قول می دم... قبول؟
به نام خدا
گاهی با خودم فکر می کردم اگه تو ، در زندگی من نباشی چی میشه. می دونستم بدون تو زندگی کردن خیلی سخته ، می دونستم اذیت می شم ، می دونستم لذتی رو که حالا می برم اگه تو نباشی دیگه نمی برم ... اما نمی دونستم این طوری می شه، نمی دونستم اگه نباشی به خاک سیاه می شینم ، نمی دونستم اگه نباشی آسمون و زمین به چشمم تیره و تار می شه ، نمی دونستم اگه تو با من نباشی دیگه رنگ خوشی رو توی زندگیم نمی بینم. نمی دونستم اگه تو نباشی این همه تنها می شم.
شاید چون درست نمی شناختمت. دوستت داشتم اما نمی دونستم این طور به تو وابستگی دارم. نمی دونستم به وجودت و دوستی با تو این قدر نیاز دارم. وقتی باهام نیستی دلم می گیره. گاهی وقت ها وقتی تو نیستی یه چیزی دلم رو آزار می ده ، دلم می خواد یکی باشه که حرف هام رو بفهمه و بشینه با صبر و حوصله به دردهای دلم گوش کنه اما هیچ کس نیست . هیچ وقت یادم نمی ره تنها کسی که حرف های من رو می فهمید تو بودی، یادمه نیاز نداشتم مشکلم رو حل کنی ، همین که با تو حرف می زدم همه چیز عوض می شد. حرف های تو به همه چیز رنگ می داد همه چیز رو خوش نقش و خوش حالت می کرد. اون اوایل باورم نمی شد اما سلیقه ام هم شده بود مثل تو . هر کاری می خواستم بکنم ناخود آگاه یه چیزی وادارم می کرد که اگه اون کار رو دوست نداری انجامش ندم. نه ... اصلا یه شکل دیگه بود ، اگه تو دوست نداشتی منم از اون کار نفرت پیدا می کردم اگه می خواستم هم نمی تونستم انجامش بدم. توی همه چیز شده بودم خواست تو .
چند روز پیش دلم گرفته بود. داشت اذیتم می کرد. مونده بودم چه کار کنم . تلفن رو برداشتم. از اول تا آخر دفتر تلفن رو ورق زدم. به هر اسمی می رسیدم چند لحظه توقف می کردم . رسیدم به تلفن حمید ... بزنم؟ ... نزنم؟ ... آخه اون الان چه می فهمه من توی چه وضعیتی هستم. اون الان داره پای تلویزیون هاشم رو نیگاه می کنه. نه نمی زنم ... رسیده به تلفن حامد... بزنم؟ ... نزنم؟ ... آخه اون بچه مثبت که همه اش سرش توی کتاب و درس و مشقشه . اون که هیچ وقت دلش مثل ما نمی گیره . نه نمی زنم... رسیده به شماره ی امیر ... بزنم ؟ ... نزنم؟ ... اون هم که از وقتی زن گرفت اصلا توی این باغ ها نیست. اگه هم به فکر ما است خواسته وظایفش رو انجام داده باشه و حق دوستی و از این جور حرف ها ... نه نمی زنم...
همین طوری تا آخر دفتر رو رفتم . هیچ کس تهش نموند الا یکی . اون هم محمد بود. می دونستم خیلی دوستش داشتی همیشه وقتی نمی تونستم بیام سراغ خودت می رفتم پیش اون. توی حرف هاش خیلی اسم تو رو می آورد. مشخص بود خیلی تو رو دوست داره . حداقل اگه با خودت حرف نمی زدم از این که با یکی در مورد تو حرف بزنم هم لذت می بردم. امیر یه جورایی خبر داشت که بین من و تو شکر آّب شده . از همون اول که باهاش شروع کردم صحبت کردن فهمید. از لحن حرف زدنش فهمیدم می خواد یه جوری من رو بفرسته سراغ تو . با خودم گفتم حد اقل اگه خودم قدرتش رو ندارم بذار شاید حرف های محمد وادارم کنه که بیام پیشت.
از تو می گفت. حرف هایی می زد که اولش می گفتم شاید این طور نباشه اما بعد کم کم قانع شدم. محمد می گفت منتظرته . هر چه زودتر برو پیشش ، حداقل یه تماسی بگیر. من مطمئنم با قبلش هیچ فرقی نکرده. بازم همون مهربون سابقه. همون رفیق با وفای گذشته است. می گفت تحت فشارم گذاشتی که قدرت بیاد دستم. محمد می گفت هر چی می کشم به خاطر برخورد ناجور خودمه.
راست می گفت. به خاطر همون حرف ها هم هست که اومدم پیشت. اولش سخت بود. ولی آخرش شیرین شد. می دونستم آخرش باید بیام پیشت. می دونستم آخرش تا برنگردم هیچ کسی نمی تونه مشکل رو حل کنه. ببین خدا . من بنده ی خوبی نبودم اما حالا هر جور که هستم اومدم پیشت . خدایا آخه تو که می دونی سخته. خدایا تو که می دونی تو بهترین دوست منی. همه این حرف ها رو برای همین زدم که بگم اگه خطایی از من سر نزده به خاطر این نبوده که من خواستم برم. خدایا تو همیشه بهترین دوست من بودی و هستی. خدایا من هنوز هم از جهنمت می ترسم. خدایا می دونم که عذابت درد ناکه. خدایا می دونم اگه بخوای عذابم کنی هیچ کس نمی تونه جلوت رو بگیره. خدایا به خدا اگه خطایی کردم به خاطر این نبوده که فکر کردم نمی تونی کاری بکنی یا این که همه حرف هات الکیه. خدایا من هنوز دلم می خواد از من راضی باشی. اگه گناهی کردم اشتباه کردم. اگه گناهی کردم از دستم در رفته . گفتم که اگه تو توی زندگی من نباشی سیاهی و زشتی تمام زندگی ام رو می گیره. خدایا این دفعه رو ببخش. خدایا این دفعه رو ندیده بگیر. خدایا من قول می دم که دیگه جایی نرم. قول می دم هر کاری خواستم بکنم ازت اجازه بگیرم. دیگه هر کاری تو خواستی می کنم. فقط بذار یه کمی ...
فقط بذار یه کمی پیشت گریه کنم . جای دیگه که نمی تونم. آخه غیر تو که کسی حق نداره گریه ی یه مرد رو ببینه. باشه؟
خدایا شکرت.