تبليغاتX
يكي مثل من
روزها و شب های زندگی و مردگی " یکی مثل من "

 

 از آن جایی که تو را دیدم

به نام خدا

یکی بود... یکی نبود... غیر از خدای خوب من ... هیچ کس نبود.

یک روز یکی مثل من دلش گرفته بود. خیلی گرفته بود. آن قدر دلش اذیتش کرد که دیگر طاقتش تمام شد و از خانه بیرون رفت. رفت و رفت تا به کوچه بلاگفا رسید. آن جا دوستان زیادی داشت که حرف هایش را برای آن ها می زد. دوستانی داشت که به حرفهایش گوش می کردند و او خیلی آنها را دوست داشت.

وارد کوچه شد. بغض گلویش را گرفته بود. نمی توانست حرف بزند. در میان کوچه ایستاد و آرام با خود زمزمه کرد:

- نه چشم دل به سویی ... نه باده در سبویی ...

که تر کنم گلویی ... به یاد آشنا من ....

ستاره ها نهفته ام ... در آسمان ابری ...

تمام نیرویش را جمع کرد و با بلند ترین صدایی که می توانست فریاد کشید :

- دلم گرفته ای دوست ... هوای گریه با من ... هوای گریه با من.

صدای فریاد یکی مثل من در کوچه ی بلاگفا پیچید. پنجره ی خانه ها یکی یکی باز می شد و کسی سرک می کشید. بعضی نگاهی می کردند و زیر لب غر می زدند و می رفتند. بعضی با تمسخر به او نگاه می کردند و بعضی هم با ترحم او را به خیال خود مورد ملاطفت قرار می دادند. ساعتی گذشت تا این که دوستان یکی مثل من از راه رسیدند.

- سلام. نبینم دوستم غمگین باشه...

- سلام. تو هم یکی مثل من هستی...

- سلام. شاید دل گرفتن ظاهر سختی داشته باشه اما اگه درست گرفته باشه نجات دهنده است...

- سلام. هیچ وقت احساسات خاص خودت رو توی کوچه بلاگفا بیرون نریز...

- سلام. دلگیر نباش...

هر کدام چیزی می گفتند و یکی مثل من، به آن ها نگاه می کرد. یکی پس از دیگری می آمدند و می رفتند و یکی مثل من را دلداری می دادند.

پنجره ها داشت یکی یکی بسته می شد و همه کم کم داشتند می رفتند تا این که رهگذری از کوچه گذشت. رهگذری که باز هم به یکی مثل من سر زده بود و یکی مثل من او را زیاد دیده بود و حرفهایش را شنیده بود و حرف هایش را دوست داشت. وقتی حال و روز یکی مثل را دید بر خلاف انتظار یکی مثل من، چیزی گفت که یکی مثل من را دگرگون کرد:

- سلام. پس هنوز دلت پیش خودته!!!! این جا رو دیگه من مثل تو نیستم.

و رفت.

و یکی مثل من مانده بود و هجوم افکار که در ذهنش بالا و پایین می رفت و او را تحت فشار قرار می داد. لحظه ای فکر کرد. فکر کرد. فکر کرد و ناگهان از کوچه بیرون دوید و رفت. چند روزی دیگر کسی یکی مثل را در کوچه بلاگفا ندید.

دوید و دوید و دوید تا این که از کوچه دور شد. دور دور. آن قدر دور که دیگر هیچ اثری از کوچه بلاگفا نمی دید. دیگر هیچ نمی فهمید. نمی فهمید. طوری که حتی نفهمید کی خود را به ترمینال رسانده است. کی مسیر جاده را پیموده است و کی به اصفهان رسیده. هنوز در فکر بود که دید در جای بلندی ایستاده است. بالای کوه صفه ی اصفهان بود. شب بود و هوا تاریک شده بود. از کوه جایی پیدا نبود جز چراغهای اطراف باغ وحش و پارک دور و بر آن که با چراغ روشن شده بود. دور و برش تاریک بود. خودش را نمی دید. سرش را برگرداند و به طرف شهر نگاه کرد. تا چشم کار می کرد چراغ های زرد و سفید و آبی بود که شهر را پر کرده بود. هیچ کس خبر نداشت که ممکن است شاید الان یکی مثل من آن بالا، در تاریکی کوه ایستاده باشد و به آن ها نگاه کند. هیچ کس فکر نمی کرد که یکی مثل من در پناه کوه به آن بزرگی ایستاده باشد و دلش گرفته باشد. هیچ کس... هیچ کس... هیچ کس...

با این که بارها این منظره را دیده بود اما باز هم بزرگی شهر و جمعیتی که در آن زندگی می کرد او را به فکر فرو برده بود. انگار باورش نمی شد که زیر هر یک از این سقف های کوتاه و بلند کسی یا کسانی زندگی کنند و همه ی آن ها برای خود فکر و مشغله و دردسر داشته باشند. باورش نمی شد که هر یک از این آدمها دلی داشته باشد و دلش گاهی وقت ها بگیرد یا بشکند یا درد بکشد یا ...

در ذهنش چه چیزها که نمی گذشت. حرف های آن رهگذر را دوباره به یاد آورد:

"پس هنوز دلت پیش خودته!!!! این جا رو دیگه من مثل تو نیستم."

دلت پیش خودته!!!! دلت پیش خودته!!! دلت پیش خودته!!!! ...

از پشت اشکی که چشمانش را پر کرده بود چراغ های شهر نا موزون شده بودند و انگار قشنگ تر به نظر می آمدند. انگار در هم می آمیختند و دوباره از هم جدا می شدند. انگار ...

انگار کسی یکی مثل من را صدا زده باشد. انگار کسی او را در آن تاریکی مخوف دیده باشد ...

- خداااااااااااااااااااااااااااااا. خدااااااا ...

دل یکی مثل من ارزشش رو نداشت که با خودت ببریش؟! خدا تا کی باید اذیت بشم؟! تا کی باید دل گرفته ام رو سر دست بگیرم و هر بار بدمش به یکی که کاری براش نمی تونه بکنه؟! تا کی باید این طرف و اون طرف بدوم؟! خدا مگه خودت نگفتی از رگ گردن به یکی مثل من نزدیک تری؟ مگه نگفتی اگه صدام بزنی جوابت رو می دم؟ مگه نگفتی من صدای ستایش گرم رو می شنوم؟ مگه خودت نگفتی بیام؟

خداااااااااااااااااااااااااااا.

مگه بدا دل ندارند؟! اگه نمی خواستی دلشون رو قبول کنی چرا بهشون دل دادی؟ خدایا مگه نگفتی دل بنده ات خونه ی تواه؟ مگه نگفتی؟ خدایا این جا خونه ی تواه. خدایا بیا. خدایا اگه یه بار شده برای مهمونی هم که شده بیا. خدایا اگه بیای قول می دم که نذارم از خونه بری بیرون. خدا ! در رو می بندم و هر کی خواست بیاد تو می گم باید از صاحب خونه اجازه بگیرم. خدایا اگه خواستی هر کسی رو که گفتی می رم و دعوت می کنم که بیاد. هر چی تو بگی . هر چی تو بخوای.

خدایا اااااااااااااااااااااااااا . جان ... همون کسی که می دونم دوستش داری بیا.

...

خب بچه ها . قصه ی ما به سر رسید. کلاغه به خونش نرسید. ولی بچه ها دعا کنید که خدا به خونش برسه. دعا کنید که یکی مثل من بتونه خونه ی خدا رو تمیز کنه تا خدا بیاد.

جاری باشید ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 12:28  توسط حامد  | 

به نام خدا 

امروز همین طوری دلم گرفته. هیچ طوری هم نمی تونم بیان کنم چرا این طوری شدم یعنی الفاظ به اندازه کافی ندارم. ولی خب اینجا رو کلیک کنید شاید بد نباشه. تمام....

مثل همیشه جاری باشید...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 10:23  توسط حامد  | 

 

 

یا حسین

 

به نام خدا

 

السلام علیک یا ابا عبد الله الحسین

 

دوباره مرغ روحم هوای کربلا کرد

دل شکسته ام را اسیر و مبتلا کرد

 

ز سرگذشت اشکم به لب رسیده جانم

که هر چه کرده با من فراغ کربلا کرد

 

سلام

قبول باشه. حتما تو هم مثل بقیه امروز رفته بودی عزاداری. حتما تو هم مثل من احساس غرور می کردی. حتما تو هم مثل من احساس می کردی همه ی این آدم هایی که دارند توی خیابون راه می رن و به سر و سینه شون می زنند جزئی از تن خودت هستند. حتما تو هم مثل من امروز به همه ی مردم احساس عشق و محبت می کردی. درسته. من امروز به خودم افتخار می کردم که یک مسلمان و یک ایرانی هستم. من امروز دلم برای تک تک مردم ایران می تپید. امروز احساس می کردم همه ی مردم مثل هم شدند. احساس می کردم همه مثل یک پیکر واحد حرکت می کنند. دل مردم امروز برای یک نفر می تپید. برای یک نفر اشک می ریختند. امروز توی خیابون چندین بار بدون اختیار گریه ام گرفت. نمی دونم چرا هر وقت چشمم به این دخترهای دو سه ساله می افتاد که با چادر مشکی های کوچولو، دست مادر یا پدرشون رو گرفته بودند بغض، گلوم را می گرفت. توی خیابون پر بود از خیمه هایی که زیرش شربت یا شیر یا آب می دادند. خنکی آب رو که روی لبم حس کردم ...

می دونم تو هم مثل من امروز همه ی این چیزها رو دیدی. می دونم تو هم امروز دلت خیلی سوخته. می دونم تو هم امروز کلی اشک ریختی. امیدوارم قبول کنه از هممون.

امروز مردم همه یه جور دیگه بودند. یکی مثل من همه بین این همه آدم خوب احساس خجالت می کرد از خودش. کاش همیشه این طوری بودیم. کاش همیشه می فهمیدیم که ما با هم برادریم. امروز برادریم رو با مردم احساس می کردم. امروز دلم برای همه ی بچه هایی که از مامانشون آب می خواستند کباب می شد. امروز احساس می کردم همه ی دختر کوچولوهای دو سه ساله خواهر کوچک خودم هستند. امروز حرارتی توی وجودم بود که حاضر بودم در مقابل هر دشمنی از هم میهن های خودم، از کسانی که دلشون همون جایی که دل من هم همون جاست، با تمام وجود دفاع کنم. امروز یک کمی فهمیدم جوون های زمان جنگ چرا همیشه قبل از عملیات عزاداری می کردند. این ها چیزهایی هستند که امروز فهمیدم یا بهتره بگم امروز احساس کردم.

می دونم، می فهمم، اما دلم می خواست درک می کردم که چرا ....

چرا امام سجاد علیه السلام تا آخر عمر هر وقت آب می دیدند یا هر وقت بچه ای رو  می دیدند گریه می کردند.

خدایا یکی مثل من ظرفیتش کمه. خدایا یکی مثل من خیلی عقبه اما خدایا از تو می خوام یه کمی از این مصیبت بزرگ رو توی دلم قرار بده. خدایا می دونم همین یک ذره برای سوختن یکی مثل من تا آخر عمرش کافیه. خدایا آتش محبت حسین رو توی دلم روشن نگه دار.

 

دوستان، امروز عاشورا است. یکی مثل من رو از دعاتون محروم نکنید. یکی مثل من هم برای شما دعا می کنه. برای همه ی دوستای خوبش که دیگه نمی تونه ترکشون کنه.

التماس دعا.

جاری باشید.... تا...         حسین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 13:48  توسط حامد  | 

چادرش را بر سرم می کشید به این امید که در حال شیر خوردن کم کم خوابم ببرد. جایی را نمی دیدم. چادرش مشکی بود. چشمانم را می بستم. اما گوش هایم کاملا می شنید. سر و صدا نمی گذاشت خوابم ببرد. هر چند دقیقه ی یک بار یک قطره آب روی صورتم می افتاد. نمی دانستم چیست. وقتی دستم را بالا بردم و به صورت مادر گذاشتم دیدم چشمانش خیس است. گریه می کرد. وقتی موقع گریه کردن او شیر می خوردم من هم گریه ام می گرفت. نمی دانم چرا اما انگار بغض گلویم را می گرفت. دلم می خواست گریه کنم اما از مادر خجالت می کشیدم. نمی دانستم برای چه گریه ام گرفته است. همین طور نمی دانستم او برای چه گریه می کند.

 حالا دیگر مدت ها از آن روز می گذرد. امشب هم یک شب مثل همان شب هاست. نمی دانم در قلبم چه خبر است. من که تو را ندیده ام پس این چیست که در قلبم حرکت می کند؟ من که تو را ندیده ام پس چرا هنوز وقتی اسمت می آید دیگر کنترل چشمانم را ندارم؟ من که تو را ندیده ام پس چرا هر سال این روزها که می آید رنگ همه چیز در نظرم عوض می شود؟ من که تو را ندیده ام پس چرا هر کاری می کنم و از هر طرفی که می روم آخر باز به تو می رسم؟ چرا تمام مسیرهای زندگی من به تو منتهی می شود؟ من که تو را ندیده ام پس تو چگونه تمام قلب مرا به تسخیر خودت در آورده ای؟

کجایی؟

 تنها تویی که احساست می کنم و خود را میان صغری کبری های پیچیده ی ذهنم گم نکرده ام. تنها تویی که بخواهم یا نخواهم وقتی نامت می آید قلبم از همه چیز دست می کشد و رو به سوی تو می گرداند. تنها تویی که نمی دانم از کجای قلبم آمده ای که موقع آمدنت نفهمیدم. نکند همان شیرها که مادرم با چشم گریان به من می داد عشق تو را در قلب من قرار داده است. نکند همان اشک هایی که از چشم های مادرم بر روی گونه هایم می چکید مرا در این آتش سوزان انداخته است. نکند همان چادر مشکی مادرم بود که هر سال دل خونینم را سیاه پوش غمت می کند.

 کجایی؟

 کجایی که دیگر خسته شده ام. دیگر کششم تمام شده است. دیگر تا کی حیران و سرگردان در کوچه پس کوچه های دنیا سرم به دیوار بخورد و نفهمم که من چه کسی هستم و از کجا آمده ام و به کجا باید بروم؟ تا کی به امید دستان گرمت دستم را در هوا نگه دارم؟ تا کی بدوم و تو باز از من رو بگردانی و محو شوی؟ اگر قرار نیست ببینمت پس چرا قلب مرا از آن خود کرده ای؟ اگر قرار نیست دستم را بگیری پس چرا مرا به دنبال خود می کشی؟ اگر قرار نیست... می دانم قراری در کار است. می دانم همه چیز را به دست خودت کنترل می کنی. می دانم که تمام فراز و فرود های مرا می بینی. پس چرا نمی آیی؟ چرا خیال مرا راحت نمی کنی که پیش من می مانی؟ این دلگرمی به من نیامده است که با خیال آسوده تو را تماشا کنم. همیشه باید بسوزم؟ همیشه باید از رفتنت هراس داشته باشم؟ همیشه باید از خود نگران باشم؟ تا بوده که این چنین بوده و هست. شاید اصلا این گونه باید باشد و من نمی دانم. نابودی ام را ببین. ببین که در میان زمین و آسمان دستان تو را می خواهم که نجاتم دهد. ببین که فقط تویی که می توانی مرا از نابودی نجات دهی. ببین که چشمان نابینایم می خواهند فقط تو را ببینند.

 خودت را به من نشان بده.

خودت را به من نشان بده. خواهش می کنم. چشمانم منتظرند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 19:26  توسط حامد  | 

يا حسين

سلام

پارسال اين موقع كجا بودي؟ چه كار مي كردي؟ امسال كجايي؟ امسال يك شروع ديگه است. يك بار ديگه همه چيز از نو. به پرونده ي قبلي ات هم نگاه نمي كنند. حالايت مهم است. دلت را كف دست بگير و راه بيفت. هر كجا راه را گم كردي از دلت بپرس كه مسير را به خوبي مي داند.

هر كجا دلت گرم شد، هر كجا احساس كردي مي سوزي، هر كجا احساس كردي دلت به اون جا تعلق داره بايست. ما همه در راهيم. منتظرمان بمان.

امسال همه با هم. دست در دست هم. دل هامان به هم زنجير، در عزاي دوست تنها سرمايه مان را نثار مي كنيم. اشك هاي شيرينم براي تو.

جاري باشيد...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 15:25  توسط حامد  | 

 

حتي به اندازه ي يك ليوان آب

به نام خدا

نمی دونم تا حالا این حس رو تجربه کردی یا نه. تا حالا شده برای دیدن کسی بری به جایی در حالی که شاید یک درصد بیشتر احتمال نمی دی که او بیاد اون جا. یا این که مثلا زنگ بزنی به جایی به این امید که اون گوشی رو برداره در حالی که می دونی احتمال این که اون جا باشه خیلی کمه.

نمی دونم تا حالا شده کسی رو دوست داشته باشی یا نه. نمی دونم تا حالا شده مثلا یک نفر که خیلی دوستش داری اومده باشه خونتون و بعد که داره میره تو مطمئن نباشی که رفته. چه می دونم مثلا با این که دیدی ماشینش از کوچه رفت بیرون اما تا مدتی همون جا واستی به امید این که برگرده. با این که اصلا قرار نیست برگرده. توی دلت یه امیدی داری که انگار بر می گرده. یا این که به بهترین دوستش سر بزنی یا بری خونه ی یکی از فامیل هاشون به این امید که شاید اون جا باشه با این که میدونی اصلا اون جا نیست.

یا مثلا ...

سوار اتوبوس شده و اتوبوس هم راه افتاده که از شهر خارج بشه اما تو بازم توی ترمینال دنبالش بگردی شاید که نرفته باشه. بعد ممکنه به خودت هم بگی آخه اون حتما رفته و غیر ممکنه باشه اما دلت یه کار دیگه بکنه.

یا مثلا هر بار که تلفن زنگ می زنه دلت یه دفعه بریزه پایین. یا مثلا توی خونه ٬ شما باشی که همیشه گوشی تلفن رو بر می داری با این که می دونی اون توی فلان ساعت سر کلاسه درسه و غیر ممکنه با تو تماس بگیره. یا مثلا وقتی زنگ در خونه می زنه بدون این که خودت بفهمی یه دفعه خودت رو بذاری دم در خونه.

یا حتی در مورد بعضی ها...

ممکنه با این که اون شخص از دنیا رفته اما هنوز هم با صدای زنگ تلفن یا زنگ در خونه یهو فکر کنید که شاید اون اومده باشه.

همه ی این حرفها رو زدم برای این که بگم یه کم بی انصافی نیست؟ واقعا مگه این کسانی که گاهی وقت ها ما دوستشون داریم کی هستن؟ البته اون ها باید حتما آدمهای خوبی باشند که آدم عاشقشون بشه اما ...

یه کسی توی این دنیا هست که من و تو رو خیلی دوست داره و خیلی آدم خوبیه. اون قدر خوبه که هیچ کس نمی تونه خوبیش رو به اون اندازه ای که هست درک کنه.

ولی چرا ما هیچ وقت انتظار این رو نداریم که یه جایی توی خیابون ٬ بازار ٬ توی دانشگاه یا حتی توی مسجد یا حرم امام رضا ( علیه السلام ) ببینیمش. اگه واقعا اون قدری که یه آدم معمولی رو گاهی وقت ها دوست داریم ٬ دوستش داشتیم این طور نبود که هر لحظه انتظار داشتیم یه جایی ببینیمش؟ او هم یک انسان مثل ماست و بین ما زندگی می کنه و ممکنه هر کسی توی زندگی اش او رو ببینه ولی باید خواست. باید او رو دوست داشت و هر لحظه منتظرش بود. نمی دونم اونهایی که امسال رفته بودن حج چه احساسی داشتن اما امام زمان هر سال در موقع روزهای حج با بقیه ی زایرای خونه ی خدا اعمال حج رو انجام می ده و بین اون هاست. این رو همه می دونن که او روز عرفه در صحرای عرفاته اما کدومشون واقعا این انتظار رو دارن؟ اگه من بودم داشتم؟ اگه تو بودی داشتی؟ دلت می خواست امسال توی عرفات بودی و دنبالش می گشتی؟

نمی دونم تا حالا شده یه آدمی رو دوست داشته باشی یا نه اما اگه این رو تجربه کرده باشی می دونی که آدم دلش نمی خواد کاری بکنه که محبوبش دوست نداره. آدم حتی گاهی شده می دونه که محبوبش هیچ اطلاعی از کاری که اون می کنه نداره اما بازم دلش رضا نمی ده اون کار رو انجام بده.

امروز جمعه بود. تو هم دلت گرفته بود . نه؟ من که این طور بودم. نه فقط من ٬ می دونم خیلی های دیگه هم همین طوری بودند. کاش می شد یه موقعی بیاد که هر لحظه توی خیابون ٬ توی کوچه ٬ توی بازار ٬ سر کار٬ توی دانشگاه و هر جای دیگه ٬ هر لحظه انتظار داشته باشی که بیاد و ببینیش. به امید این که ببینیش بری توی مسجد ٬ بری مدرسه ٬ بری دانشگاه ٬ بری سر کار٬ بری مسافرت یا هر جای دیگه.

به خدا این امکان داره. افسانه نیست . خیلی ها هستند که این طوری هستند و با او زندگی می کنند. خیلی ها هستند در عین این که زندگی می کنند هر چند وقت یه بار او رو می بینن و تمام خستگی و دل گرفتگی شون با دیدنش از بین می ره. خیلی ها هستن که دیگه هیچ غصه ای توی زندگی ندارن چون دیگه با چنین ارتباطی ٬ غصه ای باقی نمی مونه.

این هایی که گفتم افسانه نیست. باور کن راست می گم. یه کم فکر کن. ببین کجای کار من و تو می لنگه.

ولی این رو مطمئن باش اگه بخوای می بینیش. فقط کافیه بخواهیش حتی به اندازه ی یک لیوان آب.  مگه نه؟

جاری باشی....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 22:58  توسط حامد  | 

از زمانی که دلم

ز سر لج با من

ره خود را ز مسیرم کج کرد

و به هر سو که دلش خواست پرید،

شده ام سر گردان.

و به دنبال دلم

بی نفس ،

بی طاقت،

بی مقصود،

در میان کششی از هر سو،

در تکاپوی نجات از مردن،

می خورم بر در و دیوار، مدام.

به دلم می گویم :

یاد ایام بخیر

یاد آن نیمه شب طولانی

یاد آن صبح که با آمدنش صبح شدم

یا آن نبض که در دستانم،

خبر از گردش خون

خبر از زندگی و عمر و حیاتم می داد.

یاد آن روز بخیر

که گمان می کردم

قفس کوچکی از بهر دلم ساخته ام

شاید آن روز خیالم این بود

کین دل نازک من

این دل بی تقصیر

مستحق نیست که تا آخر عمر

حبس باشد ، و بماند تنها، در زندان

آن زمان هیچ نمی فهمیدم

که حیات دل من

این دل نازک و بی تقصیرم

بسته به حبس در این زندان است

من نمی فهمیدم

که دلم تنها نیست

که دلم آزاد است

در میان قفس تنگ، دلم صبح به صبح

شبنمی پاک به روی بدنش می روید

مثل گلبرگ گلم در گلدان

ولی آن روز گذشت...

مدتی چند ز گم گشتن او می گذرد

و نمی دانم کِی ، ز کدامین جهت خانه ی من

دل گمگشته ی من باز به پیشم آید

قفس خالی را ،

صبح به صبح

در همان وقت که گلبرگ گلم

از میان شبنم

با نگاه خورشید

چشمکی می زند از خوشحالی،

می گذارم وسط طاقچه ای در ایوان...

شعر از : حامد

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 10:40  توسط حامد  | 

سلام

در تاریکی شب ، دقیقا همان وقتی که من هیچ انتظارش را نداشتم ، در میان رطوبت آن شب نمناک، در سکوت سنگین شهر ، و در نوری که به سختی خود را از بین مه به ما می رسانید ... بالاخره ...

تو آمدی و من از عرق سردی که بر پیشانی ام نشست ، لرزش دستان بی رمقم و از تپش قلبم که تو هم آن را می شنیدی فهمیدم که هنوز ....

 فهمیدم که هنوز ...

نگران نباش خبری جایی نیست ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 11:39  توسط حامد  | 

درد آشنا

به نام خدا

امشب بیا که باز من این جا نشسته ام

چون جغد بر خرابه ی دنیا نشسته ام

 

چون شاخه ی تکیده ای از سوز فصل سرد

در انتظار طلعت فردا نشسته ام

 

زندانی قضای خداوندی ام کنون

سنگ صبور خویشم و از پا نشسته ام

 

یک شب تو آمدی و رسیدی به اصل ما

دیدی که در کنار تو تنها نشسته ام

 

بار دگر هوای مرا کردی ای نسیم!

این جا کنار ساحل دریا نشسته ام

 

در کوچه ای که عابر درد آشنا کم است

باری کنار پنجره ای وا نشسته ام

 

درد تمام عاشقی خویش را کنون

در محضر غروب به حاشا نشسته ام

 شعر : محسن باغبانی

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 16:53  توسط حامد  |