است... بیا.
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 11:23  توسط حامد  | 

صدف سیاه

 

همیشه از رنگ سیاه متنفر بودم تا این که فهمیدم این طور عاشق توست و تو را این گونه در آغوش خود گرفته است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 22:31  توسط حامد  | 

اعتماد به نفس

سلام

به نظر من یکی از چیز هایی که موجب اعتماد به نفس می شه اینه که آدم وقتی تنهاست و کسی از کاری که میکنه خبر نداره ٬ ببینه اگه دیگران می دونستند که الان داره چی کار می کنه اون کار رو انجام می داد یا نه . اگه اون جا انجام نمی داد این جا هم انجام نده.

حالا حتما می پرسید ربطش به اعتماد به نفس چیه . خب باید یه مدتی تمرین کنید و خودتون بفهمید.

فعلا...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 11:9  توسط حامد  | 

داستان : "عمسن"

به نام خدا

در بین کوچه پس کوچه های خیابان انقلاب ، کوچه ای بود که به خاطر سقف ضربی روی سرش نام گذر بر روی آن گذاشته بودند: "گذر جدّا" . همین سقف قدیمی توانسته بود از مدتها پیش حفاظ چندین دکان کوچک ، از آفتاب و باد و باران باشد و با سایه ی خود عده ای از مردم زحمت کش شهر را دور هم جمع کند.

 هر روز صبح بوی نان داغ از نانوایی شاطر حسین ، تمام محله ی جدّا را پر می کرد. نانوایی شاطر حسین بیست و چهار ساعت باز بود و نیمه شب ها سفارشات را آماده می کردند. اندکی پیش از اذان صبح ، دو کارگر خسته ای که از شب تا صبح نان پخته بودند دست از کار می کشیدند و در حالی که کارگران شیفت بعدی ، پیش بند های سفید خود را به دور کمر می بستند ، دو پیر مرد بقچه به دست از در نانوایی خارج می شدند و در تاریکی کوچه های باریک محله محو می شدند. بقالی روبروی نانوایی ، دومی مغازه ای بود که باز می شد . با روشن شدن هوا و بالا آمدن خورشید ، کم کم آب فروشی ته گذر ، انگشتر سازی و قصابی هم کرکره ی مغازه های خود را با سر و صدا بالا می بردند. با باز شدن مغازه ی میر مهدی ، طبق معمول بوی سرکه و آبلیموی تازه ، تمام گذر را پر می کرد. آخرین مغازه ای هم که باز می شد ، کبابی برادران نصر اللهی بود ؛ چون کسی برای صبحانه خوردن به آن جا نمی رفت. اگر کسی حوالی ساعت نه و نیم از گذر رد می شد ، برادران نصر اللهی را می دید که با روپوش های متحد الشکل قرمز رنگ ، هر کدام مشغول فراهم کردن اسباب ناهار ظهر هستند. یکی میز و صندلی های مغازه را مرتب می کرد و روی هر کدام مقداری نمک و سماق می گذاشت . دیگری مشغول به سیخ گرفتن گوشت های چرخ کرده بود . دیگری هم سیخ های استفاده شده را با سیم تمیز می کرد.

حوالی ساعت یازده که محصلین کم کم از کلاس و درس و مدرسه بر می گشتند تقریبا گذر جدّا ، پر جنب و جوش ترین ساعت روز خود را می گذراند و همه مشغول کار بودند. معمولا این موقع از روز " عمسن" آرام آرام وارد گذر می شد. پیر مردی بود تقریبا هفتاد ساله ، لاغر اندام و قد کوتاه . همیشه شلوار سورمه ای رنگ کهنه ای به پا داشت که شاید از شصت سالگی تا آن موقع آن را پوشیده بود به طوری که نمی شد حدس زد که در ابتدا چه رنگی بوده است. پیراهن سفیدی می پوشید و البته برای این که سرما نخورد ، در فصل های سرد سال ، ژیله ی بافتنی کرمی رنگی ، روی پیراهنش می پوشید که به خاطر بلندی اش جیب های شلوارش را از دید دیگران مخفی می کرد.

 اسم واقعی اش حسن بود ولی به جز شاطر حسین که او را حسن آقا صدا می زد، همه او را "عمسن " صدا می زدند که در حقیقت مخفف کلمه ی "عمو حسن " بود . به خاطر خنده ی شیرینی که همیشه بر لب داشت محبوب همه اهل محل بود و هر روز مدت زیادی را برای صحبت کردن با اهل محل می گذراند. زانو هایش درد می کرد و نمی توانست به خوبی راه برود ، حتی در نماز هم پاهایش را جلو خدا دراز می کرد و نشسته نماز می خواند. اما با همه ی این حرف ها هیچ گاه عصا به دست نمی گرفت شاید می خواست به همه اثبات کند که هنوز پیر نشده است. اما پیری اش به هیج وجه قابل مخفی کردن نبود. به خاطر مشکل زانو هایش نمی توانست درست راه برود و برای حفظ تعادل در هنگام راه رفتم مجبور بود دستانش را دور از بدنش بگیرد . درست مانند کسانی که می خواهند روی یخ راه بروند و هر لحظه از این که لیز بخورند می ترسند.

 خلاصه به همین منوال از اول گذر تا آخر گذر را طی می کرد و به هر یک از دکان ها که می رسید مدتی با صاحب آن صحبت می کرد و از شرق و غرب زندگی را به هم پیوند می داد. با این که از کار افتاده بود و دیگر قدرت این را نداشت که شغلی داشته باشد ولی نا خود آگاه به جزء غیر قابل انفکاک گذر تبدیل شده بود و همه به وجود او عادت کرده بودند و به قول معروف تا چند کلمه ای با صحبت نمی کردند روزشان به شب نمی رسید. هر روز ظهر مغازه داران گذر برای نماز ظهر در مسجد جدا جمع می شدند و نماز ظهر را پشت سر حاج آقای خطاط ادا ، ادا می کردند. عمسن هم مثل بقیه هر روز برای نماز به مسجد می آمد و با دیگران در این اجتماع ده دوازده نفره شرکت می کرد. مسجد جدا ، مسجد کوچکی بود که برای بیش از دو صف برای مردان جا نداشت و بعد از آن هم که خانم ها پشت پرده می ایستادند و آن ها هم دو صف کوچک تر را تشکیل می دادند. عمسن به خاطر مشکل پاهایش همیشه برای نماز روی زمین می نشست و به ستون مسجد تکیه میداد . این ستون تقریبا به نام عمسن در اذهان مردم ثبت شده بود و همه می دانستند که این جا ، جای عمسن است و هیچ کس در جای او نمی نشست. البته عمسن همیشه نیم ساعت زودتر از بقیه به مسجد می آمد و جای خود را قبل از این رفت و آمد بقیه برایش مشکل درست کند ، آماده می کرد . روز ها می گذشتند و با سرعت می رفتند تا این که یک روز اهل گذر متوجه شدند که جلوی ستون عمسن خالی است و کسی به آن تکیه نداده است. آن روز عمسن به مسجد نیامده بود. ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 12:24  توسط حامد  | 

بی نیازی

 

به نظر من بی نیاز ترین آدم کسیه که آرزو های دور و دراز رو ترک کنه . نظر شما چیه؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 11:38  توسط حامد  | 

هیجان سکون

به نام خدا قطاری در حرکت است و من به آن خیره. صدای شدید و آزار دهنده ی قطار و هم چنین هیجانش مرا از تصمیم گرفتن باز می دارد. قدرت تصمیم گیری را از انسان سلب می کند. چنین در بین مردم مسلم است که باید سوار این قطار شوی و خود را در یکی از واگن های آن جای دهی و الا عمرت را از دست داده ای. همه خود را به آن آویزان کرده اند . حتی بعضی نمی دانند که این قطار به کجا می رود اما با خود می گویند اشکال ندارد. در بین راه خواهیم فهمید ، فعلا مهم این است که از مسیر بقیه مردم عقب نمانیم. مهم این است که دلت را خوش کنی به این که ساکن نیستی ، تلاش می کنی، در حرکتی... اما به سوی کجا ؟ نمی دانم. دوستان هم سوار بر قطار شده اند و من مانده ام با فشار تنهایی و دلهره آینده. من مانده ام و دلم می هراسد که چه آینده ای در پیش روی من است. نکند به جایی برسم که پس از سی چهل سال زندگی ، حسرت بخورم که ای کاش کنار ریل طرف دیگر ایستگاه ایستاده بودم. کدام یک از این کوپه ها همان است که من باید در آن بنشینم؟ کدام یک از این ریل ها همان است که مرا به مقصد مورد نظرم می رساند؟ نقطه ی فعلی ، جایی است که به جز خودت هیچ کسی برای تو تصمیم گیری نخواهد کرد. تنها تویی که تصمیمت چاره مشکل است. نگاهت را برای لحظه ای از قطار بردار. روی زمین بنشین و به دور از هیاهوی مردم ، آن چه را که می خواهی ، می توانی ، و دوست داری انتخاب کن. از این جا به بعد ایستگاهی وجود ندارد که بتوانی قطارت را عوض کنی. پس در انتخاب هوشیار باش. کاری کن که چند سال بعد دیگران از پنجره های خود با حسرت تو را تماشا کنند نه تو حرکت سریع آن ها را ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 15:38  توسط حامد  | 

خدایا

خدايا با نام تو آغاز مي کنم که محبوب دلهايي و به نام تو مينويسم که آشناي قلبهايي خدايا اميدم به توست و از شر پليديهاو ناپاکيها به تو پناه ميبرم
خدايا دوستت دارم قلبم از عشقت لبريز شده و با وجود اين چه ناکساني که در آن جاي داده ام
قلب جاي توست و در جايي که ساخته تو و جايگاه توست ديگري را چه کار؟
خدايا اميدم به لطف توست و به درياي بيکران بخشش تو
اي اميد نا اميدان نا اميدم مکن
و اي نجات بخش در خطرم نجاتم ده
اي پناه بي پناهان پناهم ده
و اي محبوب بي کسان امانم ده
خدايا قلبي به من ده که تنها جايگاه تو باشدو دلي که تنها عاشق تو باشد پايي ده که تنها در راه تو قدم بردارد و دستي ده که به سوي تو دراز شود
جاني ده که فداي تو شود و چشمي ده که به تو بنگرد و زباني ده که سخن تو گويد و گوشهايي ده که سخن تو بشنود
خدايا کمکم کن و مرا از مرداب هاي زندگي بيرون آر و به من نيرويي ده که صرف راهت کنم دلي ده که به ياد تو باشد
و زباني ده که ذکر تو گويد
خدايا در سختي ها کمکم کن که تنها يار و ياور من تويي
نجاتم ده که تنها نجات  دهنده اي و به بنده ضعيفت رحم کن

اي مهربانترين مهربانان جانم فدايت اي ياري بخش بي ياوران
به لطف و رحمتت اي مهربانترين مهربانان

نویسنده : خانم ل. قربانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 7:47  توسط حامد  | 

دیگه کاری ندارم

به نام خدا

اون وقتی که اومدی فکر کردم هنوز باید خیلی کار داشته باشم اما وقتی کمی توجه کردم دیدم همه چیز در هنگام وجود تو ارزش قبلی اش را از دست میده. فکر نمی کردم این قدر همه چیز کم ارزش یا حد اقل در مقابل چیزی که الان می بینم کوچک و خوار باشد. برای لحظه ای گرما و هیجان حاکم بر زندگیم فرو کش کرد . اول نا امیدی بر تمام وجودم مستولی شد اما چهره ی گشاده ی  تو تمام ترس و نا امیدیم را تبدیل به امید و گرما کرد.

من دیگه کاری ندارم . بریم.

 امید وارم این آرزو به حقیقت بپیونده و واقعا بتونم وقتی می یای این طوری حرف بزنم . فقط خواستم تمرین کرده باشم. سلام بر ملک مقرب خدا عزراییل

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 18:17  توسط حامد  | 

به نام خدا

همان طور که یک دوست ( احتمالا به نام راوی) در نظرات نوشته بودند :

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

خاطر عشق به هر بی سر و پایی ندهیم

حیفم اومد که این شعر زیبا رو ننویسم.

فعلا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 10:29  توسط حامد  | 

حرمت عشق

به نام خدا یک آدم درست و حسابی می گفت : شرافت هر مکانی و ارزشش به کسی که در آن مکانه بستگی داره. تو نظرات گفته بودید که عشق حرمت داره و نباید حرمتش رو شکست . این حرف خیلی حرف پخته و صحیحیه اما یه نکته وجود داره و اون هم این که شرافت و حرمت دل و عشق به طرف مقابل اونه. با تمام حرمت و ارزشی که برای دل وجود داره اما این نکته هم هست که ارزشش به خاطر اون کس یا چیزیه که درون دله. عشق ها و علاقه ها ، وقتی تقدس و حرمت دارند که بر اساس خوبی ها و زیبایی ها به وجود آمده باشند . اما عشق هایی که صرفا پی رنگ و آب و ... در دل ایجاد شده اند عشق گفتن به آن ها بی حرمتی به عشق است. نشانه ی این محبت ها و عشق ها اینه که اگر همان خوبی ها روزی از بین بروند ، دیگر وجود نخواهند داشت و هیچ گاه استقلال ندارند و نمی توانند روی پای خود بایستند اما عشق های بازاری ، گاهی باعث تغییر معنای خوبی و بدی در ذهن شخص عاشق می شود. عاشق باید کسی باشد که بتوان تمام وجود را فنای او کرد و نیازی نباشد که در مورد هر کار او فکر کنی که آیا درست است یا اشتباه . ارزش دل من و تو آن قدر زیاد است که هر کسی لیاقت ورود به آن را ندارد... خواهش می کنم فکر کنید. البته نظر هم یادتون نره...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 10:18  توسط حامد  | 

داداش . جون من یواش!!!

به نام خدا ما داشتیم دفاع می کردیم اما انگار از جایگاه وکیل مدافع به جایگاه متهم منتقل شدیم. از این به بعد به عنوان یک متهم از خودم که نه اما از ... دفاع می کنم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 18:49  توسط حامد  | 

خدا عشق رو بیامرزه!

 

به نام خدا

خدا بیامرزه عاشقای قدیم رو . اون روزها یه جور دیگه معنا می کردن. اون روزها کم یاب بود. توی کشور ما معمولا این طوریه که اجناس ٬ اول کار قیمت بالایی دارند البته کیفیت بالا هم دارند. بعد از چند وقت یه عده پیدا می شن که جنس بی کیفیت همون رو می سازند و بازار و پر می کنند. یه چیزی مثل وضعیت موتور سیکلت های امروز . این طوری همه ی مردم موتور دار می شن و خوشحالند در حالی که نمی دونند این جنس با جنس اصلی هیچ ربطی به هم ندارند.

از اون جایی که عشق هم این روز ها از کالاهای بازاری شده و می شه رفت و یکیش رو از توی بازار خرید و اومد ٬ عشق هم از این قاعده مستثنی نبوده. اون قدیم ها همیشه توی گوش ما می خوندن که عاشق تموم وجودش تبدیل به معشوق میشه . همیشه می گفتند عاشق ٬ نه این که نخواد اصلا نمی تونه خلاف میل معشوق عمل کنه. نه این نخواد اصلا نمی تونه چیزی رو از معشوقش پنهون کنه. اصلا صداقت به معنای حالا نبود .

اون روزها بزرگ ترها می گفتن هر کسی نمی تونه معشوق بشه. ... خیلی چیز ها می گفتند . یادشون بخیر . خدا بیامرزدشون.

اما حالا ...

بچه ی کوچولو یه کم دلش لرزیده ٬ فکر کرده عاشق شده. دیده وقتی محبوبش نیست دلش می گیره ٬ اشکش در می آد ٬ چه می دونم ... از اشتها می افته ٬ فکر کرده عاشق شده .

اون قدیم ها که این طور نبود. اون قدیم ها عاشق ها که فکر و خیالشون وصال ظاهری نبود. اون قدیم ها عاشق ها می گفتند : پسندم آن چه را جانان پسنده ٬ می خواد وصل باشه می خواد هجران. اون قدیم ها فقط خوشحالی و رضایت معشوق رو میخواستند نه به معشوق رسیدن رو . یعنی در حقیقت وصال رو جور دیگه ای معنا می کردند. اصلا معشوق های قدیم هم این شکلی نبودند.

خدا عشق رو بیامرزه .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 10:47  توسط حامد  | 

شکایت

به نام خدا

احساسات و عواطف ٬ از لطافت و زلالی خاصی برخورداره که به اون چهره ی معصومی میده و البته بسیاری از احساس ها هم همین طور هستند اما خیلی مهمه که گول همین احساسات را نخوریم. ممکنه کسی در اوج احساس باشه و خودش رو در هاله ای از لطافت و نرمی ببینه به طوری که به هیچ وجه نتونه تصور کنه که مسیر حرکتش به طرف انحراف و اشتباهه . شاید به خاطر همین باشه که میگن قبل از این که به کسی احساس پیدا کنی سعی کن با عقلت جایگاه اون رو مشخص کنی چون اگه احساس و عاطفه به میون اومد ٬ دیگه عقل نمی تونه کاری بکنه.

شما هم یه کم فکر کن . شاید تجربه کرده ها هم نظر من رو تایید کنن.

منتظر نظراتن هستم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 21:16  توسط حامد  | 

نویسنده مطلب بالایی...

سلام

همون طور که کبوتر عزیز توی یکی از کامنت ها گفته بود ٬ این جمله زیبا از حضرت امام سجاد ( علیه السلام ) است . از این جمله های قشنگ زیاد توی کلماتشون پیدا می شه . سعی می کنم باز هم از اون ها بنویسم.

در ضمن ٬ یکی از دوستان خوبم پرسیده بودند که جاری باشید یعنی چی . جاری باشید به نظر من یکی از بهترین آرزوهاییه که می شه برای یک جوون کرد . چون از خطرناک ترین خطر ها برای ما از حرکت ایستادنه و پیشرفت و موفقیت ما در گرو تکاپو ٬ هیجان و جریانه . به خاطر همین باز هم می گم : جاری باشید تا همیشه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 10:24  توسط حامد  | 

خدایا دیدی ؟!

 

خدایا من در کلبه فقیرانه ی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری .

 من چون تویی دارم و تو چون خود نداری.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 20:0  توسط حامد  | 

نویسنده مطلب بالایی...

 

سلام

گفته بودی که نویسنده مطلب بالایی ( خدایا دیدی؟ ) رو بگم .

نویسنده اش یه آدم واقعا حسابیه. اما اسمش رو بعدا می گم .

جاری باشید ...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 19:42  توسط حامد  | 

خستگی...

 

به نام خدا

گاهی وقت ها می شود که می بینی هیچ مشکلی در زندگیت وجود ندارد اما به نحوی از زندگی خسته شدی. گاهی فکر می کنی که زندگی در بهترین لحظاتش و در اوج موفقیتها باز هم تکراری یا خسته کننده است. چرا ؟

چند روز پیش یه رمان خوندم از آقای هوشنگ دولت آبادی . اسمش " سودای زندگی " است. داستان زنی است به نام " بدر الملوک " . این زن طی فراز و فرود های بی شمار زندگی به نقطه ی نسبتا خوبی در زندگی خود می رسه به طوری که با تلاش او و همسرش ٬ در پایان کار از زندگی خود بسیار راضی هستند. همسر او هم از فعالان سیاسی زمان قبل از انقلاب است.

صد صفحه ی آخر داستان وصف زمان پیری بدر الملوک خانم است . یه زن تحصیل کرده ( در حد زمان خودش ) ٬ فعال و موفق  حالا به دوران پیری رسیده است. سبک بیان داستان به قدری غمناک است که خواننده داستان به وضوح تلخی زمان پیری را به کام خود احساس می کند. شاید اثرش هم مطلبی باشد که در یکی از پست های پیشین دیدید .

پس از خواندن این داستان بسیار ترسیدم . با خودم گفتم اگر در زندگی خود موفق باشم و در پایان کار از گذشته خودم پشیمان نباشم تازه می شوم مثل شخصی مانند بدر الملوک خانم یا شوهرش اما این برای من غیر قابل قبول است . من دلم می خواهد تا آخر عمرم از تکاپو و حرکت نایستم و این حتما باید راهی داشته باشد. می خواهم کاری کنم که از آن به بعد نشود پیری را درد بی درمان خواند. این هدف ( البته به نظر من ) تنها یک راه دارد و آن هم این که ....

منتظر نظرات شما در این مورد هستم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 19:11  توسط حامد  | 

یه سری هم به خودت بزن!

به نام خدا توی صفحه ی compose نوشتم : " سلام . خوبی ؟ حالت خوبه ؟ چند وقته ازت خبر ندارم . راستی یه وبلاگ زدم. می یای ببینی . حتما بیا منتظر نظرات هستم.آدرس هم اینه : http://daryazand.blogfa.com جاری باشی..." و به آدرس bamanbeman1384@gmail.com ارسالش کردم . چند وقت بعد رفتم سراغ ایمیلم دیدم توی این باکس یک ایمیل جدید از یک آشنا است . کسی که چند وقت بود ندیده بودمش. دیدم برای من یک لینک گذاشته و خواسته که از وبلاگش دیدن کنم. کلیک کردم و دیدم یک صفحه ی سیاه باز شد که بالایش نوشته شده : "یکی مثل من" . اولش با خودم گفتم : داره کی رو می گه ؟ من رو می گه یا خودش رو ؟ بعد دیدم حد اقل اگر منش من نباشم ، مثلش من هستم. رفتم سراغ مطالب دیدم ... چی بگم والا . براش یک نظر فرستادم و گفتم به نظر من مطالبت خوبه اما یه نکته ای هست که شاید بهتر باشه در موردش بیشتر فکر کنی. به نظر من چی نوشتن با چه طور نوشتن دو مطلب کاملا مرتبطه و یکی از اون ها حتما باید قبل از دیگری بیاد . روزنامه ی کیهان با آقای رضا امیر خانی که یکی از نویسندگان خیلی خوب کشوره صحبت کرده بود و در مورد نویسندگی و فضای نویسندگی در کشور از اون سوال کرده بود . حرف آقای امیر خانی این بود : ما باید اول بفهمیم که چی باید بنویسیم بعد یاد بگیریم که چه طوری بنویسیم. اگر کسی به این نتیجه رسید که باید چیزی بنویسه و احساس نیاز کرد ، خود به خود دنبال یادگیری چگونه نوشتن هم می رود اما از طرف مقابل معلوم نیست به این نتیجه برسد . خلاصه سرت رو درد نیارم . مواظب باش توی نوشتن و چگونه نوشتن گن نشی ببین باید چی بنویسی. جاری باشی...
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 10:59  توسط حامد  | 

از لطف همگی ممنون...

یک نکته ای رو باید حتما باید بگم و اون هم این که : از نظراتتون واقعا ممنون . اگه خودتون هم وبلاگ داشته باشید قطعا درک می کنید چی می گم. ( حالا حتما می گید عجب وبلاگ ندیده ایه ! ) نگید ها!
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 10:21  توسط حامد  | 

دریازند

به نام خدا

یکی از بچه ها پرسید : این اسم دریازند یعنی چی و چرا آدرس من دریازنده. بهش گفتم فهمیدن این دوازده هزار تومن خرج داره چون باید رمان "خانه ی پریان" نوشته آقای تورج زاهدی رو کامل بخونی تا بفهمی و قیمت اون هم دوازده هزار تومنه. اگه خواستید می تونید رجوع کنید.

این هم از وجه تسمیه ی وبلاگ.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 11:17  توسط حامد  | 

خبری جایی نیست!

 

گفت : می دونی برای چی لیلی و مجنون این قدر مشهور شدند ؟ همین طور خسرو و شیرین یا نمی دونم مثلا رومئو و ژولیت؟

 

گفتم : خب برای این که عاشق بودند دیگه .

 

گفت : آخه عاشق که فقط این چند تا نبودند . چرا این همه دختر و پسری که عاشق هم می شن معروف نمی شن ؟ خیلی از این زن و شوهر ها هم یه موقعی عاشق هم بودند ولی حالا ازشون خبری نیست.

 

گفتم : نمی دونم

 

گفت : ببین اگه لیلی و مجنون یا خسرو و شیرین یا رومئو و ژولیت هم با هم ازدواج می کردند و به هم می رسیدند دیگه الان ازشون خبری نبود. فرض کن لیلی و مجنون با هم ازدواج کردند . اولش چند وقت با همون شور و شوق می موندند و بعد از چند وقت یه روز لیلی به خودش نیگاه می کرد میدید که اون هم شده مثل بقیه زن ها . صبح تا شب مشغول کارهای خونه است یا داره بچه داری میکنه و از همین دست کارهای روزمره و تکراری شب هم که مجنون از راه می رسه با بد اخلاقی خستگی های صبح تا شبش رو توی تنش مستقر میکنه. مجنونم می دید داره صبح تا شب برای در آوردن یه لقمه نون جون میکنه و شب هم که خسته و کوفته می یاد خونه باید به غر زدن های لیلی گوش کنه و تا موقع خواب پرحرفی های اون رو تحمل کنه.

خلاصه همه این حرف ها تا قبل از وصاله و خبری جایی نیست . دلت رو زیاد خوش نکن. به نظر من این جور رابطه ها معمولا با یک عشق سوزان شروع میشه و بعد چند وقت اگه از هم نفرت پیدا نکنند و از هم دور نشن و به وصال برسند٬ تبدیل می شه به یک عادت . به نظر من زن و شوهر ها اگه در مرگ همدیگر اشک می ریزند به خاطر این نیست که عاشق هم هستند بلکه به خاطر اینه که به هم عادت کردند. در حقیقت چیزی که گاهی مثل عشق دیده می شه ٬ عشق نیست ... عادته. 

 

گفتم : حرف هات درسته اما ...

ادامه دارد... 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 10:29  توسط حامد  | 

خوشا...

 

می گفت : خوشا آنان که دایم در نمازند ...

اول یه فکری کردم چه آدمایی هستند با خودم گفتم حتما آدم های خوبی اند اما من خودم حوصله ندارم این طوری باشم اما بعد دیدم ...

نماز اون چیزی نیست که من می بینم و الا اگر درست می دیدم منم از این که دایم در نماز باشم لذت می بردم .

البته منظورش فکر نکنم این باشه که همه اش توی سجاده بشینی و نماز بخونی . این آدم ها حرف زدنشون با مردم کار کردنشون و حتی خوابیدن شون هم نمازه ...

فقط یه کم فکر می خواد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 18:58  توسط حامد  | 

الاههی پیر شی جوون!

به نام خدا به یک نکته جالب در مورد پیرزن ها پی برده ام . آن هم این که چه در حقشان خوبی کنی و چه بدی در حقت یک دعا می کنند . اگر خوبی کنی می گویند : " پیر شی ننه" و اگر هم بدی کنی می گویند: "الاهی درد بی درمون بگیری". به نظر خود آن ها این دو زیاد با هم فرق نمی کنند.
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 16:22  توسط حامد  | 

نظر من هم همینه که شما گفتی ...

سلام

اولا تشکر می کنم از دوستانی که زحمت کشیدند و با نظر دادنشون من و باز کشوندن توی وبلاگم.

ثانیا:

یکی از دوستای خوبم در مورد شعری که نوشته بودم نظر داده بود " خدا را چه دیده  ای". گفته بود که با مصرع دوم بین ششم موافق نیست . به نظر من هم همین طوره یعنی من هم خیلی با اون موافق نیستم البته دقیقا نمی دونم که این دوست خوبم علت موافق نبودن شون چیه اما وجه موافق نبودن من اینه که شعر گفته :" این غصه های تلخ رهایم نمی کنند    شعری مگر سرایم و گویم قصیده ای" و این شاید منظورش این باشه که با گفتن شعر و قصیده کمی از دست غصه هاش راحت می شه اما راستش من این طور نیستم یعنی اگر هم شعر بگم نه تنها غصه های تلخ رهایم نمی کنند بلکه تازه باعث شعله ور شدن آتشم هم می شوند. اون چیزی که غصه های تلخ را از آدم دور می کنه این طور چیز ها نیستش . باید خودش بیاد تا غصه های تلخ دور بشن. شاید بهتر بشه این طور بگیم که درمان این غصه ها و این درد ها بودن خود یاره و الا از رفتشون خبری نیست .

اما ...

یه چیز دیگه هم هست و اون هم این که به نظر من غصه های زمان وصل خیلی بیشتر از زمان هجرانه . شاید ترس از جدایی در زمان وصل وحشتش خیلی بیشتر از زمان هجران و دوری باشه. اگه تا حالا بعد از وصل هجران کشیده باشی این رو راحت تر می فهمی . توی مطلب " طعم تنهایی " همین رو می گفتم.

جاری باشید...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 10:56  توسط حامد  | 

من طلاق می خوام...

سلام

تلویزیون داشت دادگاه خانواده رو نشون می داد. مرده می گفت می خوام زنم رو طلاق بدم . خبر نگار یا شاید بهتر بگویم خروس بی محل در آن شرایط آمده بود و می پرسید چرا می خواهید از هم جدا شوید . مرده می گفت چون زن من آدم لجبازی است و کارهای خانه رو که وظیفشه انجام نمی ده. خبرنگاره رفت سراغ زنه و گفت قضیه همین طوره که شوهرتون میگه؟

زنه گفت : من نمی خوام از او جدا بشم و اتفاقا بر عکس او من شوهرم را دوست دارم . اما در مورد انجام کارهای خانه : من تمام کارها رو ا نجام می دم آن هم با کمال میل فقط نمی خواهم به من بگوید که وظیفه تو است. من فقط از همین یک کلمه ناراحتم و در مورد انجام کارهای خانه هیچ گونه ناراحتی ندارم. همین ...

نه او از حرفش کوتاه می آمد و نه شوهرش . نمی دانم آخرش چه شد اما به نظر من ...

حق با زن بود نه با شوهرش. به نظر من هم وظیفه زن انجام کارهای خانه نیست و مرد ها باید بدانند که به خاطر این زحمت همیشه مدیون زنانه شان هستند. البته برای این که اعتراض آقایان به سویم سرازیر نشود این را هم بگویم که بسیاری از انتظارات خانم ها هم بر آورده کردنش وظیفه ی آقایان نیست و البته شیرینی زندگی بر مبنای صرفا حقوق نمی گردد و اگر هر کدام از آن ها بخواهند فقط در حد وظیفه ی خود عمل کنند خانه تبدیل به پادگان می شود.

ببخشید . قرار نبود این قدر زیاد بشه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 10:45  توسط حامد  | 

نوید

 

سلام

دفتر رهبری اعلام کرده که رویت هلال ماه شوال در غروب چهارشنبه امکان نداره و این یعنی ماه رمضان سی روزه میشه . تبریک عرض می کنم. یه روز هم یه روزه. شاید...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 16:30  توسط حامد  | 

قول می دم... قبول؟

 

به نام خدا

گاهی با خودم فکر می کردم اگه تو ، در زندگی من نباشی چی میشه. می دونستم بدون تو زندگی کردن خیلی سخته ، می دونستم اذیت می شم ، می دونستم لذتی رو که حالا می برم اگه تو نباشی دیگه نمی برم ... اما نمی دونستم این طوری می شه، نمی دونستم اگه نباشی به خاک سیاه می شینم ، نمی دونستم اگه نباشی آسمون و زمین به چشمم تیره و تار می شه ، نمی دونستم اگه تو با من نباشی دیگه رنگ خوشی رو توی زندگیم نمی بینم. نمی دونستم اگه تو نباشی این همه تنها می شم.

 شاید چون درست نمی شناختمت. دوستت داشتم اما نمی دونستم این طور به تو وابستگی دارم. نمی دونستم به وجودت و دوستی با تو این قدر نیاز دارم. وقتی باهام نیستی دلم می گیره. گاهی وقت ها وقتی تو نیستی یه چیزی دلم رو آزار می ده ، دلم می خواد یکی باشه که حرف هام رو بفهمه و بشینه با صبر و حوصله به دردهای  دلم گوش کنه اما هیچ کس نیست . هیچ وقت یادم نمی ره تنها کسی که حرف های من رو می فهمید تو بودی، یادمه نیاز نداشتم مشکلم رو حل کنی ، همین که با تو حرف می زدم همه چیز عوض می شد. حرف های تو به همه چیز رنگ می داد همه چیز رو خوش نقش و خوش حالت می کرد. اون اوایل باورم نمی شد اما سلیقه ام هم شده بود مثل تو . هر کاری می خواستم بکنم ناخود آگاه یه چیزی وادارم می کرد که اگه اون کار رو دوست نداری انجامش ندم. نه ... اصلا یه شکل دیگه بود ، اگه تو دوست نداشتی منم از اون کار نفرت پیدا می کردم اگه می خواستم هم نمی تونستم انجامش بدم. توی همه چیز شده بودم خواست تو .

چند روز پیش دلم گرفته بود. داشت اذیتم می کرد. مونده بودم چه کار کنم . تلفن رو برداشتم. از اول تا آخر دفتر تلفن رو ورق زدم. به هر اسمی می رسیدم چند لحظه توقف می کردم . رسیدم به تلفن حمید ... بزنم؟ ... نزنم؟ ... آخه اون الان چه می فهمه من توی چه وضعیتی هستم. اون الان داره پای تلویزیون هاشم رو نیگاه می کنه. نه نمی زنم ... رسیده به تلفن حامد... بزنم؟ ... نزنم؟ ... آخه اون بچه مثبت که همه اش سرش توی کتاب و درس و مشقشه . اون که هیچ وقت دلش مثل ما نمی گیره . نه نمی زنم... رسیده به شماره ی امیر ... بزنم ؟ ... نزنم؟ ... اون هم که از وقتی زن گرفت اصلا توی این باغ ها نیست. اگه هم به فکر ما است خواسته وظایفش رو انجام داده باشه و حق دوستی و از این جور حرف ها ... نه نمی زنم...

همین طوری تا آخر دفتر رو رفتم . هیچ کس تهش نموند الا یکی . اون هم محمد بود. می دونستم خیلی دوستش داشتی همیشه وقتی نمی تونستم بیام سراغ خودت می رفتم پیش اون. توی حرف هاش خیلی اسم تو رو می آورد. مشخص بود خیلی تو رو دوست داره . حداقل اگه با خودت حرف نمی زدم از این که با یکی در مورد تو حرف بزنم هم لذت می بردم. امیر یه جورایی خبر داشت که بین من و تو شکر آّب شده . از همون اول که باهاش شروع کردم صحبت کردن فهمید. از لحن حرف زدنش فهمیدم می خواد یه جوری من رو بفرسته سراغ تو . با خودم گفتم حد اقل اگه خودم قدرتش رو ندارم بذار شاید حرف های محمد وادارم کنه که بیام پیشت.

از تو می گفت. حرف هایی می زد که اولش می گفتم شاید این طور نباشه اما بعد کم کم قانع شدم. محمد می گفت منتظرته . هر چه زودتر برو پیشش ، حداقل یه تماسی بگیر. من مطمئنم با قبلش هیچ فرقی نکرده. بازم همون مهربون سابقه. همون رفیق با وفای گذشته است. می گفت تحت فشارم گذاشتی که قدرت بیاد دستم. محمد می گفت هر چی می کشم به خاطر برخورد ناجور خودمه.

راست می گفت. به خاطر همون حرف ها هم هست که اومدم پیشت. اولش سخت بود. ولی آخرش شیرین شد. می دونستم آخرش باید بیام پیشت. می دونستم آخرش تا برنگردم هیچ کسی نمی تونه مشکل رو حل کنه. ببین خدا . من بنده ی خوبی نبودم اما حالا هر جور که هستم اومدم پیشت . خدایا آخه تو که می دونی سخته. خدایا تو که می دونی تو بهترین دوست منی. همه این حرف ها رو برای همین زدم که بگم اگه خطایی از من سر نزده به خاطر این نبوده که من خواستم برم. خدایا تو همیشه بهترین دوست من بودی و هستی. خدایا من هنوز هم از جهنمت می ترسم. خدایا می دونم که عذابت درد ناکه. خدایا می دونم اگه بخوای عذابم کنی هیچ کس نمی تونه جلوت رو بگیره. خدایا به خدا اگه خطایی کردم به خاطر این نبوده که فکر کردم نمی تونی کاری بکنی یا این که همه حرف هات الکیه. خدایا من هنوز دلم می خواد از من راضی باشی. اگه گناهی کردم اشتباه کردم. اگه گناهی کردم از دستم در رفته . گفتم که اگه تو توی زندگی من نباشی سیاهی و زشتی تمام زندگی ام رو می گیره. خدایا این دفعه رو ببخش. خدایا این دفعه رو ندیده بگیر. خدایا من قول می دم که دیگه جایی نرم. قول می دم هر کاری خواستم بکنم ازت اجازه بگیرم. دیگه هر کاری تو خواستی می کنم. فقط بذار یه کمی ...

فقط بذار یه کمی پیشت گریه کنم . جای دیگه که نمی تونم. آخه غیر تو که کسی حق نداره گریه ی یه مرد رو ببینه. باشه؟

 

خدایا شکرت.  

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 14:56  توسط حامد  | 

طعم تنهایی

 

کسی که شیرینی با هم بودن را نچشیده باشد نمی تواند تلخی تنهایی را درست بفهمد...

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 20:47  توسط حامد  | 

افسوس

 

به نام خدا

شب های قدر هم گذشت و ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 19:42  توسط حامد  | 

خدا را چه دیده ای؟!

 

گاهی خیال می کنم از من بریده ای              به تر ز من برای دلت برگزیده ای

 

از خود سوال می کنم آیا چه کرده ام             در فکر می روم که تو از من چه دیده ای

 

فرصت نمی دهی که کمی درد دل کنم           گویا مکرر از این حرف ها شنیده ای

 

از من عبور می کنی و دم نمی زنی             تنها دلم خوش است که شاید ندیده ای

 

آن دل که اول از غم عشقت بسوختی            حالا بیا ببین که به آتش کشیده ای

 

این غصه های تلخ رهایم نمی کنند              شعری مگر سرایم و گویم قصیده ای

 

دیگر بس است ، گریه امانم نمی دهد            احساس می کنم به دل من رسیده ای

                         

 یک روز می رسد که به آغوش گیرمت           هرگز بعید نیست ! خدا را چه دیده ای؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 10:20  توسط حامد  |