قفس خالی
از زمانی که دلم
ز سر لج با من
ره خود را ز مسیرم کج کرد
و به هر سو که دلش خواست پرید،
شده ام سر گردان.
و به دنبال دلم
بی نفس ،
بی طاقت،
بی مقصود،
در میان کششی از هر سو،
در تکاپوی نجات از مردن،
می خورم بر در و دیوار، مدام.
به دلم می گویم :
یاد ایام بخیر
یاد آن نیمه شب طولانی
یاد آن صبح که با آمدنش صبح شدم
یا آن نبض که در دستانم،
خبر از گردش خون
خبر از زندگی و عمر و حیاتم می داد.
یاد آن روز بخیر
که گمان می کردم
قفس کوچکی از بهر دلم ساخته ام
شاید آن روز خیالم این بود
کین دل نازک من
این دل بی تقصیر
مستحق نیست که تا آخر عمر
حبس باشد ، و بماند تنها، در زندان
آن زمان هیچ نمی فهمیدم
که حیات دل من
این دل نازک و بی تقصیرم
بسته به حبس در این زندان است
من نمی فهمیدم
که دلم تنها نیست
که دلم آزاد است
در میان قفس تنگ، دلم صبح به صبح
شبنمی پاک به روی بدنش می روید
مثل گلبرگ گلم در گلدان
ولی آن روز گذشت...
مدتی چند ز گم گشتن او می گذرد
و نمی دانم کِی ، ز کدامین جهت خانه ی من
دل گمگشته ی من باز به پیشم آید
قفس خالی را ،
صبح به صبح
در همان وقت که گلبرگ گلم
از میان شبنم
با نگاه خورشید
چشمکی می زند از خوشحالی،
می گذارم وسط طاقچه ای در ایوان...
شعر از : حامد


