در کوچه پس کوچه های بلاگفا

به نام خدا
یکی بود... یکی نبود... غیر از خدای خوب من ... هیچ کس نبود.
یک روز یکی مثل من دلش گرفته بود. خیلی گرفته بود. آن قدر دلش اذیتش کرد که دیگر طاقتش تمام شد و از خانه بیرون رفت. رفت و رفت تا به کوچه بلاگفا رسید. آن جا دوستان زیادی داشت که حرف هایش را برای آن ها می زد. دوستانی داشت که به حرفهایش گوش می کردند و او خیلی آنها را دوست داشت.
وارد کوچه شد. بغض گلویش را گرفته بود. نمی توانست حرف بزند. در میان کوچه ایستاد و آرام با خود زمزمه کرد:
- نه چشم دل به سویی ... نه باده در سبویی ...
که تر کنم گلویی ... به یاد آشنا من ....
ستاره ها نهفته ام ... در آسمان ابری ...
تمام نیرویش را جمع کرد و با بلند ترین صدایی که می توانست فریاد کشید :
- دلم گرفته ای دوست ... هوای گریه با من ... هوای گریه با من.
صدای فریاد یکی مثل من در کوچه ی بلاگفا پیچید. پنجره ی خانه ها یکی یکی باز می شد و کسی سرک می کشید. بعضی نگاهی می کردند و زیر لب غر می زدند و می رفتند. بعضی با تمسخر به او نگاه می کردند و بعضی هم با ترحم او را به خیال خود مورد ملاطفت قرار می دادند. ساعتی گذشت تا این که دوستان یکی مثل من از راه رسیدند.
- سلام. نبینم دوستم غمگین باشه...
- سلام. تو هم یکی مثل من هستی...
- سلام. شاید دل گرفتن ظاهر سختی داشته باشه اما اگه درست گرفته باشه نجات دهنده است...
- سلام. هیچ وقت احساسات خاص خودت رو توی کوچه بلاگفا بیرون نریز...
- سلام. دلگیر نباش...
هر کدام چیزی می گفتند و یکی مثل من، به آن ها نگاه می کرد. یکی پس از دیگری می آمدند و می رفتند و یکی مثل من را دلداری می دادند.
پنجره ها داشت یکی یکی بسته می شد و همه کم کم داشتند می رفتند تا این که رهگذری از کوچه گذشت. رهگذری که باز هم به یکی مثل من سر زده بود و یکی مثل من او را زیاد دیده بود و حرفهایش را شنیده بود و حرف هایش را دوست داشت. وقتی حال و روز یکی مثل را دید بر خلاف انتظار یکی مثل من، چیزی گفت که یکی مثل من را دگرگون کرد:
- سلام. پس هنوز دلت پیش خودته!!!! این جا رو دیگه من مثل تو نیستم.
و رفت.
و یکی مثل من مانده بود و هجوم افکار که در ذهنش بالا و پایین می رفت و او را تحت فشار قرار می داد. لحظه ای فکر کرد. فکر کرد. فکر کرد و ناگهان از کوچه بیرون دوید و رفت. چند روزی دیگر کسی یکی مثل را در کوچه بلاگفا ندید.
دوید و دوید و دوید تا این که از کوچه دور شد. دور دور. آن قدر دور که دیگر هیچ اثری از کوچه بلاگفا نمی دید. دیگر هیچ نمی فهمید. نمی فهمید. طوری که حتی نفهمید کی خود را به ترمینال رسانده است. کی مسیر جاده را پیموده است و کی به اصفهان رسیده. هنوز در فکر بود که دید در جای بلندی ایستاده است. بالای کوه صفه ی اصفهان بود. شب بود و هوا تاریک شده بود. از کوه جایی پیدا نبود جز چراغهای اطراف باغ وحش و پارک دور و بر آن که با چراغ روشن شده بود. دور و برش تاریک بود. خودش را نمی دید. سرش را برگرداند و به طرف شهر نگاه کرد. تا چشم کار می کرد چراغ های زرد و سفید و آبی بود که شهر را پر کرده بود. هیچ کس خبر نداشت که ممکن است شاید الان یکی مثل من آن بالا، در تاریکی کوه ایستاده باشد و به آن ها نگاه کند. هیچ کس فکر نمی کرد که یکی مثل من در پناه کوه به آن بزرگی ایستاده باشد و دلش گرفته باشد. هیچ کس... هیچ کس... هیچ کس...
با این که بارها این منظره را دیده بود اما باز هم بزرگی شهر و جمعیتی که در آن زندگی می کرد او را به فکر فرو برده بود. انگار باورش نمی شد که زیر هر یک از این سقف های کوتاه و بلند کسی یا کسانی زندگی کنند و همه ی آن ها برای خود فکر و مشغله و دردسر داشته باشند. باورش نمی شد که هر یک از این آدمها دلی داشته باشد و دلش گاهی وقت ها بگیرد یا بشکند یا درد بکشد یا ...
در ذهنش چه چیزها که نمی گذشت. حرف های آن رهگذر را دوباره به یاد آورد:
"پس هنوز دلت پیش خودته!!!! این جا رو دیگه من مثل تو نیستم."
دلت پیش خودته!!!! دلت پیش خودته!!! دلت پیش خودته!!!! ...
از پشت اشکی که چشمانش را پر کرده بود چراغ های شهر نا موزون شده بودند و انگار قشنگ تر به نظر می آمدند. انگار در هم می آمیختند و دوباره از هم جدا می شدند. انگار ...
انگار کسی یکی مثل من را صدا زده باشد. انگار کسی او را در آن تاریکی مخوف دیده باشد ...
- خداااااااااااااااااااااااااااااا. خدااااااا ...
دل یکی مثل من ارزشش رو نداشت که با خودت ببریش؟! خدا تا کی باید اذیت بشم؟! تا کی باید دل گرفته ام رو سر دست بگیرم و هر بار بدمش به یکی که کاری براش نمی تونه بکنه؟! تا کی باید این طرف و اون طرف بدوم؟! خدا مگه خودت نگفتی از رگ گردن به یکی مثل من نزدیک تری؟ مگه نگفتی اگه صدام بزنی جوابت رو می دم؟ مگه نگفتی من صدای ستایش گرم رو می شنوم؟ مگه خودت نگفتی بیام؟
خداااااااااااااااااااااااااااا.
مگه بدا دل ندارند؟! اگه نمی خواستی دلشون رو قبول کنی چرا بهشون دل دادی؟ خدایا مگه نگفتی دل بنده ات خونه ی تواه؟ مگه نگفتی؟ خدایا این جا خونه ی تواه. خدایا بیا. خدایا اگه یه بار شده برای مهمونی هم که شده بیا. خدایا اگه بیای قول می دم که نذارم از خونه بری بیرون. خدا ! در رو می بندم و هر کی خواست بیاد تو می گم باید از صاحب خونه اجازه بگیرم. خدایا اگه خواستی هر کسی رو که گفتی می رم و دعوت می کنم که بیاد. هر چی تو بگی . هر چی تو بخوای.
خدایا اااااااااااااااااااااااااا . جان ... همون کسی که می دونم دوستش داری بیا.
...
خب بچه ها . قصه ی ما به سر رسید. کلاغه به خونش نرسید. ولی بچه ها دعا کنید که خدا به خونش برسه. دعا کنید که یکی مثل من بتونه خونه ی خدا رو تمیز کنه تا خدا بیاد.
جاری باشید ....





