
به نام خدا
خدایا الان بر یکی از درهای خانه ی پیامبرت ایستاده ام. مردم را از این که بدون اجازه وارد خانه ی رسولت شوند منع کرده ای. خودت گفتی که تا اجازه به شما داده نشده است وارد نشوید... خدایا من می دانم که صاحب این خانه مرا می بیند٬ صدای مرا می شنود و سلام مرا جواب می دهد.
خدایا اول از تو اجازه می خواهم آیا وارد شوم؟ ای ملائکه ی مقرب خدا که همیشه در این خانه اید آیا اجازه دارم وارد شوم؟
ای صاحب خانه٬ ای حجت خدا٬ یا علی بن موسی الرضا آیا اجازه دارم؟
آیا می توانم بعد از این همه خطا که از من سر زده است٬ بعد از این همه بی معرفتی ها که داشته ام باز هم وارد شوم؟
مولای من ...
می دانم که اگرچه من اهل آن نیستم. اگر چه من لیاقت ورود به این مکان مقدس و پاک را ندارم ...
ولی تو اهل آن هستی که مرا ببخشی و اجازه دهی که حتی من هم وارد شوم.
السلام علیک ایها الامام الرئوف السلام علیک یا علی بن موسی الرضا و رحمة الله و برکاته...
...
سلام
از کنار حرم مطهر امام رضا ( علیه السلام ) دعاگوی دوستان خوبم در کوچه ی بلاگفا هستم.
جاری باشید...

به نام خدا
یکی بود... یکی نبود... غیر از خدای خوب من ... هیچ کس نبود.
یک روز یکی مثل من دلش گرفته بود. خیلی گرفته بود. آن قدر دلش اذیتش کرد که دیگر طاقتش تمام شد و از خانه بیرون رفت. رفت و رفت تا به کوچه بلاگفا رسید. آن جا دوستان زیادی داشت که حرف هایش را برای آن ها می زد. دوستانی داشت که به حرفهایش گوش می کردند و او خیلی آنها را دوست داشت.
وارد کوچه شد. بغض گلویش را گرفته بود. نمی توانست حرف بزند. در میان کوچه ایستاد و آرام با خود زمزمه کرد:
- نه چشم دل به سویی ... نه باده در سبویی ...
که تر کنم گلویی ... به یاد آشنا من ....
ستاره ها نهفته ام ... در آسمان ابری ...
تمام نیرویش را جمع کرد و با بلند ترین صدایی که می توانست فریاد کشید :
- دلم گرفته ای دوست ... هوای گریه با من ... هوای گریه با من.
صدای فریاد یکی مثل من در کوچه ی بلاگفا پیچید. پنجره ی خانه ها یکی یکی باز می شد و کسی سرک می کشید. بعضی نگاهی می کردند و زیر لب غر می زدند و می رفتند. بعضی با تمسخر به او نگاه می کردند و بعضی هم با ترحم او را به خیال خود مورد ملاطفت قرار می دادند. ساعتی گذشت تا این که دوستان یکی مثل من از راه رسیدند.
- سلام. نبینم دوستم غمگین باشه...
- سلام. تو هم یکی مثل من هستی...
- سلام. شاید دل گرفتن ظاهر سختی داشته باشه اما اگه درست گرفته باشه نجات دهنده است...
- سلام. هیچ وقت احساسات خاص خودت رو توی کوچه بلاگفا بیرون نریز...
- سلام. دلگیر نباش...
هر کدام چیزی می گفتند و یکی مثل من، به آن ها نگاه می کرد. یکی پس از دیگری می آمدند و می رفتند و یکی مثل من را دلداری می دادند.
پنجره ها داشت یکی یکی بسته می شد و همه کم کم داشتند می رفتند تا این که رهگذری از کوچه گذشت. رهگذری که باز هم به یکی مثل من سر زده بود و یکی مثل من او را زیاد دیده بود و حرفهایش را شنیده بود و حرف هایش را دوست داشت. وقتی حال و روز یکی مثل را دید بر خلاف انتظار یکی مثل من، چیزی گفت که یکی مثل من را دگرگون کرد:
- سلام. پس هنوز دلت پیش خودته!!!! این جا رو دیگه من مثل تو نیستم.
و رفت.
و یکی مثل من مانده بود و هجوم افکار که در ذهنش بالا و پایین می رفت و او را تحت فشار قرار می داد. لحظه ای فکر کرد. فکر کرد. فکر کرد و ناگهان از کوچه بیرون دوید و رفت. چند روزی دیگر کسی یکی مثل را در کوچه بلاگفا ندید.
دوید و دوید و دوید تا این که از کوچه دور شد. دور دور. آن قدر دور که دیگر هیچ اثری از کوچه بلاگفا نمی دید. دیگر هیچ نمی فهمید. نمی فهمید. طوری که حتی نفهمید کی خود را به ترمینال رسانده است. کی مسیر جاده را پیموده است و کی به اصفهان رسیده. هنوز در فکر بود که دید در جای بلندی ایستاده است. بالای کوه صفه ی اصفهان بود. شب بود و هوا تاریک شده بود. از کوه جایی پیدا نبود جز چراغهای اطراف باغ وحش و پارک دور و بر آن که با چراغ روشن شده بود. دور و برش تاریک بود. خودش را نمی دید. سرش را برگرداند و به طرف شهر نگاه کرد. تا چشم کار می کرد چراغ های زرد و سفید و آبی بود که شهر را پر کرده بود. هیچ کس خبر نداشت که ممکن است شاید الان یکی مثل من آن بالا، در تاریکی کوه ایستاده باشد و به آن ها نگاه کند. هیچ کس فکر نمی کرد که یکی مثل من در پناه کوه به آن بزرگی ایستاده باشد و دلش گرفته باشد. هیچ کس... هیچ کس... هیچ کس...
با این که بارها این منظره را دیده بود اما باز هم بزرگی شهر و جمعیتی که در آن زندگی می کرد او را به فکر فرو برده بود. انگار باورش نمی شد که زیر هر یک از این سقف های کوتاه و بلند کسی یا کسانی زندگی کنند و همه ی آن ها برای خود فکر و مشغله و دردسر داشته باشند. باورش نمی شد که هر یک از این آدمها دلی داشته باشد و دلش گاهی وقت ها بگیرد یا بشکند یا درد بکشد یا ...
در ذهنش چه چیزها که نمی گذشت. حرف های آن رهگذر را دوباره به یاد آورد:
"پس هنوز دلت پیش خودته!!!! این جا رو دیگه من مثل تو نیستم."
دلت پیش خودته!!!! دلت پیش خودته!!! دلت پیش خودته!!!! ...
از پشت اشکی که چشمانش را پر کرده بود چراغ های شهر نا موزون شده بودند و انگار قشنگ تر به نظر می آمدند. انگار در هم می آمیختند و دوباره از هم جدا می شدند. انگار ...
انگار کسی یکی مثل من را صدا زده باشد. انگار کسی او را در آن تاریکی مخوف دیده باشد ...
- خداااااااااااااااااااااااااااااا. خدااااااا ...
دل یکی مثل من ارزشش رو نداشت که با خودت ببریش؟! خدا تا کی باید اذیت بشم؟! تا کی باید دل گرفته ام رو سر دست بگیرم و هر بار بدمش به یکی که کاری براش نمی تونه بکنه؟! تا کی باید این طرف و اون طرف بدوم؟! خدا مگه خودت نگفتی از رگ گردن به یکی مثل من نزدیک تری؟ مگه نگفتی اگه صدام بزنی جوابت رو می دم؟ مگه نگفتی من صدای ستایش گرم رو می شنوم؟ مگه خودت نگفتی بیام؟
خداااااااااااااااااااااااااااا.
مگه بدا دل ندارند؟! اگه نمی خواستی دلشون رو قبول کنی چرا بهشون دل دادی؟ خدایا مگه نگفتی دل بنده ات خونه ی تواه؟ مگه نگفتی؟ خدایا این جا خونه ی تواه. خدایا بیا. خدایا اگه یه بار شده برای مهمونی هم که شده بیا. خدایا اگه بیای قول می دم که نذارم از خونه بری بیرون. خدا ! در رو می بندم و هر کی خواست بیاد تو می گم باید از صاحب خونه اجازه بگیرم. خدایا اگه خواستی هر کسی رو که گفتی می رم و دعوت می کنم که بیاد. هر چی تو بگی . هر چی تو بخوای.
خدایا اااااااااااااااااااااااااا . جان ... همون کسی که می دونم دوستش داری بیا.
...
خب بچه ها . قصه ی ما به سر رسید. کلاغه به خونش نرسید. ولی بچه ها دعا کنید که خدا به خونش برسه. دعا کنید که یکی مثل من بتونه خونه ی خدا رو تمیز کنه تا خدا بیاد.
جاری باشید ....
حالا دیگر مدت ها از آن روز می گذرد. امشب هم یک شب مثل همان شب هاست. نمی دانم در قلبم چه خبر است. من که تو را ندیده ام پس این چیست که در قلبم حرکت می کند؟ من که تو را ندیده ام پس چرا هنوز وقتی اسمت می آید دیگر کنترل چشمانم را ندارم؟ من که تو را ندیده ام پس چرا هر سال این روزها که می آید رنگ همه چیز در نظرم عوض می شود؟ من که تو را ندیده ام پس چرا هر کاری می کنم و از هر طرفی که می روم آخر باز به تو می رسم؟ چرا تمام مسیرهای زندگی من به تو منتهی می شود؟ من که تو را ندیده ام پس تو چگونه تمام قلب مرا به تسخیر خودت در آورده ای؟
کجایی؟
تنها تویی که احساست می کنم و خود را میان صغری کبری های پیچیده ی ذهنم گم نکرده ام. تنها تویی که بخواهم یا نخواهم وقتی نامت می آید قلبم از همه چیز دست می کشد و رو به سوی تو می گرداند. تنها تویی که نمی دانم از کجای قلبم آمده ای که موقع آمدنت نفهمیدم. نکند همان شیرها که مادرم با چشم گریان به من می داد عشق تو را در قلب من قرار داده است. نکند همان اشک هایی که از چشم های مادرم بر روی گونه هایم می چکید مرا در این آتش سوزان انداخته است. نکند همان چادر مشکی مادرم بود که هر سال دل خونینم را سیاه پوش غمت می کند.
کجایی؟
کجایی که دیگر خسته شده ام. دیگر کششم تمام شده است. دیگر تا کی حیران و سرگردان در کوچه پس کوچه های دنیا سرم به دیوار بخورد و نفهمم که من چه کسی هستم و از کجا آمده ام و به کجا باید بروم؟ تا کی به امید دستان گرمت دستم را در هوا نگه دارم؟ تا کی بدوم و تو باز از من رو بگردانی و محو شوی؟ اگر قرار نیست ببینمت پس چرا قلب مرا از آن خود کرده ای؟ اگر قرار نیست دستم را بگیری پس چرا مرا به دنبال خود می کشی؟ اگر قرار نیست... می دانم قراری در کار است. می دانم همه چیز را به دست خودت کنترل می کنی. می دانم که تمام فراز و فرود های مرا می بینی. پس چرا نمی آیی؟ چرا خیال مرا راحت نمی کنی که پیش من می مانی؟ این دلگرمی به من نیامده است که با خیال آسوده تو را تماشا کنم. همیشه باید بسوزم؟ همیشه باید از رفتنت هراس داشته باشم؟ همیشه باید از خود نگران باشم؟ تا بوده که این چنین بوده و هست. شاید اصلا این گونه باید باشد و من نمی دانم. نابودی ام را ببین. ببین که در میان زمین و آسمان دستان تو را می خواهم که نجاتم دهد. ببین که فقط تویی که می توانی مرا از نابودی نجات دهی. ببین که چشمان نابینایم می خواهند فقط تو را ببینند.
خودت را به من نشان بده.
خودت را به من نشان بده. خواهش می کنم. چشمانم منتظرند.

سلام
پارسال اين موقع كجا بودي؟ چه كار مي كردي؟ امسال كجايي؟ امسال يك شروع ديگه است. يك بار ديگه همه چيز از نو. به پرونده ي قبلي ات هم نگاه نمي كنند. حالايت مهم است. دلت را كف دست بگير و راه بيفت. هر كجا راه را گم كردي از دلت بپرس كه مسير را به خوبي مي داند.
هر كجا دلت گرم شد، هر كجا احساس كردي مي سوزي، هر كجا احساس كردي دلت به اون جا تعلق داره بايست. ما همه در راهيم. منتظرمان بمان.
امسال همه با هم. دست در دست هم. دل هامان به هم زنجير، در عزاي دوست تنها سرمايه مان را نثار مي كنيم. اشك هاي شيرينم براي تو.
جاري باشيد...

به نام خدا
نمی دونم تا حالا این حس رو تجربه کردی یا نه. تا حالا شده برای دیدن کسی بری به جایی در حالی که شاید یک درصد بیشتر احتمال نمی دی که او بیاد اون جا. یا این که مثلا زنگ بزنی به جایی به این امید که اون گوشی رو برداره در حالی که می دونی احتمال این که اون جا باشه خیلی کمه.
نمی دونم تا حالا شده کسی رو دوست داشته باشی یا نه. نمی دونم تا حالا شده مثلا یک نفر که خیلی دوستش داری اومده باشه خونتون و بعد که داره میره تو مطمئن نباشی که رفته. چه می دونم مثلا با این که دیدی ماشینش از کوچه رفت بیرون اما تا مدتی همون جا واستی به امید این که برگرده. با این که اصلا قرار نیست برگرده. توی دلت یه امیدی داری که انگار بر می گرده. یا این که به بهترین دوستش سر بزنی یا بری خونه ی یکی از فامیل هاشون به این امید که شاید اون جا باشه با این که میدونی اصلا اون جا نیست.
یا مثلا ...
سوار اتوبوس شده و اتوبوس هم راه افتاده که از شهر خارج بشه اما تو بازم توی ترمینال دنبالش بگردی شاید که نرفته باشه. بعد ممکنه به خودت هم بگی آخه اون حتما رفته و غیر ممکنه باشه اما دلت یه کار دیگه بکنه.
یا مثلا هر بار که تلفن زنگ می زنه دلت یه دفعه بریزه پایین. یا مثلا توی خونه ٬ شما باشی که همیشه گوشی تلفن رو بر می داری با این که می دونی اون توی فلان ساعت سر کلاسه درسه و غیر ممکنه با تو تماس بگیره. یا مثلا وقتی زنگ در خونه می زنه بدون این که خودت بفهمی یه دفعه خودت رو بذاری دم در خونه.
یا حتی در مورد بعضی ها...
ممکنه با این که اون شخص از دنیا رفته اما هنوز هم با صدای زنگ تلفن یا زنگ در خونه یهو فکر کنید که شاید اون اومده باشه.
همه ی این حرفها رو زدم برای این که بگم یه کم بی انصافی نیست؟ واقعا مگه این کسانی که گاهی وقت ها ما دوستشون داریم کی هستن؟ البته اون ها باید حتما آدمهای خوبی باشند که آدم عاشقشون بشه اما ...
یه کسی توی این دنیا هست که من و تو رو خیلی دوست داره و خیلی آدم خوبیه. اون قدر خوبه که هیچ کس نمی تونه خوبیش رو به اون اندازه ای که هست درک کنه.
ولی چرا ما هیچ وقت انتظار این رو نداریم که یه جایی توی خیابون ٬ بازار ٬ توی دانشگاه یا حتی توی مسجد یا حرم امام رضا ( علیه السلام ) ببینیمش. اگه واقعا اون قدری که یه آدم معمولی رو گاهی وقت ها دوست داریم ٬ دوستش داشتیم این طور نبود که هر لحظه انتظار داشتیم یه جایی ببینیمش؟ او هم یک انسان مثل ماست و بین ما زندگی می کنه و ممکنه هر کسی توی زندگی اش او رو ببینه ولی باید خواست. باید او رو دوست داشت و هر لحظه منتظرش بود. نمی دونم اونهایی که امسال رفته بودن حج چه احساسی داشتن اما امام زمان هر سال در موقع روزهای حج با بقیه ی زایرای خونه ی خدا اعمال حج رو انجام می ده و بین اون هاست. این رو همه می دونن که او روز عرفه در صحرای عرفاته اما کدومشون واقعا این انتظار رو دارن؟ اگه من بودم داشتم؟ اگه تو بودی داشتی؟ دلت می خواست امسال توی عرفات بودی و دنبالش می گشتی؟
نمی دونم تا حالا شده یه آدمی رو دوست داشته باشی یا نه اما اگه این رو تجربه کرده باشی می دونی که آدم دلش نمی خواد کاری بکنه که محبوبش دوست نداره. آدم حتی گاهی شده می دونه که محبوبش هیچ اطلاعی از کاری که اون می کنه نداره اما بازم دلش رضا نمی ده اون کار رو انجام بده.
امروز جمعه بود. تو هم دلت گرفته بود . نه؟ من که این طور بودم. نه فقط من ٬ می دونم خیلی های دیگه هم همین طوری بودند. کاش می شد یه موقعی بیاد که هر لحظه توی خیابون ٬ توی کوچه ٬ توی بازار ٬ سر کار٬ توی دانشگاه و هر جای دیگه ٬ هر لحظه انتظار داشته باشی که بیاد و ببینیش. به امید این که ببینیش بری توی مسجد ٬ بری مدرسه ٬ بری دانشگاه ٬ بری سر کار٬ بری مسافرت یا هر جای دیگه.
به خدا این امکان داره. افسانه نیست . خیلی ها هستند که این طوری هستند و با او زندگی می کنند. خیلی ها هستند در عین این که زندگی می کنند هر چند وقت یه بار او رو می بینن و تمام خستگی و دل گرفتگی شون با دیدنش از بین می ره. خیلی ها هستن که دیگه هیچ غصه ای توی زندگی ندارن چون دیگه با چنین ارتباطی ٬ غصه ای باقی نمی مونه.
این هایی که گفتم افسانه نیست. باور کن راست می گم. یه کم فکر کن. ببین کجای کار من و تو می لنگه.
ولی این رو مطمئن باش اگه بخوای می بینیش. فقط کافیه بخواهیش حتی به اندازه ی یک لیوان آب. مگه نه؟
جاری باشی....

به نام خدا
سلام
عید همه ی شما مبارک باشه و امیدوارم توی این عید بزرگ هیچ کدوم از شما ها غم و غصه ای نداشته باشه. اگه هم چیزی گوشه ی دلت مونده شادی این عید می تونه خوب بهونه ای باشه برای از یاد بردن غم و غصه ها و ناراحتی کهنه ی گوشه ی دل.
دلم می خواست با دست پر می اومدم و متن این بار پر بار تر از این باشه اما خب ... امان از دست مشلغه های زیاد که دور و بر خودمون درست کردیم.
یه چیز مهم در آخر
در پایان یه مطلب دیگه رو هم خوبه بگم. CNN یک نظر سنجی راه اندازی کرده برای این که ایران رو به خاطر تلاش برای به دست آوردن فن آوری هسته ای از شرکت در جام جهانی ۲۰۰۶ آلمان محروم کنند. ما می تونیم با دادن نظر منفی به این نظر سنجی از حق مسلم کشور عزیزمون ایران دفاع کنیم. برای شرکت در نظر سنجی اینجا را کلیک کنید و گزینه ی No را انتخاب کنید. خوشبختانه آخرین باری که من بازدید کردم نتایج ۷۸ درصد منفی بود. شما هم کمک کنید تا نتیجه رو به نفع کشورمون تموم کنیم.
یه بار دیگه این عید بزرگ رو به همه ی شما تبریک می گم .
جاری باشید....
بعد از رفتنت فهمیده ام که تمام زندگیم بی تو به جز روزمرگی چیز دیگری نیست . تنها راه فرارم از گرداب زندگی ٬ ریسمان نجاتم از مردگی و دل خستگی ... و تنها بهانه ای که برای زنده ماندن می توانستم داشته باشتم...
عشق تو بود.
بر سر قبرم فاتحه ای بخوان تا زندگی را دوباره از سر گیرم.

سلام
دلم گرفته بود. آقای دکتر می گفت این که مردم عصر جمعه دلشون می گیره علت روانشناسی داره و اون هم اینه که صبح رو بی کار بودند و این باعث می شه عصر دلشون بگیره . اما...
هر چی که هست عصر جمعه وقتی دلم می گیره یاد شما می افتم و این برام بسه . برام لذت بخشه. برام ...
برای همه سخته که نبود شما رو تحمل کنن . برای بعضی اون قدر سخته که اصلا یادشون رفته که شما هم هستید. برای بعضی هم ...
یکی مثل من همیشه از این می ترسه که نکنه شما رو فراموش کنه اما عصرای جمعه که دلم می گیره خیالم راحت می شه.

"باسلام
تا حالا شده از دید لیلی به دنیا نگاه کنی .
به نظرت لیلی می تواند عشق و هجران مجنون را بفهمد .
به نظرت تا حالا شده لیلی دنیا را از زاویه دید مجنون نگاه کند ...
اگر می توانی نظرت را بگو...
لحظه دیدار نزدیک است...
یاعلی"
به نظر من :
اگر مجنون دل شوریده ای داشت دل لیلی از او شوریده تر بی
حسن معشوقه که همه چیز رو تشکیل میده و الا در غیر این صورت عاشق داره خوش رو می بینه نه معشوق رو . خودش رو می بینه و از عاشق بودن خودش احساس لذت می کنه. زیبایی معشوقه که عاشق رو توی خودش حل می کنه .
تا که از جانب معشوق نباشد کششی همت عاشق بیچاره به جایی نرسد
فقط یه نکته ای باقی می مونه و اون هم این که لیلی داریم تا لیلی . توی دنیا یه لیلی هایی هم داریم که ...
این رو فعلا بی خیال ... بعدا سر فرصت در موردش حرف می زنیم.
جاری باشید. راوی جان ممنون.
سلام
فردا سالروز شهادت امام صادق علیه السلامه. گفتم شاید مناسب باشه یکی از صحبت های ایشون رو ذکر کنم.
این عربی حدیثه و برای کسایی می نویسم که مثل من از عربی خوششون می یاد :
"اجعل نفسک ... و عاریة تردّها فإنک قد جُعلت طبیب نفسک و عُرّفت آیة الصحة و بُیّن لک الداء و دُللت علی الدّواء فانظر قیامک علی نفسک."
ترجمه ی حدیث اینه:
"خودت را مانند امانتی فرض کن که باید بازگردانده شوی. تو مانند طبیب برای خودت قرار داده شده ای و به تو نشانه ی سلامتی آموخته شده است و درد برای تو به خوبی بیان شده است و به طرف دارو هم راهنمایی شده ای . پس ببین چگونه برای خودت بپا می خیزی. "
این حدیث برای خود من خیلی جذاب بود. چیزی که با خوندن اون به ذهنم رسید این بود که احساس کردم خدا همه چیز رو برای رشد یکی مثل من مهیا کرده و اون ها رو به من نشون داده و من فقط باید تصمیم بگیرم و بخوام که رشد کنم و برای رسیدن به این هدف زحمت بکشم . شاید همه ی فرستاده های خدا برای بیان همین بیماری ها و راهنمایی به سوی درمان ها آمده باشند.
در پایان شهادت امام صادق رو به دوستان عزیزم تسلیت می گم.
جاری باشید...