
- الو ... سلام .
- دوباره چه کار داری؟
- راستش ... هیچی . فقط ... یه کمی دلم گرفته.
- خب که چی؟
- یعنی هیچ اهمیتی نداره؟
- چرا . اتفاقا خیلی اهمیت داره که این قدر دروغ می گی!
- دروغ؟
ـ تا حالا می گفتی دل داده ای. خدا حافظ.
- ولی ... من ... صبر کن... الو ... الو ...
به نام خدا
سرما را بر روی چشمانش احساس می کند. شالگردنش هر چند دقیقه یک بار از روی شانه اش پایین می افتد و او را مجبور می کند دستش را از جیبش بیرون بیاورد و دوباره آن را به جای اولش باز گرداند.
مردم از شدت سرما توی این تاریکی فرصت نمی کنند حتی به هم نگاه کنند و به سرعت از کنار هم عبور می کنند. هر کس درون خانه اش کسی را دارد که انتظارش را می کشد. همه به گرمای بخاری ای فکر می کنند که خانه را برایشان گرم کرده و می توانند با یاد آن کمی سوزش بدنشان از شدت سرما را جبران کنند. سوز زمستانی در این شب تاریک با شلاق به جان درختان و خیابان های شهر افتاده است.
آرام و بی خیال در کنار پیاده رو راه می رود. کسی در خانه منتظرش نیست که بخواهد به خاطر او سریع برود. کسی نیست که به خاطر دیر آمدنش نگران شود و دلش شور بزند. برایش خانه و خیابان فرقی ندارد. دیگر حال و حوصله ی جواب دادن به زمستان را هم ندارد. آن قدر بدنش بی حس شده که دیگر حتی نمی تواند بلرزد. چشم هایش روی زمین را نگاه می کند و بدون هیچ حرکتی٬ هماهنگ با پاهایش بر روی سنگ فرش کف پیاده رو می خزد.
مردم تقریبا همه به خانه های خود رفته اند و کمتر حرکتی در خیابان دیده می شود. هر چند دقیقه یک بار صدای اتومبیلی از دوردست به گوش می رسد و در همان جا محو می گردد. تنها صدایی که سکوت شب را می شکند هیاهوی باد است که خبر از شبی سرد می دهد.
کم کم اولین دانه های برف بر روی زمین می نشینند و بر روی هم جمع می شوند. با شروع برف سکوت سنگینی بر روی شهر حاکم می شود و تنها چیزی که گوش او را از خوابیدن باز می دارد صدای پای خودش است که مدتی بود به آن توجه نکرده بود. پشت سرش رد پایی بر روی برف نازک کف پیاده رو افتاده است که دانه های برف به آرامی سعی می کنند آن ها را محو کنند.
موهای مشکی و کوتاهش سفید شده اند و دانه های جسور برف بر روی مژه هایش هم دیده می شود. بخار سفیدی از بالای شالگردنش خارج می شود و یخ های روی لبه ی شالگردن را آب می کند.
***
در چوبی اتاق با ناله باز می شود و او وارد اتاق می شود. خود را روی مبل می اندازد و مدتی در سکوت خانه به سقف خیره می شود. صدای شعله ی آتش را از درون شومینه می شنود و او را به خاطرات چند روز گذشته بر می گرداند. خاطرات تلخ ... یا شاید هم خاطرات شیرین. از سیلی ای که صورتش را داغ کرده بود تا چشمان مواخذه گر قاضی دادگاه و از زخم زبان های دوست و آشنا. برای لحظه ای خود را از تمام تعلقات دور و برش جدا می کند. برای لحظه ای تمام حرف ها و تصاویر دیگران را از ذهنش خارج می کند. برای لحظه ای به دلش نگاه می کند .... احساسی در دلش به جوشش می افتد...
گوشی تلفن را بر می دارد. دستش به آرامی شماره می گیرد و او تازه بدنش شروع به لرزیدن می کند. انگار آن چه که باعث لرزیدن می شود گرماست نه سرما. تلفن دو بار بوق می زند. صدایی از آن سوی خط می گوید:
- سلام. الو ... الو ...می دانم تویی . چرا حرف نمی زنی؟ حرف بزن. خواهش می کنم حرف بزن.
گوشی را بر جای قبلی اش می گذارد و خود را بر روی مبل رها می کند.
***
بار دیگر صدای ناله ی در می آید . چشمانش را به آرامی باز می کند. نمی تواند تشخیش دهد که خواب است یا بیدار. لحظه ای بعد گرمای دستی را بر روی صورتش احساس می کند. صدای جرقه های آتش از شعله های زرد شومینه هنوز به گوش می رسد.
به نام خدا
یکی بود ... یکی نبود ... غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.
غنچه ی کوچکی بود که در دشتی پر از گل ٬ همراه با گل زیبایی بر روی یک شاخه ی رز زندگی می کرد. غنچه خیلی کوچک بود و در میان کاسبرگ های ضخیمش خبری از دنیای بیرون نداشت و تنها دوستی که در زندگی داشت همان گل رز بود. هر روز از داخل کاسبرگ هایش ٬ بدون این که گل رز را ببیند با او صحبت می کرد و از او چیز یاد می گرفت. گل رز از زندگی بیرون می گفت ... از زیبایی دشت و گل های اطرافشان ٬ از درختان و نسیم بهاری از خورشید درخشان ... حرف های گل رز هر روز شوق غنچه را به شکفتن بیشتر می کرد . دوست داشت هر چه زودتر بشکفد و دنیای اطرافش را با چشم خود ببیند.
روز ها به همین منوال گذشتند تا این که یک روز ...
صبح که غنچه از خواب بیدار شد احساس کرد چیزی تغییر کرده است. گل رز به او گفت : " من دیگر زیاد وقت ندارم و باید برای تو چیز های مهمی را بگویم. شاید کس دیگری نباشد که به تو این چیز ها را بگوید"
غنچه که از لحن گل رز نگران شده بود پرسید : "چه چیز مهمی ؟ من گوش می کنم . اتفاقی افتاده ؟"
گل رز با مهربانی گفت : " نه اتفاقی نیفتاده است. فقط بنا به چرخه ی طبیعت ٬ مدتی دیگر من از پیش تو خواهم رفت. عمر من رو به اتمام است و کم کم دارم پژمرده می شوم. خواستم چند چیز را به تو بگویم که بعد از رفتن من خیلی به آن ها احتیاج پیدا می کنی."
غنچه دلش گرفته بود. نمی دانست بدون گل می تواند به زندگی اش ادامه بدهد یا نه. با بغض گفت : " چه چیزی را می خواستی به من بگویی ؟"
گل رز که منتظر چنین تاثیری در غنچه بود گفت : " ناراحت نباش . بعد از من تو تنها نمی مانی. کسی است که مدتی بعد ٬ به سراغت می آید و تو را صدا می زند. تو باید برای او بشکفی و تا قبل از آمدنش نباید باز شوی. او کسی است که تو را خیلی دوست دارد و برای دیدن تو به این دشت زیبا می آید. تو برای او ساخته شده ای . پس مواظب باش گول کس دیگری را نخوری . او را باید از صدایش بشنوی. صدای زیبایی دارد و با صدای او بدون اختیار ٬ خواهی شکفت. به دلت نگاه کن ... اگر صدایش به دلت نشست همان است و الا نه. او معنای زندگی را به تو یاد می دهد . "
غنچه با نگرانی پرسید : "اسمش چیست؟ به سراغ تو هم آمده است ؟ تو هم با صدای او شکفتی؟"
گل خواست جواب غنچه را بدهد اما ...
دیگر صدایی به گوش نمی رسید .غنچه فهمید که دیگر تنها شده است. گل رز پژمرد و غنچه را در هیاهوی زندگی تنها گذاشت و رفت...
صبح روز بعد ٬ غنچه گرمی آفتاب را بر پوست خود احساس کرد و از خواب بیدار شد. رطوبت شبنم را احساس می کرد. روز زیبایی بود اما اولین بار بود که روز را تنها شروع میکرد . همیشه صدای مهربان رز او را از خواب بیدار می کرد اما این بار ... زندگی جور دیگر بود. غم بزرگی دلش را می آزرد. غصه ی رز او را اذیت می کرد و نمی توانست مثل روز های قبل از نسیم بهاری ٬ شبنم صبحگاهی و صدای گنجشک های روی درخت لذت ببرد . در همین حال و هوا به سر می برد تا این که ...
صدایی او را از افکار پریشان بیرون کشید. پرنده ای بر روی شاخه ی درخت بالای سرش نشسته بود و آواز می خواند. تا به حال چنین صدایی نشنیده بود. خیلی زیبا و دلنشین بود به طوری که غنچه حتی فرصت نکرد به دل خود نگاه کند و بفهمد که آیا او همان است که رز گفته بود یا نه. ناگهان نور خورشید با گلبرگ های مرطوب غنچه تابید و او را گرم کرد. رنگ آبی آسمان ٬ سبزی دشت اطرافش ٬ لطافت گل های زیبای دور و بر که بر صحنه دشت پخش شده بودند ٬ ابهت کوه های دور دست ٬ درخشش خورشید و زلالی شبنم صبح گاهی ... همه و همه به همان زیبایی ای بودند که گل برای غنچه تعریف کرده بود. تنها چیزی که رز نتوانسته بود برای او بازگو کند زیبایی صدای بلبل بود و ...
عشقی که غنچه اکنون در دل خود احساس می کرد. غنچه ی شکفته ی قصه ی ما به پایین ساقه اش نگاهی انداخت ...
غنچه ای کوچک بر پایین ساقه اش روییده بود.

به نام خدا
پسرک در حالی که دست برادر خردسال خود را گرفته بود از پله های اتوبوس بالا آمد و اتوبوس حرکت کرد.
لباس های مندرسی پوشیده بود و سرش را با کلاه بافتنی و شالگردن زوار در رفته ای پوشانده بود . برادر کوچکش را بر روی صندلی دو نفره ای نشاند تا جای او را نگه دارد و خودش در حالی که سعی می کرد با گرفتن میله ی صندلی تعادلش را حفظ کند ، به طرف جلو اتوبوس بازگشت.
- آقای راننده ! کرایه هر نفر چه قدر می شه؟
راننده از داخل آیینه نگاهی به جثه ی کوچک پسرک انداخت و گفت:
- نفری شصت تومان.
پسرک از داخل جیب کاپشن اش یک دویست تومانی زوار در رفته بیرون آورد و به راننده داد. راننده اسکناس مچاله شده را باز کرد و جلو فرمان به آن نگاهی انداخت و با چهره ی اعتراض آمیزی اسکناس را درون قوطی سوهانی که کنار دستش بود انداخت. بعد ، از همان قوطی چند سکه برداشت و به پسرک داد و سرش را به طرف جلو بر گرداند . پسرک نگاهی به سکه ها انداخت و گفت:
- آقای راننده ! اشتباه نکردین؟
راننده با صدای بلند جواب داد:
- درسته بچه ! برو بشین.
پسرک که از صدای خشن راننده جا خورده بود باز گشت و به طرف صندلی اش رفت. در راه به سکه های کف دستش نگاه می کرد و سعی می کرد با انگشتان دستش حساب کند که آیا درست است یا نه. قبل از این که به صندلی اش برسد گویا حساب و کتابش به نتیجه ی جدیدی رسیده باشد ، ناگهان برگشت و به سرعت به طرف جلو اتوبوس رفت. دستش را باز کرد و به راننده نشان داد:
- شما خودتون گفتین که کرایه ی هر نفر شصت تومنه. من و برادرم هم دو نفریم و کرایمون صد و بیست تومن می شه . پس شما به من بدهکارید؛ این ها فقط هفتاد و پنج تومان است.
راننده نگاه تندی به پسرک انداخت و گفت :
گفتم درسته . برو بشین بچه . بذار حواسم به رانندگیم باشه!
پسرک دستانش را که از ترس می لرزیدند بست و سعی کرد با قدرت صحبت کند و با صدای لرزانی که از ترس خروسی شده بود گفت:
- ولی من حقمو از شما می گیرم . شما حق ندارید که به من زور بگید!
راننده که حوصله اش سر رفته بود ، پنج تومانی سفیدی از درون قوطی سوهان کنار دستش برداشت و با عصبانیت آن را کف دست پسرک گذاشت و در حالی که زیر لب چیزی می گفت نگاه خشم آلودی به پسرک انداخت.
پسرک دستش را بست و به آرامی به طرف برادرش که مبهوت او را نگاه می کرد برگشت. هنوز به صندلی اش نرسیده بود که صدای خشن راننده که او را از درون آیینه نگاه می کرد او را در جایش میخ کوب کرد:
- پسره ی گدا گشنه! حالا اگه این پنج تومانی را نمی گرفتی شب خوابت نمی برد؟!
پسرک بدون حرکت در جایش ایستاده بود . حالا دیگر همه می توانستند به راحتی اشک های جمع شده بر پلک پایین پسرک را ببینند. او هم بدون این سرش را برگرداند به طرف صندلی خودش رفت و کنار برادرش نشست و دست او را در دست گرفت.
فصل
هنوز مسیر زیادی تا حرم مانده بود که اتوبوس در ایستگاه متوقف شد و پسرک در حالی که دست برادر کوچکش را گرفته بود از اتوبوس پیاده شد .
مسافرین اتوبوس همگی دو کودک را به نگاه هایشان دنبال می کردند. پسرک به پیاده رو رفت و وارد نانوایی سنگکی شد و لحظه ای بعد در حالی که دو نان سنگک در دست داشت از نانوایی خارج شد . دست برادرش را که کنار پیاده رو ، در آفتاب ایستاده بود را گرفت و در امتداد دیوار به راه خود ادامه دادند.
صدای بوق ماشین های پشت سری نشان میداد که خیلی عصبانی هستند . نگاه مسافرین اتوبوس از پیاده رو کنده شد و به سمت راننده چرخید . راننده در حالی که سرش را پایین انداخته بود با مشت آرام آرام بر روی فرمان می کوبید.
پایان.
کنار آتش نشسته بود و برگه های دفتر خاطراتش را یکی یکی پاره می کرد ... نگاهی حسرت آلود به هر یک می انداخت ... و آن را به آرامی درون آتش رها می کرد. دیگر امیدی به امیدهایش نداشت. دیگر انگار خسته از خستگی هایش شده بود. دیگر انگار حنای دنیا برایش رنگ نداشت. می خواست با سوزاندن نوشته هایش خود گذشته اش را به آتش بکشد و خود دیگری باشد . می خواست با این کار انتقام او را از خودش بگیرد. می خواست...
کنارش نشستم. دستش را گرفتم و دفتر پاره پاره اش را درون کیف گذاشتم . لحظه ای نگاهم کرد. اشک در چشمانش حلقه بست. چشمانش را بست و سرش را بر روی شانه هایم گذاشت :
اینک اینجا شعر و ساز و باده آماده ست
من که جام هستی ام از اشک لبریز است
می پرسم:
- « در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر برد؟
با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد؟
در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد؟»
ناله ی من می تراود از در و دیوار
آسمان اما سراپا گوش و خاموش است
همزبانی نیست تا گویم به زاری : ای دریغ
دیگرم مستی نمی بخشد شراب
جام من خالی شدست از شعر ناب
ساز من فریاد های بی جواب
هم چنان در ظلمت شب های بی مهتاب
هم چنان پژمرده در پهنای این مرداب
هم چنان لبریز در اندوه می پرسم:
- « جام اگر بشکست ؟
ساز اگر بشکست؟
شعر اگر دیگر به دل ننشست؟ ... »
در بین کوچه پس کوچه های خیابان انقلاب ، کوچه ای بود که به خاطر سقف ضربی روی سرش نام گذر بر روی آن گذاشته بودند: "گذر جدّا" . همین سقف قدیمی توانسته بود از مدتها پیش حفاظ چندین دکان کوچک ، از آفتاب و باد و باران باشد و با سایه ی خود عده ای از مردم زحمت کش شهر را دور هم جمع کند.
هر روز صبح بوی نان داغ از نانوایی شاطر حسین ، تمام محله ی جدّا را پر می کرد. نانوایی شاطر حسین بیست و چهار ساعت باز بود و نیمه شب ها سفارشات را آماده می کردند. اندکی پیش از اذان صبح ، دو کارگر خسته ای که از شب تا صبح نان پخته بودند دست از کار می کشیدند و در حالی که کارگران شیفت بعدی ، پیش بند های سفید خود را به دور کمر می بستند ، دو پیر مرد بقچه به دست از در نانوایی خارج می شدند و در تاریکی کوچه های باریک محله محو می شدند. بقالی روبروی نانوایی ، دومی مغازه ای بود که باز می شد . با روشن شدن هوا و بالا آمدن خورشید ، کم کم آب فروشی ته گذر ، انگشتر سازی و قصابی هم کرکره ی مغازه های خود را با سر و صدا بالا می بردند. با باز شدن مغازه ی میر مهدی ، طبق معمول بوی سرکه و آبلیموی تازه ، تمام گذر را پر می کرد. آخرین مغازه ای هم که باز می شد ، کبابی برادران نصر اللهی بود ؛ چون کسی برای صبحانه خوردن به آن جا نمی رفت. اگر کسی حوالی ساعت نه و نیم از گذر رد می شد ، برادران نصر اللهی را می دید که با روپوش های متحد الشکل قرمز رنگ ، هر کدام مشغول فراهم کردن اسباب ناهار ظهر هستند. یکی میز و صندلی های مغازه را مرتب می کرد و روی هر کدام مقداری نمک و سماق می گذاشت . دیگری مشغول به سیخ گرفتن گوشت های چرخ کرده بود . دیگری هم سیخ های استفاده شده را با سیم تمیز می کرد.
حوالی ساعت یازده که محصلین کم کم از کلاس و درس و مدرسه بر می گشتند تقریبا گذر جدّا ، پر جنب و جوش ترین ساعت روز خود را می گذراند و همه مشغول کار بودند. معمولا این موقع از روز " عمسن" آرام آرام وارد گذر می شد. پیر مردی بود تقریبا هفتاد ساله ، لاغر اندام و قد کوتاه . همیشه شلوار سورمه ای رنگ کهنه ای به پا داشت که شاید از شصت سالگی تا آن موقع آن را پوشیده بود به طوری که نمی شد حدس زد که در ابتدا چه رنگی بوده است. پیراهن سفیدی می پوشید و البته برای این که سرما نخورد ، در فصل های سرد سال ، ژیله ی بافتنی کرمی رنگی ، روی پیراهنش می پوشید که به خاطر بلندی اش جیب های شلوارش را از دید دیگران مخفی می کرد.
اسم واقعی اش حسن بود ولی به جز شاطر حسین که او را حسن آقا صدا می زد، همه او را "عمسن " صدا می زدند که در حقیقت مخفف کلمه ی "عمو حسن " بود . به خاطر خنده ی شیرینی که همیشه بر لب داشت محبوب همه اهل محل بود و هر روز مدت زیادی را برای صحبت کردن با اهل محل می گذراند. زانو هایش درد می کرد و نمی توانست به خوبی راه برود ، حتی در نماز هم پاهایش را جلو خدا دراز می کرد و نشسته نماز می خواند. اما با همه ی این حرف ها هیچ گاه عصا به دست نمی گرفت شاید می خواست به همه اثبات کند که هنوز پیر نشده است. اما پیری اش به هیج وجه قابل مخفی کردن نبود. به خاطر مشکل زانو هایش نمی توانست درست راه برود و برای حفظ تعادل در هنگام راه رفتم مجبور بود دستانش را دور از بدنش بگیرد . درست مانند کسانی که می خواهند روی یخ راه بروند و هر لحظه از این که لیز بخورند می ترسند.
خلاصه به همین منوال از اول گذر تا آخر گذر را طی می کرد و به هر یک از دکان ها که می رسید مدتی با صاحب آن صحبت می کرد و از شرق و غرب زندگی را به هم پیوند می داد. با این که از کار افتاده بود و دیگر قدرت این را نداشت که شغلی داشته باشد ولی نا خود آگاه به جزء غیر قابل انفکاک گذر تبدیل شده بود و همه به وجود او عادت کرده بودند و به قول معروف تا چند کلمه ای با صحبت نمی کردند روزشان به شب نمی رسید. هر روز ظهر مغازه داران گذر برای نماز ظهر در مسجد جدا جمع می شدند و نماز ظهر را پشت سر حاج آقای خطاط ادا ، ادا می کردند. عمسن هم مثل بقیه هر روز برای نماز به مسجد می آمد و با دیگران در این اجتماع ده دوازده نفره شرکت می کرد. مسجد جدا ، مسجد کوچکی بود که برای بیش از دو صف برای مردان جا نداشت و بعد از آن هم که خانم ها پشت پرده می ایستادند و آن ها هم دو صف کوچک تر را تشکیل می دادند. عمسن به خاطر مشکل پاهایش همیشه برای نماز روی زمین می نشست و به ستون مسجد تکیه میداد . این ستون تقریبا به نام عمسن در اذهان مردم ثبت شده بود و همه می دانستند که این جا ، جای عمسن است و هیچ کس در جای او نمی نشست. البته عمسن همیشه نیم ساعت زودتر از بقیه به مسجد می آمد و جای خود را قبل از این رفت و آمد بقیه برایش مشکل درست کند ، آماده می کرد . روز ها می گذشتند و با سرعت می رفتند تا این که یک روز اهل گذر متوجه شدند که جلوی ستون عمسن خالی است و کسی به آن تکیه نداده است. آن روز عمسن به مسجد نیامده بود. ادامه دارد...