هیجان سکون
به نام خدا
قطاری در حرکت است و من به آن خیره. صدای شدید و آزار دهنده ی قطار و هم چنین هیجانش مرا از تصمیم گرفتن باز می دارد. قدرت تصمیم گیری را از انسان سلب می کند. چنین در بین مردم مسلم است که باید سوار این قطار شوی و خود را در یکی از واگن های آن جای دهی و الا عمرت را از دست داده ای. همه خود را به آن آویزان کرده اند . حتی بعضی نمی دانند که این قطار به کجا می رود اما با خود می گویند اشکال ندارد. در بین راه خواهیم فهمید ، فعلا مهم این است که از مسیر بقیه مردم عقب نمانیم. مهم این است که دلت را خوش کنی به این که ساکن نیستی ، تلاش می کنی، در حرکتی... اما به سوی کجا ؟ نمی دانم.
دوستان هم سوار بر قطار شده اند و من مانده ام با فشار تنهایی و دلهره آینده. من مانده ام و دلم می هراسد که چه آینده ای در پیش روی من است. نکند به جایی برسم که پس از سی چهل سال زندگی ، حسرت بخورم که ای کاش کنار ریل طرف دیگر ایستگاه ایستاده بودم. کدام یک از این کوپه ها همان است که من باید در آن بنشینم؟ کدام یک از این ریل ها همان است که مرا به مقصد مورد نظرم می رساند؟
نقطه ی فعلی ، جایی است که به جز خودت هیچ کسی برای تو تصمیم گیری نخواهد کرد. تنها تویی که تصمیمت چاره مشکل است. نگاهت را برای لحظه ای از قطار بردار. روی زمین بنشین و به دور از هیاهوی مردم ، آن چه را که می خواهی ، می توانی ، و دوست داری انتخاب کن. از این جا به بعد ایستگاهی وجود ندارد که بتوانی قطارت را عوض کنی. پس در انتخاب هوشیار باش. کاری کن که چند سال بعد دیگران از پنجره های خود با حسرت تو را تماشا کنند نه تو حرکت سریع آن ها را ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 15:38  توسط حامد
|
