تبليغاتX
يكي مثل من
روزها و شب های زندگی و مردگی " یکی مثل من "

غدیر خم مبارک

به نام خدا

سلام

عید همه ی شما مبارک باشه و امیدوارم توی این عید بزرگ هیچ کدوم از شما ها غم و غصه ای نداشته باشه. اگه هم چیزی گوشه ی دلت مونده شادی این عید می تونه خوب بهونه ای باشه برای از یاد بردن غم و غصه ها و ناراحتی کهنه ی گوشه ی دل.

دلم می خواست با دست پر می اومدم و متن این بار پر بار تر از این باشه اما خب ... امان از دست مشلغه های زیاد که دور و بر خودمون درست کردیم.

یه چیز مهم در آخر

در پایان یه مطلب دیگه رو هم خوبه بگم. CNN یک نظر سنجی راه اندازی کرده برای این که ایران رو به خاطر تلاش برای به دست آوردن فن آوری هسته ای از شرکت در جام جهانی ۲۰۰۶ آلمان محروم کنند. ما می تونیم با دادن نظر منفی به این نظر سنجی از حق مسلم کشور عزیزمون ایران دفاع کنیم. برای شرکت در نظر سنجی اینجا را کلیک کنید و گزینه ی No را انتخاب کنید. خوشبختانه آخرین باری که من بازدید کردم نتایج ۷۸ درصد منفی بود. شما هم کمک کنید تا نتیجه رو به نفع کشورمون تموم کنیم.

یه بار دیگه این عید بزرگ رو به همه ی شما تبریک می گم .

جاری باشید....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 21:48  توسط حامد  | 

دستمو بگیر

به نام خدا

چند وقت پیش از روی پشت بوم افتادم پایین . نمی دونم چی شد که یه دفعه دستم رو گرفتم لب پشت بوم و خلاصه به یه دست آویزون با قلب هراسون از لب پشت بوم اومدم بالا و نشستم چند متر اون طرف تر. قلبم که از تپش افتاد و یه کم آروم و قرار پیدا کردم رفتم توی فکر .

اون لحظه ای که میون آسمون و زمین ، دستم به هیچ جایی بند نبود ، برای یه لحظه مرگ رو جلوی چشام دیدم و احساس کردم که لحظه ی آخر زندگیمه.

نمی دونم تا حالا شده توی یه خطر خیلی بزرگ باشین که احساس کنید دارین می میرین یا نه اما توی اون لحظه خیلی ها یاد خدا می افتن. این البته یه نعمته از جانب خداست که توی اون لحظه یادش بیفتین. در حقیقت این بازگشت به فطرت آدمه اما یه کمی مایه ی آبروریزی هم هست. یعنی خداییش تا چند لحظه قبلش که احساس خطر نمی کردیم کاری به خدا نداشتیم اما حالا که یه دفعه می بینیم انگار قضیه جدیه تازه به فکر می افتیم که ای داد بیداد خدا هم هست ها!

روی پشت بوم نشسته بودم و توی حال و هوای خودم بودم. مونده بودم به خودم بخندم یا به بیچارگی خودم گریه کنم. تا دو سه روز اون قدر حواسم به خدا بود که گفتم حالاس که ملائکه بهم بخندن که نمی خواد این قدر به خودت سخت بگیری. هر کاری می خواستم بکنم همش فکر می کردم چه جوری انجامش بدم که خدا بیشتر خوشش بیاد. توی همه چیز احتیاط می کردم. حتی اگه یه چیزی رو یه کمی شک داشتم که شاید خدا خوشش نیاد انجام نمی دادم و همین طور برعکس اگه احساس می کردم خدا ممکنه از یه چیزی خوشش بیاد انجامش می دادم اما ...

یه هفته بعد انگار خطر برطرف شده باشه دوباره شدم همون که بودم. نه این که آدم بدی شده باشم اما راستش انگار اون ترسی هم که توی اون دو سه روز توی دلم بود انگار دیگه از بین رفته بود. دیگه تا جایی که مطمئن نمی شدم یه کاری رو خدا دوست داره انجام نمی دادم در حالی که خدا خودش گفته اگه بنده ی من به امید این که من کاری رو دوستدارم انجام بده و اشتباه هم کرده باشه من بهش پاداش می دم. اما جدی به نظر شما چرا بعضی از آدم ها این طوری هستن؟ با این که می دونن خدا چه قدر بهشون نعمت داده ، با این که می دونن توی زندگی به خدا بیشتر از همه احتیاج دارن ولی بازم خدا کسیه که بیشتر از همه توی زندگی هاشون فراموش می شه و رضایت خدا آخرین چیزیه که توی انجام کارهاشون به اون فکر می کنن؟ تا حالا فکر کردی خدا رو چه قدر دوست دارید؟ آیا به اندازه ی مادرتون ... پدرتون ... دوستتون ... یا حتی یه لیوان آب دوستش دارین که وقتی تشنه تون بشه هر جور شده از هر جایی که هست به دستش بیارین؟

خدایا تو که منو می شناسی. تو که می دونی من اون جوری که باید باشم نیستم. خدایا تو که می تونی . تو که برات کاری نداره. فقط کافیه بخوای که یکی مثل من هدایت بشه و به طرف تو بیاد . خب پس خدایا اون قدم اول رو هم تو بیا. خدایا گفته بودی قدم اول رو من بیام تا تو ده تا قدم بیای. خدایا قدم اول رو هم خودت بیا. راستش اومدم بگم همین حرف ها قدم اولمه اما یه کم که فکر کردم دیدم این قدم رو هم تو اومدی پس ما بی خیال هر کاری خودت کردی همونه و الا ما که فقط می تونیم دوست داشته باشیم و بس . تازه اون هم با کدوم دل ؟ با همون که خودت بهمون دادی. اصلا تو که خودت ما رو خلق کردی. اسباب رو هم که خودت درست کردی. اراده ما رو هم که خودت بهمون دادی. اختیارمون رو هم که خودت دادی پس خدایا ... خلع سلاح شدم. دیگه هیچی در مورد خودم ندارم که بگم. همش شدی خودت. خدایا کمکم کن.

مخلصت ( اگه خودت بخوای ) یکی مثل من.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 19:38  توسط حامد  | 

به كجا ميرسم آخر؟

به نام خدا

در خونه رو که باز کردم بوی بارون خورد توی صورتم. بدون این که بفهمم چی شد دیدم واستادم وسط یه جنگل. نمی دونم کجا بود اما به نظرم یه جایی شبیه رامسر بود.

بوي چوب ٬ بوي تنه ي درخت ها ٬ بوي برگ هاي پوسيده ي زير پاهام. همه ي اين ها رو احساس مي كردم. بوي همه ي خاطره هاي شيرين و تلخ را كه بر روي همين برگ هاي زرد و مرطوب تجربه كرده بودم. بوي زندگي كه در زير همين جنگل مدفون كرده بودم. بوي خوشي هايي كه هر چند شب يك بار به خوابم مي ياد و دوباره من رو هوايي مي كنه و از درس و زندگي مي اندازه.

دو سه روزه که هوا ابری شده اون قدر ابری که ساعت کاسیوی آفتابیم هم داره می گه نیاز به خورشید داره . کم کم داره باطریش تموم می شه. این رو تازه فهمیدم که فقط ساعتم نیست که با آفتاب کار می کنه. قلبم هم بفهمی نفهمی یه جورایی با آفتاب کار می کنه شاید هم نه . شاید هم به خاطر اين باشه كه روز های بارونی ٬ قلب آدم بيشتر انرژي مصرف مي كنه و خسته مي شه. ديگه قلبم قدرت نداره مثل اون روز ها تند بزنه . ديگه تند زدن ازش گذشته. ديگه نمي تونه. براي همينه كه مثل ساعت كاسيوي آفتابي من قلبم هم توي روزاي باروني كم مياره.  شاید هم ... نمی دونم.


امروز تا آخر بارون منتظرت هستم. شايد مثل هميشه كه نمي ياي اين دفعه بياي.

اشكالي نداره . تو هم مثل بقيه ... مثل آب بارون ... جاري باشي...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 12:30  توسط حامد  | 

 

دلم؟!

- الو ... سلام .

- دوباره چه کار داری؟

- راستش ... هیچی . فقط ... یه کمی دلم گرفته.

- خب که چی؟

- یعنی هیچ اهمیتی نداره؟

- چرا . اتفاقا خیلی اهمیت داره که این قدر دروغ می گی!

- دروغ؟

ـ تا حالا می گفتی دل داده ای. خدا حافظ.

- ولی ... من ... صبر کن... الو ... الو ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 10:27  توسط حامد  | 

تنها

به نام خدا

سرما را بر روی چشمانش احساس می کند. شالگردنش هر چند دقیقه یک بار از روی شانه اش پایین می افتد و او را مجبور می کند دستش را از جیبش بیرون بیاورد و دوباره آن را به جای اولش باز گرداند.

 مردم از شدت سرما توی این تاریکی فرصت نمی کنند حتی به هم نگاه کنند و به سرعت از کنار هم عبور می کنند. هر کس درون خانه اش کسی را دارد که انتظارش را می کشد. همه به گرمای بخاری ای فکر می کنند که خانه را برایشان گرم کرده و می توانند با یاد آن کمی سوزش بدنشان از شدت سرما را جبران کنند. سوز زمستانی در این شب تاریک با شلاق به جان درختان و خیابان های شهر افتاده است.

آرام و بی خیال در کنار پیاده رو راه می رود. کسی در خانه منتظرش نیست که بخواهد به خاطر او سریع برود. کسی نیست که به خاطر دیر آمدنش نگران شود و دلش شور بزند. برایش خانه و خیابان فرقی ندارد. دیگر حال و حوصله ی جواب دادن به زمستان را هم ندارد. آن قدر بدنش بی حس شده که دیگر حتی نمی تواند بلرزد. چشم هایش روی زمین را نگاه می کند و بدون هیچ حرکتی٬ هماهنگ با پاهایش بر روی سنگ فرش کف پیاده رو می خزد.

مردم تقریبا همه به خانه های خود رفته اند و کمتر حرکتی در خیابان دیده می شود. هر چند دقیقه یک بار صدای اتومبیلی از دوردست به گوش می رسد و در همان جا محو می گردد. تنها صدایی که سکوت شب را می شکند هیاهوی باد است که خبر از شبی سرد می دهد.

کم کم اولین دانه های برف بر روی زمین می نشینند و بر روی هم جمع می شوند. با شروع برف سکوت سنگینی بر روی شهر حاکم می شود و تنها چیزی که گوش او را از خوابیدن باز می دارد صدای پای خودش است که مدتی بود به آن توجه نکرده بود. پشت سرش رد پایی بر روی برف نازک کف پیاده رو افتاده است که دانه های برف به آرامی سعی می کنند آن ها را محو کنند.

موهای مشکی و کوتاهش سفید شده اند و دانه های جسور برف بر روی مژه هایش هم دیده می شود. بخار سفیدی از بالای شالگردنش خارج می شود و یخ های روی لبه ی شالگردن را آب می کند.

***

در چوبی اتاق با ناله باز می شود و او وارد اتاق می شود. خود را روی مبل می اندازد و مدتی در سکوت خانه به سقف خیره می شود. صدای شعله ی آتش را از درون شومینه می شنود و او را به خاطرات چند روز گذشته بر می گرداند. خاطرات تلخ ... یا شاید هم خاطرات شیرین. از سیلی ای که صورتش را داغ کرده بود تا چشمان مواخذه گر قاضی دادگاه و از زخم زبان های دوست و آشنا. برای لحظه ای خود را از تمام تعلقات دور و برش جدا می کند. برای لحظه ای تمام حرف ها و تصاویر دیگران را از ذهنش خارج می کند. برای لحظه ای به دلش نگاه می کند .... احساسی در دلش به جوشش می افتد...

گوشی تلفن را بر می دارد. دستش به آرامی شماره می گیرد و او تازه بدنش شروع به لرزیدن می کند. انگار آن چه که باعث لرزیدن می شود گرماست نه سرما. تلفن دو بار بوق می زند. صدایی از آن سوی خط می گوید:

- سلام. الو ... الو ...می دانم تویی . چرا حرف نمی زنی؟ حرف بزن. خواهش می کنم حرف بزن.

گوشی را بر جای قبلی اش می گذارد و خود را بر روی مبل رها می کند.

***

بار دیگر صدای ناله ی در می آید . چشمانش را به آرامی باز می کند. نمی تواند تشخیش دهد که خواب است یا بیدار. لحظه ای بعد گرمای دستی را بر روی صورتش احساس می کند. صدای جرقه های آتش از شعله های زرد شومینه هنوز به گوش می رسد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 11:31  توسط حامد  | 

به کجا می رویم؟

 

در هیاهوی رفت و آمد مردم ٬ در معرکه ای که هر کس به فکر گرفتن کلاه خود است ٬ در شلوغی سر سام آور شهر های بزرگ و در این دنیای چند چهره ...

به کجا می رویم ؟ پول ٬ شهرت ٬ مقام و حتی علم مدرکی و بدون کارایی را برای چه می خواهیم ؟ یادمان رفته که اصلا چرا این شهر ها و شلوغی ها را ایجاد کرده ایم. مگر برای این نبود که آسایش داشته باشیم و هر کسی مشکل دیگری را حل کند و مردم به کمک هم زندگی راحتی داشته باشند؟ پس چه شد ؟ کو آن راحتی که به دنبالش اجدادمان دور هم جمع شدند و روستاها و شهر ها را ساختند ؟ کو آن راحتی که هنوز هم آرزوی آن جوانان روستایی را به شهر ها می کشاند؟ کجای دنیا را می شناسید که مردمش از زندگی کردن رضایت کامل داشته باشند و شکایتی نداشته باشند ؟

یک جای کار می لنگد . به نظر شما کجای کار اشکال دارد؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 17:26  توسط حامد  | 

به نام خدا

امام جواد علیه السلام

"من استحسن قبیحا کان شریکا فیه "

"هر کس که چیز بدی را خوب بشمارد در آن شریک است"

امام رضا سلام

شهادت فرزندتون بهونه ای شد تا دوباره یکی مثل من یادی از شما بکنه. امشب شب شهادت فرزند شما است. گفتم خوبه یکی از جملات ایشون رو بنویسم. فکر کنم این کلام رو در زمانی گفته باشن که شما دیگه باهاشون نبودید. این مقتضای ادب همه ی ائمه است همون طور که تمام صحبت ها و حدیث های جدتون امیر المومنین بعد از رحلت پیامبر بوده .

آقاجون می دونید راستش امشب داشتم دنبال حدیث می گشتم تا توی وبلاگ یکی مثل من بزنم اما راستش احادیث پسرتون خیلی کم بود. شنیدم ایشون خیلی عمر کوتاهی داشتن و همین طور زمان ایشون اختناق شدیدی بر جامعه اسلام حاکم بوده و خلیفه های عباسی ظلم زیادی در حق ایشون کردند. دلم گرفت. عذابم میداد تا این که این حدیث رو دیدم.

آقاجون شهادت فرزند بزرگوارتون امام جواد علیه السلام رو به شما تسلیت می گم. کمکمون کنید هر چه زودتر به زیارتشون توی کاظمین مشرف بشیم. شما اگه بخواهین میشه. همه می گن جواز کربلا از مشهد صادر میشه . این طور نیست؟

***

شهادت امام جواد علیه السلام رو به همه ی دوستان یکی مثل من تسلیت عرض می کنم.   

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 22:27  توسط حامد  | 

دلت می خواد مثل سرو باشی؟ دلت می خواد وقتی می خوان تو رو به چیزی تشبیه کنن به سرو تشبیه کنن؟

شاید خیلی ها این طور باشن اما من نه. نمی دونم چرا اما احساس می کنم نمی تونم مثل سرو باشم. مثلا درخت های میوه رو اگر دقت کرده باشی توی هر فصلی یه جوری ان و هر فصلی اون ها رو تحت تاثیر قرار می ده. مثلا درخت سیب . توی بهار غرق شکوفه می شه و بوی عطر شکوفه ی سیب فضای اطراف درخت رو پر می کنه و اون قدر زیبا می شه که آدم از دیدنش سیر نمی شه و دلش می خواد همیشه بهار باشه. سرزندگی و شادابی بهار رو خیلی راحت می شه توی چهره ی درخت سیب دید. چند وقت بعد تابستون می شه و شکوفه های سیب تبدیل به سیب می شن. کم کم رشد می کنن و اون قدر سنگین می شن که سیب زیر بار سیب های درشتش خم می شه و سر به زیر می یاره. پاییز هم تمام برگهای درخت سیب زرد می شن و غم و غصه رو توی دل آدم زنده می کنن ٬ زمستون هم که می بینید تمام برگهاش می ریزه و مثل یه جسم مرده منتظر می مونه تا بهار بیاد.

اما درخت سرو این طور نیست. اون نه با وزیدن نسیم بهاری جو می گیردش که بخواد شکوفه و بده و شاداب بشه و نه باد های سرد پاییزی می تونه سر برگ هاش بلایی بیاره . میوه ای هم نداره که بخواد به خاطرش قد خمیده بشه و از این حرف ها . خلاصه این که توی همه ی فصل های سال سبزه و زنده و هیچ وقت تحت تاثیر هوا قرار نمی گیره.

تو دوست داری مثل کدوم یک از این ها باشی؟ سرو باشی یا درخت سیب ؟

winter

 

راستش به نظر من هم باید درخت سیب داشته باشیم هم درخت سرو. اگه همه ی درخت ها سرو باشند دیگه فصل ها همه یه جور می شن و تنوع طبیعت از بین می ره و یک نواختی همه جا رو می گیره. اگه هم همه میوه باشن توی فصل های سرد همه جا خشک میشه و سبزی طبیعت به کلی از بین می ره و تا اومدن بهار همه جا در خاموشی و سکوت مطلق فرو می ره و یکی مثل من اصلا نمی تونه چنین چیزی رو تحمل کنه.

اما من دلم می خواد مثل درخت بید مجنون باشم. بید مجنون با همه ی درخت ها فرق داره و اصلا توی یک دنیای دیگه برای خودش زندگی می کنه.

جاری باشید....

بید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 12:21  توسط حامد  | 

به نام خدا

میلاد مسیح علیه السلام بر همه ی یگانه پرستان جهان مبارک.

میلاد مسیح مبارک

جمله ای از حضرت مسیح علیه السلام:

"مردم را به خاطر گمان به کار بد آن ها ملامت می کنید در حالی که خود را با این که به کار های بد خود یقین دارید ملامت نمی کنید. "

مطلب زیبایی رو توی وبلاگ دوست عزیزم دل گویه خوندم که حیفم اومد لینکش رو این جا نگذارم .  

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 12:42  توسط حامد  | 

 

بعد از رفتنت فهمیده ام که تمام زندگیم بی تو به جز روزمرگی چیز دیگری نیست . تنها راه فرارم از گرداب زندگی ٬ ریسمان نجاتم از مردگی و دل خستگی ...  و تنها بهانه ای که برای زنده ماندن می توانستم داشته باشتم...

عشق تو بود.

 بر سر قبرم فاتحه ای بخوان تا زندگی را دوباره از سر گیرم.

 

 راه زندگیم را مه گرفته است

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 12:36  توسط حامد  | 

آن سیه دست سیه داس سیه دل که تو را ٬

چون گلی با ریشه ٬

از زمین دل من کند و ربود ٬

نیمی از روح مرا با خود برد ...

نشد این خاک به هم ریخته هموار هنوز ...

 rose

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 21:16  توسط حامد  |