عمرم گذرد همچو پر کاه ندانم
خود را به کجا زین شب تاریک رسانم
تنها شدم آن روز ولی درنظر خود
من آخر این قافله ی فصل خزانم
چندی گذرد نیز منم هم چو خلایق
یادم رود این غصه و از راه نمانم
برخیزم و هم چون فرسی تیز بپویم
تا خلق بفهمند که من هم ز کسانم
شد آخر این فکر به ناگه ز صدایی
کای مرد بپاخیز منم مرد شبانم
برگیر ز تن زانوی غم را که نباشد
داروی تو جز یاد خدا قوت جانم
آن یار که او را ز جفا سخت ستیزی
روز و شب او چون توی درمانده بدانم
دل بود برایش نبدش پاره ای از سنگ
محکم ترش از تیغ خم یار ندانم
گفتم چه کنم صبر که اندر غم هجرش
دادم ز تنم نیرو و از دست عنانم
آن چشم که می کرد برون از جگر من
با یک نگهش غصه و اندوه نهانم
اکنون شده بی رحم کند هم چو نگاهی
کز ترس بیفتد ز سخن دست و زبانم
لرزد قلمم رعشه بیفتد به تن من
چون بود زمانی جگرم ٬ روح و روانم
اکنون که ندارد اثری ناله و شکوه
در رنج و غم یار دگر نوحه نخوانم
چون قبل گذارم ثمن درد و بلایش
جان را و خریدارمش از عشق به جانم
خواهد بفروشد غم و رنجش به من مست
یا این که بگیرد ثمن و روحم و جانم
یا رب تو برون ساز ز قلبم غم و اندوه
وز فکر و خیال و هوس خود برهانم
این اولین شعریه که من گفتم . اگر وزنش توی بعضی قسمت ها مشکل داره ببخشید . منتظر نظرتون هستم.