تبليغاتX
يكي مثل من - داستان : "عمسن"

يكي مثل من

روزها و شب های زندگی و مردگی " یکی مثل من "

داستان : "عمسن"

به نام خدا

در بین کوچه پس کوچه های خیابان انقلاب ، کوچه ای بود که به خاطر سقف ضربی روی سرش نام گذر بر روی آن گذاشته بودند: "گذر جدّا" . همین سقف قدیمی توانسته بود از مدتها پیش حفاظ چندین دکان کوچک ، از آفتاب و باد و باران باشد و با سایه ی خود عده ای از مردم زحمت کش شهر را دور هم جمع کند.

 هر روز صبح بوی نان داغ از نانوایی شاطر حسین ، تمام محله ی جدّا را پر می کرد. نانوایی شاطر حسین بیست و چهار ساعت باز بود و نیمه شب ها سفارشات را آماده می کردند. اندکی پیش از اذان صبح ، دو کارگر خسته ای که از شب تا صبح نان پخته بودند دست از کار می کشیدند و در حالی که کارگران شیفت بعدی ، پیش بند های سفید خود را به دور کمر می بستند ، دو پیر مرد بقچه به دست از در نانوایی خارج می شدند و در تاریکی کوچه های باریک محله محو می شدند. بقالی روبروی نانوایی ، دومی مغازه ای بود که باز می شد . با روشن شدن هوا و بالا آمدن خورشید ، کم کم آب فروشی ته گذر ، انگشتر سازی و قصابی هم کرکره ی مغازه های خود را با سر و صدا بالا می بردند. با باز شدن مغازه ی میر مهدی ، طبق معمول بوی سرکه و آبلیموی تازه ، تمام گذر را پر می کرد. آخرین مغازه ای هم که باز می شد ، کبابی برادران نصر اللهی بود ؛ چون کسی برای صبحانه خوردن به آن جا نمی رفت. اگر کسی حوالی ساعت نه و نیم از گذر رد می شد ، برادران نصر اللهی را می دید که با روپوش های متحد الشکل قرمز رنگ ، هر کدام مشغول فراهم کردن اسباب ناهار ظهر هستند. یکی میز و صندلی های مغازه را مرتب می کرد و روی هر کدام مقداری نمک و سماق می گذاشت . دیگری مشغول به سیخ گرفتن گوشت های چرخ کرده بود . دیگری هم سیخ های استفاده شده را با سیم تمیز می کرد.

حوالی ساعت یازده که محصلین کم کم از کلاس و درس و مدرسه بر می گشتند تقریبا گذر جدّا ، پر جنب و جوش ترین ساعت روز خود را می گذراند و همه مشغول کار بودند. معمولا این موقع از روز " عمسن" آرام آرام وارد گذر می شد. پیر مردی بود تقریبا هفتاد ساله ، لاغر اندام و قد کوتاه . همیشه شلوار سورمه ای رنگ کهنه ای به پا داشت که شاید از شصت سالگی تا آن موقع آن را پوشیده بود به طوری که نمی شد حدس زد که در ابتدا چه رنگی بوده است. پیراهن سفیدی می پوشید و البته برای این که سرما نخورد ، در فصل های سرد سال ، ژیله ی بافتنی کرمی رنگی ، روی پیراهنش می پوشید که به خاطر بلندی اش جیب های شلوارش را از دید دیگران مخفی می کرد.

 اسم واقعی اش حسن بود ولی به جز شاطر حسین که او را حسن آقا صدا می زد، همه او را "عمسن " صدا می زدند که در حقیقت مخفف کلمه ی "عمو حسن " بود . به خاطر خنده ی شیرینی که همیشه بر لب داشت محبوب همه اهل محل بود و هر روز مدت زیادی را برای صحبت کردن با اهل محل می گذراند. زانو هایش درد می کرد و نمی توانست به خوبی راه برود ، حتی در نماز هم پاهایش را جلو خدا دراز می کرد و نشسته نماز می خواند. اما با همه ی این حرف ها هیچ گاه عصا به دست نمی گرفت شاید می خواست به همه اثبات کند که هنوز پیر نشده است. اما پیری اش به هیج وجه قابل مخفی کردن نبود. به خاطر مشکل زانو هایش نمی توانست درست راه برود و برای حفظ تعادل در هنگام راه رفتم مجبور بود دستانش را دور از بدنش بگیرد . درست مانند کسانی که می خواهند روی یخ راه بروند و هر لحظه از این که لیز بخورند می ترسند.

 خلاصه به همین منوال از اول گذر تا آخر گذر را طی می کرد و به هر یک از دکان ها که می رسید مدتی با صاحب آن صحبت می کرد و از شرق و غرب زندگی را به هم پیوند می داد. با این که از کار افتاده بود و دیگر قدرت این را نداشت که شغلی داشته باشد ولی نا خود آگاه به جزء غیر قابل انفکاک گذر تبدیل شده بود و همه به وجود او عادت کرده بودند و به قول معروف تا چند کلمه ای با صحبت نمی کردند روزشان به شب نمی رسید. هر روز ظهر مغازه داران گذر برای نماز ظهر در مسجد جدا جمع می شدند و نماز ظهر را پشت سر حاج آقای خطاط ادا ، ادا می کردند. عمسن هم مثل بقیه هر روز برای نماز به مسجد می آمد و با دیگران در این اجتماع ده دوازده نفره شرکت می کرد. مسجد جدا ، مسجد کوچکی بود که برای بیش از دو صف برای مردان جا نداشت و بعد از آن هم که خانم ها پشت پرده می ایستادند و آن ها هم دو صف کوچک تر را تشکیل می دادند. عمسن به خاطر مشکل پاهایش همیشه برای نماز روی زمین می نشست و به ستون مسجد تکیه میداد . این ستون تقریبا به نام عمسن در اذهان مردم ثبت شده بود و همه می دانستند که این جا ، جای عمسن است و هیچ کس در جای او نمی نشست. البته عمسن همیشه نیم ساعت زودتر از بقیه به مسجد می آمد و جای خود را قبل از این رفت و آمد بقیه برایش مشکل درست کند ، آماده می کرد . روز ها می گذشتند و با سرعت می رفتند تا این که یک روز اهل گذر متوجه شدند که جلوی ستون عمسن خالی است و کسی به آن تکیه نداده است. آن روز عمسن به مسجد نیامده بود. ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 12:24  توسط حامد  |