تبليغاتX
يكي مثل من

يكي مثل من

روزها و شب های زندگی و مردگی " یکی مثل من "

انگار همین دیروز بود... شش ماه گذشت

 

سلام

همیشه می گفتم جاری باشید...

ولی یکی مثل من خود از جریان افتاده است. دعا کنید که جاری شود. بار دیگر. از ته دل دعا کنید شاید به دعای شما دوباره رودخانه ی خشکیده ی یکی مثل من جاری شود. شاید باران رحمتی یا چشمه ی جوشانی...

اگر جریانی باشد دوباره خواهم آمد و دوباره خواهم نوشت. حرفهای ناگفته بسیار است ولی برای نوشتنش ... جریانی باید ...

جاری باشید.... 

خدانگهدار

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 23:5  توسط حامد  | 

یک خاطره ی تکراری

 

به نام خدا

نمی دونم چرا این همه دیر شد ولی حالا اومدم.

داشتند اذان می گفتند و کمی دیر شده بود. می دویدم تا نماز مغرب و عشا را از دست ندهم. داشت باران می بارید. هوا کمی سرد شده بود. دم ورودی باب الجواد بودم که یک پسر کوچک جلویم را گرفت. لباس های مندرسی داشت. زیپ کاپشنش را بالا کشیده بود و کلاهش را تا روی ابروها کشیده بود. چشمان گرد کوچکی داشت با دماغ ریز و کوتاه. چهره اش مانند بچه گربه بود.

ناگهان آمد جلویم و با سرعتی که من داشتم نزدیک بود هر دو زمین بخوریم. هنوز حرف نزده بود که گفتم دارم می رم نماز. دیر شده ولی جلویم ایستاد و گفت: "آقا شما زیارت نامه نمی خواید؟ مگه حرم نمی رید؟" من که زیارت نامه نمی خواستم. همیشه از زیارت نامه های حرم استفاده می کردم. گفتم نه. گفت:" آقا تو رو خدا. ارزون می دم ها. پنج تا هزار تومن. تو رو خدا بخرین" کم کم داشت عصبانی ام می کرد. نماز هم دیر شده بود. نمی دانم چه شد دلم برایش سوخت. با خودم گفتم اصلا هزار تومن همین طوری به او هدیه می دهم. بعد توی ذهنم به خودم تشر زدم"خجالت بکش. او دارد کار می کند که محتاج تو نباشد. دارد با عزت نفس کار می کند" از فکری که کرده بودم خجالت کشیدم. با خودم فکر کردم کمک کردن این طوری او را ناراحت می کند اما دیگر محبت کردن که اشکال ندارد. نشستم. دستم را روی سرش گذاشتم و بعد دستم را دور گردنش انداختم و کمی خم شدم. ناگهان اشک در چشم هایش حلقه بست. صورتش را به سینه ام چسباند و کنترل اشک از دستش خارج شد. با همان صدای لرزان گفت:" آقا تو رو به خدا از من این زیارت نامه ها را بخرین. شب شده و هنوز کلی از اون ها مونده. خرجی خونمون با منه و تا این ها رو تموم نکردم نمی تونم برم خونه. آقا تو رو به خدا. جان امام رضا. بخرین هدیه بدین به امام رضا. "

از پشت اشک او را تار می دیدم. دست در جیب بردم. ای خدا. فقط یک پانصد تومانی بیشتر توی جیبم نبود. گفتم: " خیلی شرمندتم. همین رو دارم. " گفت:" اشکالی نداره سه تا ببرین پونصد تومن. بدین به امام رضا" .

زیارت نامه را گرفتم. در حالی که صدا می زد "زیارت نامه... زیارت نامه امام رضا... زیارت نامه امام هشتم" دور شد. من هنوز نگاهش می کردم که یکی از نگهبان های حرم آمد بیرون. با آمدن او همه ی بچه هایی که آن دور و بر٬ زیارت نامه می فروختند فرار کردند.

رفتم داخل حرم. فکرم را گرفته بود. نمی توانستم فراموشش کنم. هنوز رد اشکهایش بر روی گونه های نشسته اش در ذهنم بود. انگار هنوز آن چشم های کوچک و گرد به من نگاه می کردند. از حرف هایش یک جمله خیلی ذهنم را به خودش مشغول کرده بود: "بخرید. هدیه بدید به امام رضا"

مدادم را از جیب در آوردم. گوشه ی صفحه ی اول نوشتم" هدیه به حرم امام رضا از طرف پسرک دست فروش". زیارت نامه ها را گذاشتم بین بقیه ی زیارت نامه ها و از حرم آمدم بیرون. از آن سه زیارت نامه یکی را برای خودم نگه داشته ام که هر بار به آن نگاه می کنم گونه ی نشسته ی پسرک با آن رد درخشان اشک به یادم می آید.

جاری باشید....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 22:19  توسط حامد  | 

از طرف دوستای یکی مثل من٬ قربة الی الله. الله اکبر ...

 

سلام

بعضی ها می گن این جا دنیای مجازیه و آدم ها اون جوری که هستند٬ خودشون رو نشون نمی دن و ... ولی به نظر من بعضی وقت ها دقیقا بر عکسه. یعنی این جا راست  می شه و توی دنیای واقعی دروغ. بعضی ها هستند که توی دنیای مجازی چون کسی اون ها رو نمی شناسه و مجبور نیستند اون طوری باشند که دیگران می خوان٬ همونی می شن که هستند٬ دقیقا همونی که هستند. این جا دیگه دوستان نیستند که توقع داشته باشن طور خاصی باشی٬ همین طور پدر و مادر و خیلی های دیگه. این جا یکی مثل من هر چی توی دلش هست رو می ریزه بیرون و خودش رو اون طوری که هست نشون می ده.

به نظر من خیلی وقت ها به خاطر همینه که دوست داشتنی تر می شن. خیلی از آدم ها دوست داشتنی تر از اونی هستند که خودشون رو نشون می دن. بعضی ها هستند که احساسات خیلی لطیفی دارند ولی در دنیای به قول ما واقعی نمی تونن خودشون رو بی پرده نشون دیگران بدند. شاید چون برای دیگران خوشایند نباشه. همین طور بعضی ها هستند که اعتقادات قوی ای دارند٬ با خدا٬ با پیامبر٬ با امام زمانشون رابطه ی خیلی زیبایی دارند اما خجالت می کشن نشون بدند شاید به خاطر این که بعضی آدم ها این چیزها رو نمی فهمند.

امشب توی حرم امام رضا نشسته بودم. بعد از نماز مغرب و عشا رفتم زیارت. زیارتم که تموم شد و خواستم بیام بیرون یادم اومد که دو تا از دوستام ( دوستای وبلاگی ) گفته بودند که از طرف اون ها دو رکعت نماز٬ توی حرم بخونم. برگشتم. برگشتم و رفتم توی حرم.

نمازم که تموم شد یاد بقیه ی دوستای یکی مثل من افتادم. با خودم گفتم شاید خیلی از اون ها باشن که الان دلشون بخواد توی حرم امام رضا باشند اما به هر دلیلی نشده. دوباره پاشدم.

"دو رکعت نماز هدیه به امام رضا٬ از طرف دوستای یکی مثل من٬ قربة الی الله. الله اکبر"

این اولین باری بود که این طوری نیت می کردم. برای خودم خیلی جالب بود. فکر نمی کردم وبلاگی که روز اول اصلا روش حساب نمی کردم٬ یه روزی دوستایی این طوری پیدا بکنه. همیشه می گفتم دنیای مجازی. ولی در مورد یکی مثل من انگار حقیقت شده. دیگه می تونم به راحتی بگم حداقل توی خیلی از وبلاگ ها٬ حداقل توی دوستان یکی مثل من٬ یک دنیای واقعی وجود داره که بعضی وقت ها خیلی دوست داشتنی تر از عالم به ظاهر واقعی ایه که برای خودمون درست کردیم.

خب. دوباره انگار داره نوشته هام طولانی می شه. یک عالم خاطره از این سفر دارم که دلم می خواد براتون بگم اما اون ها باشه برای بعد.

جاری باشید....

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 20:11  توسط حامد  | 

اگر من اهلش نیستم تو اهلش هستی

 

به نام خدا

خدایا الان بر یکی از درهای خانه ی پیامبرت ایستاده ام. مردم را از این که بدون اجازه وارد خانه ی رسولت شوند منع کرده ای. خودت گفتی که تا اجازه به شما داده نشده است وارد نشوید... خدایا من می دانم که صاحب این خانه مرا می بیند٬ صدای مرا می شنود و سلام مرا جواب می دهد.

خدایا اول از تو اجازه می خواهم آیا وارد شوم؟ ای ملائکه ی مقرب خدا که همیشه در این خانه اید آیا اجازه دارم وارد شوم؟

ای صاحب خانه٬ ای حجت خدا٬ یا علی بن موسی الرضا آیا اجازه دارم؟

آیا می توانم بعد از این همه خطا که از من سر زده است٬ بعد از این همه بی معرفتی ها که داشته ام باز هم وارد شوم؟

مولای من ...

می دانم که اگرچه من اهل آن نیستم. اگر چه من لیاقت ورود به این مکان مقدس و پاک را ندارم ...

ولی تو اهل آن هستی که مرا ببخشی و اجازه دهی که حتی من هم وارد شوم.

السلام علیک ایها الامام الرئوف السلام علیک یا علی بن موسی الرضا و رحمة الله و برکاته...

...

سلام

 از کنار حرم مطهر امام رضا ( علیه السلام ) دعاگوی دوستان خوبم در کوچه ی بلاگفا هستم.

جاری باشید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 13:18  توسط حامد  | 

دور و برم چه خبر است؟

سلام. اگه مطلب طولانیه ببخشید. کاریش نمی شد کرد.

چه بلایی دارد سرم می آید؟

به نام هستی بخش

چه چیزهایی که در دور و اطراف انسان می گذرد و او با خبر نمی شود! چیزهایی که خیلی به او نزدیک هستند و از کنارش می گذرند و او آن ها را نمی بیند. چه نگاه هایی که در دور و اطرافش رد و بدل می شود و او از هیچ کدام آن ها خبر ندارد. چه رفتن ها و چه ماندن ها که فکر می کند خیلی طبیعی است ... یا اگر هم غیر طبیعی باشد برایش اهمیتی ندارد. همه ی این ها اتفاق می افتد و او هیچ نمی بیند.

همه ی این ها با دلت مرتبط است. بستگی به این دارد که دلت کجا باشد و اولین حرفی که در دلت جریان دارد چه باشد. دلت پیش خودت باشد یا پیش کس دیگر. دل داشته باشی یا نداشته باشی. دلت ضربان داشته باشد یا نداشته باشد یا شاید بهتر باشد بگوییم دلت زنده باشد یا نباشد.

البته زندگی این طوری خیلی آرامش بخش تر است. مثل این که به جای درگیری با مسائل مختلف و تجربه کردن آنها بنشینی و فیلمش را ببینی. هنگام دیدن فیلم، ممکن است گاهی آرزو کنی جای یکی از نقش های داستان باشی اما اگر یک بار آن چیز ها را تجربه کرده باشی ترجیح می دهی راحت روی صندلی سینما بنشینی و چیزی بخوری و یا شاید سیگار بکشی و بازیگر ها، خود را به سختی بیندازند و نقش ها را به دوش بکشند و خود را درگیر آن ها کنند. خود را بین آن ها احساس می کنی و تمام لذت و درد آن ها را هم با تمام وجود حس می کنی و در عین حال سختی آن ها را هم نمی کشی و هر زمان هم که بخواهی سیگارت را خاموش می کنی و از سالن سینما بیرون می روی. این طوری شاید خیلی بیشتر باب طبع باشد. دیگر الان دورانی است که کار داری و می خواهی هزاران بدبختی خود را سر و سامان بدهی و دیدن فیلمپ، خیلی عاقلانه تر از درگیری مستقیم با حوادث به نظر می رسد.

حالا یکی نداند با خود فکر می کند تا حالا چه قدر سیگار کشیده ام که این طوری از سیگار حرف می زنم. نه جانم خبری جایی نیست نگران نباش من بچه ی خوبی هستم. همه این کار ها را یکی مثل من انجام داده و اصلا ربطی به من ندارد. یکی مثل من هست که سیگار خیلی کشیده است. پیاده روی زیاد کرده است و تا حالا تنهایی به خیلی از جاهایی رفته است که تنهایی اصلا حال نمی دهد، مثل سینما، پارک، کافی شاپ، مسافرت، چایخانه سنتی، و هزار جای کوفت و زهرمار دیگر که بردن اسمشان جز دردسر برای یکی مثل من ندارد.

گاهی شده احساس می کنی به جای بیست و یک سال سی و یک سالت است و انگار خیلی از چیزها را که الان تازه باید برای تجربه کردن آن ها خود را آماده کنی، سال ها پیش تجربه کرده ای و گذرانده ای. انگار درست را خوانده ای، ازدواجت را کرده ای، بچه دار شده ای، شغل پیدا کرده ای و به اندازه ی کافی هم حساب بانکی ات را پر کرده ای و الان هیچ کاری نداری جز این که توی خیابان راه بروی و به گذشته ها فکر کنی و پول هایت را با سیگار کشیدن به هوا بفرستی یا این که گوشه ی پارک بنشینی و مدت ها به رفت و آمد مردم و حرکات سریع جامعه به عقب و جلو نگاه کنی. انگار که همه در حال دویدن هستند و تو در حال نشستن و فکر کردن. انگار زندگی ات را کرده ای و الان در دوران بازنشستگی از زندگی هستی و ثمره ی زندگی چند ساله ات را نگاه می کنی و از آن کیف می کنی و یا شاید هم هیچ احساسی نسبت به آن نداری. انگار هیچ پشیمانی از گذشته نداری و البته احساس شادی و رضایت هم از گذشته نمی کنی و تمام چیزهایی که اتفاق افتاده است، همان چیزهایی هستند که باید اتفاق می افتاده اند. انگار حرکت طبیعت، جامعه، خورشید و ماه و شب و روز، یک مسیر از قبل تعیین شده را به طور کاملا برنامه ریزی شده پیموده اند و هنوز هم به طرف جلو در حال حرکت هستند. یا شاید بشود کمی پا را فراتر گذاشت و این طور احساس کرد که زمانی وجود ندارد و همه چیز ثابت است. انگار همه چیز را به دنبال هم بر روی یک حلقه در حال چرخش نصب شده اند و آن است که می چرخد و با چرخش آن، احساس می شود که زمان است که حرکت می کند. انگار همه چیز واقعیتی غیر از آن چه که در نگاه اول به چشم می آید دارند. انگار هر یک از ما انسان ها آن قدر کوچک هستیم که اگر کمی از محیط اطراف خود دور شویم و از فاصله ای دورتر به آن نگاه کنیم، به هیچ وجه دیده نمی شود و اصلا انگار تمام دنیا یک موجود واحد است که در حال حرکت است و تمام انسان ها و موجودات، سلول هایی در بدن این مخلوق بزرگ هستند که به خیال خودشان، تنها زندگی می کنند اما در حقیقت زندگی برای آن موجود واحد است و زندگی همه در طول زندگی اوست و اصلا اوست که دارد زندگی می کند نه سلول های به آن ریزی. جمعیت چند میلیاردی انسان ها از کوچک ترین بخش های این مخلوق بزرگ هستند که به خیال خود تنها زندگی می کنند. شاید سلول های بدن هر انسانی هم همین طور مثل ما فکر کند. کارش در شبانه روز این است که از سرخ رگ خون تازه بگیرد و مصرف کند و بازمانده ها و مواد زاید را به سیاه رگ برگرداند و از خود دور کند. او هم مثل ما در عالم خود زندگی بزرگی را برای خودش تصور کرده است و به خیال خود با هزار بدبختی صبح تا شب و شب تا صبح جان می کند تا لقمه نانی برای اجزای خودش فراهم کند. او هم روزی به دنیا آمده است و رشد کرده است و مدتی هم زندگی کرده است. بعد از مدتی هم پیر می شود و می میرد و به تدریج از بدن انسان دفع می شود و این که به کجا می رود یا چه سرنوشتی در انتظار اوست کسی خبر ندارد و البته هیچ اهمیتی هم برای کسی ندارد. شاید مثالی که می زنند و بنی آدم را به اعضاء یک پیکر واحد تشبیه می کنند خیلی تشبیه درستی باشد اما آن چیزی که مردم از آن می فهمند کاملا متفاوت با واقعیت آن است. این که اگر عضوی به درد آید، قرار از دیگر عضوها می رود به خاطر حس هم نوع دوستی و از این حرف ها نیست. بلکه ...

نمی دانم دارم چه می گویم. خسته ام. خسته ام. خیلی خسته. ببخشید که این قدر پرحرفی کردم. مدتی است که دل و دماغ نوشتن ندارم. یعنی همه چیز رنگ دیگری به خود گرفته است. همه چیز رنگ تیره گرفته است. رنگ مردن. رنگ خاموشی و سکوت. رنگ تکرار. رنگ ...

یکی مثل من نمی داند چه بلایی دارد بر سر او می آید.

ولی امیدوارم شما جاری باشید... جاری تا همیشه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 23:5  توسط حامد  | 

شاید کمی دیر اما ...

در زیر آوار

به نام هستی بخش

صبر ... صبر .

 مدتهاست که صبر می کنیم. مدت هاست که نشسته ایم تا بیایی. مدتهاست که نشسته ایم تا موقع برافراشته شدن پرچم حق برسد. مدتهاست...

 از بچه ای پرسیدم از امام هادی چی می دونی؟ گفت: امام هادی امام دهم... امام هادی... همون نیستند که گنبدش حرمشون رو این چند روزه توی تلوزیون زیاد نشون می ده؟

 امام هادی رو چه قدر می شناسیم؟ هر چه قدر می شناسیم این یکی هم اضافه شد. از این به بعد این رو هم می دونیم که امام هادی و امام عسکری همان امام هایی هستند که حرمشون مثل حرم جدشون حسین (علیه السلام ) تخریب شد. امام هادی و امام عسکری همون دو تا امامی هستند که مثل جدشون حسین مظلومند. زمونه داره خیلی بد پیش می ره. توی همه ی دنیا صدای آزادی بلند است! صدای حقوق بشر ! و صدای مبارزه با تروریست! و صدای ... و صدای آدم هایی که هر روز و هر شب در فلسطین کشته می شن و صدای فریاد مردم مظلومی که هر روز در عراق با گلوله ی اسلحه یا انفجار بمب کشته می شن و صدای کودکان گرسنه ای که در کشور های افریقایی بر اثر سیری عده ای دیگر می میرند و صدای ما ...

 و صدای ما که محکوم می کنیم و صدای قلب های تپنده ای که در سراسر عالم از ظلم ظالمان خسته شده اند و دستشان به جایی نمی رسد و ... صدایی دیگر چاره ی کار است. صدای تو. صدای تو در آن زمان که پشت به دیوار کعبه صدا می زنی "انا بقیة الله ". صدای تو که بیایی و به غربت علی ( علیه السلام ) در مدینه و به مظلومیت حسین در کربلا پایان دهی. هنوز حسین در کربلا مظلوم است. هنوز غربت علی در مدینه باقی است. باقی است تا بیایی و ریشه ی ظلم را از زمین برداری. و هزاران آرزوی دیگر که همه برای اجابت آن دعا می کنند. و در آخر ... بدون تعارف و تکلف ...

معذرت می خوام اگر زیادتر از حد خودم حرف می زنم اما... من رفته ام. رفته ام به سامرا. رفته ام و دیده ام که آن جا چه کسانی دفن اند. هیچ وقت یادم نمی رود اولین باری که به حرم وارد شدیم. دوستم که در کنارم نشسته بود گفت" یه چیزی رو می دونی؟" گفتم "چی؟ بگو". گفت " به نظر من امام زمان این جا زیاد می یاد. می دونی چرا؟" گفتم " نه" گفت "همه آدم ها مادرشون رو خیلی دوست دارند و بعد از مرگ مادرشون زیاد سر قبر مادرشون می رن. به نظر تو این طور نیست؟" خواستم حرفی بزنم اما بغض گلویم را گرفت...

 آقاجان الان در زیر آوار... قبر مادرتون ...

معذرت می خوام. حتی از هدیه دادن اشک هایم به شما شرم دارم. نکند ناخالص باشد. ...

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 12:35  توسط حامد  |