به خاطر تاخیر در آپ دیت می بخشید . امتحانه دیگه کاریش نمی شه کرد. داستانی که می بینید اسمش "مسئولیت" ه و به نظر من می تونه برای همه ی ما به درد بخور باشه.
به نام خدا
پسرک در حالی که دست برادر خردسال خود را گرفته بود از پله های اتوبوس بالا آمد و اتوبوس حرکت کرد.
لباس های مندرسی پوشیده بود و سرش را با کلاه بافتنی و شالگردن زوار در رفته ای پوشانده بود . برادر کوچکش را بر روی صندلی دو نفره ای نشاند تا جای او را نگه دارد و خودش در حالی که سعی می کرد با گرفتن میله ی صندلی تعادلش را حفظ کند ، به طرف جلو اتوبوس بازگشت.
- آقای راننده ! کرایه هر نفر چه قدر می شه؟
راننده از داخل آیینه نگاهی به جثه ی کوچک پسرک انداخت و گفت:
- نفری شصت تومان.
پسرک از داخل جیب کاپشن اش یک دویست تومانی زوار در رفته بیرون آورد و به راننده داد. راننده اسکناس مچاله شده را باز کرد و جلو فرمان به آن نگاهی انداخت و با چهره ی اعتراض آمیزی اسکناس را درون قوطی سوهانی که کنار دستش بود انداخت. بعد ، از همان قوطی چند سکه برداشت و به پسرک داد و سرش را به طرف جلو بر گرداند . پسرک نگاهی به سکه ها انداخت و گفت:
- آقای راننده ! اشتباه نکردین؟
راننده با صدای بلند جواب داد:
- درسته بچه ! برو بشین.
پسرک که از صدای خشن راننده جا خورده بود باز گشت و به طرف صندلی اش رفت. در راه به سکه های کف دستش نگاه می کرد و سعی می کرد با انگشتان دستش حساب کند که آیا درست است یا نه. قبل از این که به صندلی اش برسد گویا حساب و کتابش به نتیجه ی جدیدی رسیده باشد ، ناگهان برگشت و به سرعت به طرف جلو اتوبوس رفت. دستش را باز کرد و به راننده نشان داد:
- شما خودتون گفتین که کرایه ی هر نفر شصت تومنه. من و برادرم هم دو نفریم و کرایمون صد و بیست تومن می شه . پس شما به من بدهکارید؛ این ها فقط هفتاد و پنج تومان است.
راننده نگاه تندی به پسرک انداخت و گفت :
گفتم درسته . برو بشین بچه . بذار حواسم به رانندگیم باشه!
پسرک دستانش را که از ترس می لرزیدند بست و سعی کرد با قدرت صحبت کند و با صدای لرزانی که از ترس خروسی شده بود گفت:
- ولی من حقمو از شما می گیرم . شما حق ندارید که به من زور بگید!
راننده که حوصله اش سر رفته بود ، پنج تومانی سفیدی از درون قوطی سوهان کنار دستش برداشت و با عصبانیت آن را کف دست پسرک گذاشت و در حالی که زیر لب چیزی می گفت نگاه خشم آلودی به پسرک انداخت.
پسرک دستش را بست و به آرامی به طرف برادرش که مبهوت او را نگاه می کرد برگشت. هنوز به صندلی اش نرسیده بود که صدای خشن راننده که او را از درون آیینه نگاه می کرد او را در جایش میخ کوب کرد:
- پسره ی گدا گشنه! حالا اگه این پنج تومانی را نمی گرفتی شب خوابت نمی برد؟!
پسرک بدون حرکت در جایش ایستاده بود . حالا دیگر همه می توانستند به راحتی اشک های جمع شده بر پلک پایین پسرک را ببینند. او هم بدون این سرش را برگرداند به طرف صندلی خودش رفت و کنار برادرش نشست و دست او را در دست گرفت.
فصل
هنوز مسیر زیادی تا حرم مانده بود که اتوبوس در ایستگاه متوقف شد و پسرک در حالی که دست برادر کوچکش را گرفته بود از اتوبوس پیاده شد .
مسافرین اتوبوس همگی دو کودک را به نگاه هایشان دنبال می کردند. پسرک به پیاده رو رفت و وارد نانوایی سنگکی شد و لحظه ای بعد در حالی که دو نان سنگک در دست داشت از نانوایی خارج شد . دست برادرش را که کنار پیاده رو ، در آفتاب ایستاده بود را گرفت و در امتداد دیوار به راه خود ادامه دادند.
صدای بوق ماشین های پشت سری نشان میداد که خیلی عصبانی هستند . نگاه مسافرین اتوبوس از پیاده رو کنده شد و به سمت راننده چرخید . راننده در حالی که سرش را پایین انداخته بود با مشت آرام آرام بر روی فرمان می کوبید.
پایان.