زندگی زیباست چون دیدم تو را ٬ زندگی زشت است چون من دیده ام
زندگی زیباست از وقتی که من ٬ طعم شیرین " تو " را فهمیده ام
زندگی زیباست هر صبحی که با ٬ روح زیبای تو اش کردم شروع
زندگی زشت است هر شامی که من٬ در کنار جسم خود خوابیده ام
زندگی زیباست هر آنی که تو٬ عشق خود را بر تن من تافتی
زندگی زشت است هر عمری که من٬ در میان تار خود پیچیده ام
زندگی زیباست آخر یا که زشت ؟ پرسش من را چه کس گوید جواب؟
زندگی تنها تویی زیباست پس ٬ این سوالم را غلط پرسیده ام

به نام خدا
یکی بود ... یکی نبود ... غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.
غنچه ی کوچکی بود که در دشتی پر از گل ٬ همراه با گل زیبایی بر روی یک شاخه ی رز زندگی می کرد. غنچه خیلی کوچک بود و در میان کاسبرگ های ضخیمش خبری از دنیای بیرون نداشت و تنها دوستی که در زندگی داشت همان گل رز بود. هر روز از داخل کاسبرگ هایش ٬ بدون این که گل رز را ببیند با او صحبت می کرد و از او چیز یاد می گرفت. گل رز از زندگی بیرون می گفت ... از زیبایی دشت و گل های اطرافشان ٬ از درختان و نسیم بهاری از خورشید درخشان ... حرف های گل رز هر روز شوق غنچه را به شکفتن بیشتر می کرد . دوست داشت هر چه زودتر بشکفد و دنیای اطرافش را با چشم خود ببیند.
روز ها به همین منوال گذشتند تا این که یک روز ...
صبح که غنچه از خواب بیدار شد احساس کرد چیزی تغییر کرده است. گل رز به او گفت : " من دیگر زیاد وقت ندارم و باید برای تو چیز های مهمی را بگویم. شاید کس دیگری نباشد که به تو این چیز ها را بگوید"
غنچه که از لحن گل رز نگران شده بود پرسید : "چه چیز مهمی ؟ من گوش می کنم . اتفاقی افتاده ؟"
گل رز با مهربانی گفت : " نه اتفاقی نیفتاده است. فقط بنا به چرخه ی طبیعت ٬ مدتی دیگر من از پیش تو خواهم رفت. عمر من رو به اتمام است و کم کم دارم پژمرده می شوم. خواستم چند چیز را به تو بگویم که بعد از رفتن من خیلی به آن ها احتیاج پیدا می کنی."
غنچه دلش گرفته بود. نمی دانست بدون گل می تواند به زندگی اش ادامه بدهد یا نه. با بغض گفت : " چه چیزی را می خواستی به من بگویی ؟"
گل رز که منتظر چنین تاثیری در غنچه بود گفت : " ناراحت نباش . بعد از من تو تنها نمی مانی. کسی است که مدتی بعد ٬ به سراغت می آید و تو را صدا می زند. تو باید برای او بشکفی و تا قبل از آمدنش نباید باز شوی. او کسی است که تو را خیلی دوست دارد و برای دیدن تو به این دشت زیبا می آید. تو برای او ساخته شده ای . پس مواظب باش گول کس دیگری را نخوری . او را باید از صدایش بشنوی. صدای زیبایی دارد و با صدای او بدون اختیار ٬ خواهی شکفت. به دلت نگاه کن ... اگر صدایش به دلت نشست همان است و الا نه. او معنای زندگی را به تو یاد می دهد . "
غنچه با نگرانی پرسید : "اسمش چیست؟ به سراغ تو هم آمده است ؟ تو هم با صدای او شکفتی؟"
گل خواست جواب غنچه را بدهد اما ...
دیگر صدایی به گوش نمی رسید .غنچه فهمید که دیگر تنها شده است. گل رز پژمرد و غنچه را در هیاهوی زندگی تنها گذاشت و رفت...
صبح روز بعد ٬ غنچه گرمی آفتاب را بر پوست خود احساس کرد و از خواب بیدار شد. رطوبت شبنم را احساس می کرد. روز زیبایی بود اما اولین بار بود که روز را تنها شروع میکرد . همیشه صدای مهربان رز او را از خواب بیدار می کرد اما این بار ... زندگی جور دیگر بود. غم بزرگی دلش را می آزرد. غصه ی رز او را اذیت می کرد و نمی توانست مثل روز های قبل از نسیم بهاری ٬ شبنم صبحگاهی و صدای گنجشک های روی درخت لذت ببرد . در همین حال و هوا به سر می برد تا این که ...
صدایی او را از افکار پریشان بیرون کشید. پرنده ای بر روی شاخه ی درخت بالای سرش نشسته بود و آواز می خواند. تا به حال چنین صدایی نشنیده بود. خیلی زیبا و دلنشین بود به طوری که غنچه حتی فرصت نکرد به دل خود نگاه کند و بفهمد که آیا او همان است که رز گفته بود یا نه. ناگهان نور خورشید با گلبرگ های مرطوب غنچه تابید و او را گرم کرد. رنگ آبی آسمان ٬ سبزی دشت اطرافش ٬ لطافت گل های زیبای دور و بر که بر صحنه دشت پخش شده بودند ٬ ابهت کوه های دور دست ٬ درخشش خورشید و زلالی شبنم صبح گاهی ... همه و همه به همان زیبایی ای بودند که گل برای غنچه تعریف کرده بود. تنها چیزی که رز نتوانسته بود برای او بازگو کند زیبایی صدای بلبل بود و ...
عشقی که غنچه اکنون در دل خود احساس می کرد. غنچه ی شکفته ی قصه ی ما به پایین ساقه اش نگاهی انداخت ...
غنچه ای کوچک بر پایین ساقه اش روییده بود.

سلام
دلم گرفته بود. آقای دکتر می گفت این که مردم عصر جمعه دلشون می گیره علت روانشناسی داره و اون هم اینه که صبح رو بی کار بودند و این باعث می شه عصر دلشون بگیره . اما...
هر چی که هست عصر جمعه وقتی دلم می گیره یاد شما می افتم و این برام بسه . برام لذت بخشه. برام ...
برای همه سخته که نبود شما رو تحمل کنن . برای بعضی اون قدر سخته که اصلا یادشون رفته که شما هم هستید. برای بعضی هم ...
یکی مثل من همیشه از این می ترسه که نکنه شما رو فراموش کنه اما عصرای جمعه که دلم می گیره خیالم راحت می شه.

به نام خدا
پسرک در حالی که دست برادر خردسال خود را گرفته بود از پله های اتوبوس بالا آمد و اتوبوس حرکت کرد.
لباس های مندرسی پوشیده بود و سرش را با کلاه بافتنی و شالگردن زوار در رفته ای پوشانده بود . برادر کوچکش را بر روی صندلی دو نفره ای نشاند تا جای او را نگه دارد و خودش در حالی که سعی می کرد با گرفتن میله ی صندلی تعادلش را حفظ کند ، به طرف جلو اتوبوس بازگشت.
- آقای راننده ! کرایه هر نفر چه قدر می شه؟
راننده از داخل آیینه نگاهی به جثه ی کوچک پسرک انداخت و گفت:
- نفری شصت تومان.
پسرک از داخل جیب کاپشن اش یک دویست تومانی زوار در رفته بیرون آورد و به راننده داد. راننده اسکناس مچاله شده را باز کرد و جلو فرمان به آن نگاهی انداخت و با چهره ی اعتراض آمیزی اسکناس را درون قوطی سوهانی که کنار دستش بود انداخت. بعد ، از همان قوطی چند سکه برداشت و به پسرک داد و سرش را به طرف جلو بر گرداند . پسرک نگاهی به سکه ها انداخت و گفت:
- آقای راننده ! اشتباه نکردین؟
راننده با صدای بلند جواب داد:
- درسته بچه ! برو بشین.
پسرک که از صدای خشن راننده جا خورده بود باز گشت و به طرف صندلی اش رفت. در راه به سکه های کف دستش نگاه می کرد و سعی می کرد با انگشتان دستش حساب کند که آیا درست است یا نه. قبل از این که به صندلی اش برسد گویا حساب و کتابش به نتیجه ی جدیدی رسیده باشد ، ناگهان برگشت و به سرعت به طرف جلو اتوبوس رفت. دستش را باز کرد و به راننده نشان داد:
- شما خودتون گفتین که کرایه ی هر نفر شصت تومنه. من و برادرم هم دو نفریم و کرایمون صد و بیست تومن می شه . پس شما به من بدهکارید؛ این ها فقط هفتاد و پنج تومان است.
راننده نگاه تندی به پسرک انداخت و گفت :
گفتم درسته . برو بشین بچه . بذار حواسم به رانندگیم باشه!
پسرک دستانش را که از ترس می لرزیدند بست و سعی کرد با قدرت صحبت کند و با صدای لرزانی که از ترس خروسی شده بود گفت:
- ولی من حقمو از شما می گیرم . شما حق ندارید که به من زور بگید!
راننده که حوصله اش سر رفته بود ، پنج تومانی سفیدی از درون قوطی سوهان کنار دستش برداشت و با عصبانیت آن را کف دست پسرک گذاشت و در حالی که زیر لب چیزی می گفت نگاه خشم آلودی به پسرک انداخت.
پسرک دستش را بست و به آرامی به طرف برادرش که مبهوت او را نگاه می کرد برگشت. هنوز به صندلی اش نرسیده بود که صدای خشن راننده که او را از درون آیینه نگاه می کرد او را در جایش میخ کوب کرد:
- پسره ی گدا گشنه! حالا اگه این پنج تومانی را نمی گرفتی شب خوابت نمی برد؟!
پسرک بدون حرکت در جایش ایستاده بود . حالا دیگر همه می توانستند به راحتی اشک های جمع شده بر پلک پایین پسرک را ببینند. او هم بدون این سرش را برگرداند به طرف صندلی خودش رفت و کنار برادرش نشست و دست او را در دست گرفت.
فصل
هنوز مسیر زیادی تا حرم مانده بود که اتوبوس در ایستگاه متوقف شد و پسرک در حالی که دست برادر کوچکش را گرفته بود از اتوبوس پیاده شد .
مسافرین اتوبوس همگی دو کودک را به نگاه هایشان دنبال می کردند. پسرک به پیاده رو رفت و وارد نانوایی سنگکی شد و لحظه ای بعد در حالی که دو نان سنگک در دست داشت از نانوایی خارج شد . دست برادرش را که کنار پیاده رو ، در آفتاب ایستاده بود را گرفت و در امتداد دیوار به راه خود ادامه دادند.
صدای بوق ماشین های پشت سری نشان میداد که خیلی عصبانی هستند . نگاه مسافرین اتوبوس از پیاده رو کنده شد و به سمت راننده چرخید . راننده در حالی که سرش را پایین انداخته بود با مشت آرام آرام بر روی فرمان می کوبید.
پایان.
کنار آتش نشسته بود و برگه های دفتر خاطراتش را یکی یکی پاره می کرد ... نگاهی حسرت آلود به هر یک می انداخت ... و آن را به آرامی درون آتش رها می کرد. دیگر امیدی به امیدهایش نداشت. دیگر انگار خسته از خستگی هایش شده بود. دیگر انگار حنای دنیا برایش رنگ نداشت. می خواست با سوزاندن نوشته هایش خود گذشته اش را به آتش بکشد و خود دیگری باشد . می خواست با این کار انتقام او را از خودش بگیرد. می خواست...
کنارش نشستم. دستش را گرفتم و دفتر پاره پاره اش را درون کیف گذاشتم . لحظه ای نگاهم کرد. اشک در چشمانش حلقه بست. چشمانش را بست و سرش را بر روی شانه هایم گذاشت :
اینک اینجا شعر و ساز و باده آماده ست
من که جام هستی ام از اشک لبریز است
می پرسم:
- « در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر برد؟
با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد؟
در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد؟»
ناله ی من می تراود از در و دیوار
آسمان اما سراپا گوش و خاموش است
همزبانی نیست تا گویم به زاری : ای دریغ
دیگرم مستی نمی بخشد شراب
جام من خالی شدست از شعر ناب
ساز من فریاد های بی جواب
هم چنان در ظلمت شب های بی مهتاب
هم چنان پژمرده در پهنای این مرداب
هم چنان لبریز در اندوه می پرسم:
- « جام اگر بشکست ؟
ساز اگر بشکست؟
شعر اگر دیگر به دل ننشست؟ ... »
برای یک انسان ضعیف ٬ غصه ها و غم ها ٬ شادی ها و خوشی ها ٬ فقر و بی نیازی هر کدام فیلتری هستند برای دیدن زندگی و هر کدام چهره ی آن را به شکلی که خود می خواهد تغییر می دهد . در هنگام شادی همه چیز را زیبا می بیند و در هنگام غم همه چیز را زشت و خسته کننده ...
اما این درست نیست. به نظر من باید این طور باشد:
من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آن چه را جانان پسنده
و این یعنی زندگی در هر شرایطی زیباست.
"باسلام
تا حالا شده از دید لیلی به دنیا نگاه کنی .
به نظرت لیلی می تواند عشق و هجران مجنون را بفهمد .
به نظرت تا حالا شده لیلی دنیا را از زاویه دید مجنون نگاه کند ...
اگر می توانی نظرت را بگو...
لحظه دیدار نزدیک است...
یاعلی"
به نظر من :
اگر مجنون دل شوریده ای داشت دل لیلی از او شوریده تر بی
حسن معشوقه که همه چیز رو تشکیل میده و الا در غیر این صورت عاشق داره خوش رو می بینه نه معشوق رو . خودش رو می بینه و از عاشق بودن خودش احساس لذت می کنه. زیبایی معشوقه که عاشق رو توی خودش حل می کنه .
تا که از جانب معشوق نباشد کششی همت عاشق بیچاره به جایی نرسد
فقط یه نکته ای باقی می مونه و اون هم این که لیلی داریم تا لیلی . توی دنیا یه لیلی هایی هم داریم که ...
این رو فعلا بی خیال ... بعدا سر فرصت در موردش حرف می زنیم.
جاری باشید. راوی جان ممنون.
در نبودت ٬ معنی خودم را از یاد برده ام...
جان آن که می دانم دوستش داری ... بیا.
عشق از من و نگاه تو تشکیل می شود
گاهی تمام من به تو تبدیل می شود
وقتی به داستان نگاه تو می رسم
یک باره شعر وارد تمثیل می شوم
ای عابر بزرگ که با گام های تو
از انتظار پنجره تجلیل می شود
تا کی سکوت و خلوت این کوچه های سرد
بر چشم های پنجره تحمیل می شود؟
آیا دوباره مثل همان سال های پیش
امسال هم بدون تو تحویل می شود؟!
بی شک شبی به پاس غزل های چشم تو
بازار وزن و قافیه تعطیل می شود
آن روز هفت سین اهورایی بهار
موعود!... با سلام تو تکمیل می شود
از همه دوستانی که این همه به یکی مثل من لطف دارند ممنون اما باید بگم این شعر و هم چنین شعر قبلی از خودم نیست . چون به نظرم اومد بعضی از دوستان این طور فکر کرده بودند . البته من سعی می کنم که شعر های من هم روزی به این خوبی و زیبایی برسد.
جاری باشید...
خانه ام وقتی که می آیی تمامش مال تو
هر چه دارم غیر تنهایی تمامش مال تو
صد دو بیتی ٬ صد غزل دارم و حتی یک بغل
شعر های خوب نیمایی تمامش مال تو
ضرب آهنگ های غزل هایم صدای پای تو
این صدای پای رویایی تمامش مال تو
بیکران سبز اقیانوس ٬ ای آرام دل
ای پری خوب دریایی تمامش مال تو
عشق من عشق زمینی نیست باور کن عزیز
عشقم این عشق اهورایی تمامش مال تو
باز هم بیت بد پایان شعرم مال من
شعر های خوب بالایی تمامش مال تو
سلام
فردا سالروز شهادت امام صادق علیه السلامه. گفتم شاید مناسب باشه یکی از صحبت های ایشون رو ذکر کنم.
این عربی حدیثه و برای کسایی می نویسم که مثل من از عربی خوششون می یاد :
"اجعل نفسک ... و عاریة تردّها فإنک قد جُعلت طبیب نفسک و عُرّفت آیة الصحة و بُیّن لک الداء و دُللت علی الدّواء فانظر قیامک علی نفسک."
ترجمه ی حدیث اینه:
"خودت را مانند امانتی فرض کن که باید بازگردانده شوی. تو مانند طبیب برای خودت قرار داده شده ای و به تو نشانه ی سلامتی آموخته شده است و درد برای تو به خوبی بیان شده است و به طرف دارو هم راهنمایی شده ای . پس ببین چگونه برای خودت بپا می خیزی. "
این حدیث برای خود من خیلی جذاب بود. چیزی که با خوندن اون به ذهنم رسید این بود که احساس کردم خدا همه چیز رو برای رشد یکی مثل من مهیا کرده و اون ها رو به من نشون داده و من فقط باید تصمیم بگیرم و بخوام که رشد کنم و برای رسیدن به این هدف زحمت بکشم . شاید همه ی فرستاده های خدا برای بیان همین بیماری ها و راهنمایی به سوی درمان ها آمده باشند.
در پایان شهادت امام صادق رو به دوستان عزیزم تسلیت می گم.
جاری باشید...
این هم از عکس جدید که گفته بودم . به نظر خودم هماهنگی اش با قالب بیشتر شده باشه.
راستی حالا که اومدم ... از دوست عزیزم راوی تشکر می کنم . نظر لطفتونه اگه مطالب ما قابل استفاده باشه ٬ قابل شما رو نداره فقط بگین اسم اون بنده ی خدایی که این ها رو گفته حامده.
جاری باشید...
بعضی از دوستان نظر داده بودند که یکی مثل من خیلی تاریکه و آدم خسته می شه و چشممون درد می گیره و دلمون درد می گیره و ...
این شد که ... می بینید چی شد . اگه خیلی بد شده بگین تا عوضش کنم . قبلا تاریک بود حالا سرد شد . البته امکانات خوبی داره. مثلا می شماره که چند وقت یه بار می یاین سراغ من . نشون می ده که چه قدر معرفت دارین. نشون می ده چند تا از اون هایی که می یان ٬ یواشکی بدون این که نظر بدن فرار می کنن و می رن و خلاصه یه کمی برای شما ها دردسر سازه.
با همه ی این حرف ها اگه شما دوست داشته باشید می ذارم همین طور که هست بمونه. البته قول می دم اون عکس سیاهی رو که اون گوشه زار می زنه و هیچ نوع هماهنگی با رنگ صفحه نداره عوض کنم.
جاری باشید...
امشب ز غم یار تنم سرد و حزین است
گویی که سزای من درمانده چنین است
انگار سر کهنه ی زخمم شده پرخون
چون کاسه همین است همی آش همین است
بر بخت خوش انصاف چه گویم که مرا برد
آن جا که سر و کار من و خنجر و کین است
بنما به دلم نیک نظر تا که ببینی
انگشترم و یار به راسم چو نگین است
اکنون چه کنم با دل خود این شب تاریک
کین سان نه برایش دگر آیین و نه دین است
این هم دومین شعری بود که خودم گفتم . بازم اگه مشکل وزن و این ها داره ببخشید. آماتوریه دیگه!
کسانی که قبلا هم این وبلاگ رو خونده باشند می دونند که یه مطلبی بود به نام هیجان سکون . این مطلب به همت دوست خوبم کبوتر که لینکش رو می تونید کنار صفحه ببینید انگیزه ای ایجاد کرد برای یک مسافرت که از جمعه پیش آغاز شد . امروز روز آخر سفره و امید وارم تونسته باشیم قطار رو در ایستگاه مناسبی متوقف کرده باشیم . برای اطلاعات کاملتر اینجا را کلیک کنید.
این رو نوشتم که اگه دوست داشتید یک مسافرت جدید راه بیندازیم . هر کی عازمه ...
یا علی
خسته و کوفته به امید یافتن گرمایی ، هر چند کوتاه و سطحی ، با کوله باری از خستگی و دل مشغولی از کارهای روزمره ی یک محصل به ظاهر موفق ، آخر شب به کلبه ی سوت و کور خود بازگشتم. بوی غربت می داد ، بوی غم . با همان لباس های چرک و به هم ریخته که از صبح پوشیده بودم ، مانند بچه های یتیم ، کنار بخاری سرم را بر بالش گذاشتم و همان طور که به خاطر سرما زانو هایم را در سینه جمع کرده بودم خوابیدم.
خوابم برد ...
پشتم گرم شد. چشمانم را باز کردم . خوشحال شدم که آمده ای . از لذت بخش ترین لحظات عمرم اوقاتی بود که سرم را روی پایت می گذاشتم و فارغ از همه ی غصه های زندگی به خواب می رفتم. خوشحال شدم که از تحمل سرمای تنهایی ، حد اقل برای ساعتی آزاد شده ام . جویبار به نمک نشسته ای که از گوشه ی چشمم تا تاریکی موهایم ادامه داشت خبر از گذشته ای می داد که بی تو تحملش کرده بودم. چه خوب درست را بلد بودی. معلمت که بوده که این چنین تو را عشق آموخته؟ بی خود نیست که عشقت بر سر زبان عالم افتاده است.
- باز هم شام نخورده خوابیدی؟
آره شام نخورده بودم. به قول دیگران مرا بد عادت کرده بودی . بدون تو نمی توانستم غذا بخورم . می ماندم تا تو بیایی . اگر دیر می کردی می خوابیدم . می دانستم نمی گذاری شکم گرسنه ، شب را به صبح برسانم. چشمم به لب های تو بود . غذا را نمی خوردی . می دانستم که تا من گرسنه باشم غذا از گلویت پایین نمی رود . چشمانم به چشمانت خیره می ماند تا این که غذای جویده شده را در دهانم بگذاری . شیرین ترین لقمه هایی که در زندگی خورده بودم. لذت آن را از مدت ها پیش تا به حال فقط در خواب تجربه کرده ام .
با این که لقمه ی جویده شده وقت زیادی برای بلعیدن از من نمی گرفت اما دلم نمی آمد آن را فرو دهم ؛ چون تا وقتی که لقمه در دهانم بود انگشتان دستت را میان موهایم گم می کردی و با آن ها موهایم را شانه می زدی . کف دستت ، جویبار نمکین چشمم را پاک می کرد و آثار تنهایی را از چهره ام می زدود. کاش می شد همیشه موهایم را این گونه شانه بزنم. کاش این روز ها هم دستانت بود تا رد نمک را از روی شقیقه هایم بردارد .
این لقمه هم پایین رفت . مانند کبریت دیگری از کبریت های رو به اتمام دخترک کبریت فروش. نمی دانم چرا این قدر زود ، ظرف غذای کنار دستت خالی شد . آری . فکر می کردی که من سیر شده ام در حالی که عطش محبت در درونم زبانه می کشید . چشمانم را بستم و برای این که جوشیدن دوباره ی چشمم را نبینی سرم را بر گرداندم.
فکر کردی بعد از خوردن شام وقت خوابم رسیده است. رسیده بود. تا آن موقع خودم را کنترل کرده بودم و هر لقمه ای را با بغضی که گلویم را می فشرد پایین می دادم . ولی وقتی شروع به لالایی گفتن کردی نتوانستم اشکم را از سرازیر شدن باز دارم . آن زمان نمی فهمیدم چرا گریه می کنم برای همین از نشان دادن اشکم خجالت می کشیدم . قطرات اشک من هنوز ادامه داشتند ولی لالایی تو به پایان رسیده بود .
وقت خواب بود . نمی خواستم چشمانم را باز کنم چون در این صورت ترس از این که مریض شده باشم تو را آشفته می کرد . خوابیدم . سرم را به آرامی ، طوری که از خواب بیدار نشوم روی بالش گذاشتی و پیشانیم را بوسیدی .
سردی بالش را پشت سرم احساس کردم. چشمانم را باز کردم . دیگر صبح شده بود . صدای اذان به گوش می رسید. روز دیگری آغاز شده بود و رویایی شیرین به اتمام رسیده بود . دستم را به پیشانیم گذاشتم ... هنوز گرم بود.
فردا شب منتظرت هستم . دوستت دارم مادر.
عمرم گذرد همچو پر کاه ندانم
خود را به کجا زین شب تاریک رسانم
تنها شدم آن روز ولی درنظر خود
من آخر این قافله ی فصل خزانم
چندی گذرد نیز منم هم چو خلایق
یادم رود این غصه و از راه نمانم
برخیزم و هم چون فرسی تیز بپویم
تا خلق بفهمند که من هم ز کسانم
شد آخر این فکر به ناگه ز صدایی
کای مرد بپاخیز منم مرد شبانم
برگیر ز تن زانوی غم را که نباشد
داروی تو جز یاد خدا قوت جانم
آن یار که او را ز جفا سخت ستیزی
روز و شب او چون توی درمانده بدانم
دل بود برایش نبدش پاره ای از سنگ
محکم ترش از تیغ خم یار ندانم
گفتم چه کنم صبر که اندر غم هجرش
دادم ز تنم نیرو و از دست عنانم
آن چشم که می کرد برون از جگر من
با یک نگهش غصه و اندوه نهانم
اکنون شده بی رحم کند هم چو نگاهی
کز ترس بیفتد ز سخن دست و زبانم
لرزد قلمم رعشه بیفتد به تن من
چون بود زمانی جگرم ٬ روح و روانم
اکنون که ندارد اثری ناله و شکوه
در رنج و غم یار دگر نوحه نخوانم
چون قبل گذارم ثمن درد و بلایش
جان را و خریدارمش از عشق به جانم
خواهد بفروشد غم و رنجش به من مست
یا این که بگیرد ثمن و روحم و جانم
یا رب تو برون ساز ز قلبم غم و اندوه
وز فکر و خیال و هوس خود برهانم
این اولین شعریه که من گفتم . اگر وزنش توی بعضی قسمت ها مشکل داره ببخشید . منتظر نظرتون هستم.