تبليغاتX
يكي مثل من - شعله های زرد شومینه

يكي مثل من

روزها و شب های زندگی و مردگی " یکی مثل من "

شعله های زرد شومینه

تنها

به نام خدا

سرما را بر روی چشمانش احساس می کند. شالگردنش هر چند دقیقه یک بار از روی شانه اش پایین می افتد و او را مجبور می کند دستش را از جیبش بیرون بیاورد و دوباره آن را به جای اولش باز گرداند.

 مردم از شدت سرما توی این تاریکی فرصت نمی کنند حتی به هم نگاه کنند و به سرعت از کنار هم عبور می کنند. هر کس درون خانه اش کسی را دارد که انتظارش را می کشد. همه به گرمای بخاری ای فکر می کنند که خانه را برایشان گرم کرده و می توانند با یاد آن کمی سوزش بدنشان از شدت سرما را جبران کنند. سوز زمستانی در این شب تاریک با شلاق به جان درختان و خیابان های شهر افتاده است.

آرام و بی خیال در کنار پیاده رو راه می رود. کسی در خانه منتظرش نیست که بخواهد به خاطر او سریع برود. کسی نیست که به خاطر دیر آمدنش نگران شود و دلش شور بزند. برایش خانه و خیابان فرقی ندارد. دیگر حال و حوصله ی جواب دادن به زمستان را هم ندارد. آن قدر بدنش بی حس شده که دیگر حتی نمی تواند بلرزد. چشم هایش روی زمین را نگاه می کند و بدون هیچ حرکتی٬ هماهنگ با پاهایش بر روی سنگ فرش کف پیاده رو می خزد.

مردم تقریبا همه به خانه های خود رفته اند و کمتر حرکتی در خیابان دیده می شود. هر چند دقیقه یک بار صدای اتومبیلی از دوردست به گوش می رسد و در همان جا محو می گردد. تنها صدایی که سکوت شب را می شکند هیاهوی باد است که خبر از شبی سرد می دهد.

کم کم اولین دانه های برف بر روی زمین می نشینند و بر روی هم جمع می شوند. با شروع برف سکوت سنگینی بر روی شهر حاکم می شود و تنها چیزی که گوش او را از خوابیدن باز می دارد صدای پای خودش است که مدتی بود به آن توجه نکرده بود. پشت سرش رد پایی بر روی برف نازک کف پیاده رو افتاده است که دانه های برف به آرامی سعی می کنند آن ها را محو کنند.

موهای مشکی و کوتاهش سفید شده اند و دانه های جسور برف بر روی مژه هایش هم دیده می شود. بخار سفیدی از بالای شالگردنش خارج می شود و یخ های روی لبه ی شالگردن را آب می کند.

***

در چوبی اتاق با ناله باز می شود و او وارد اتاق می شود. خود را روی مبل می اندازد و مدتی در سکوت خانه به سقف خیره می شود. صدای شعله ی آتش را از درون شومینه می شنود و او را به خاطرات چند روز گذشته بر می گرداند. خاطرات تلخ ... یا شاید هم خاطرات شیرین. از سیلی ای که صورتش را داغ کرده بود تا چشمان مواخذه گر قاضی دادگاه و از زخم زبان های دوست و آشنا. برای لحظه ای خود را از تمام تعلقات دور و برش جدا می کند. برای لحظه ای تمام حرف ها و تصاویر دیگران را از ذهنش خارج می کند. برای لحظه ای به دلش نگاه می کند .... احساسی در دلش به جوشش می افتد...

گوشی تلفن را بر می دارد. دستش به آرامی شماره می گیرد و او تازه بدنش شروع به لرزیدن می کند. انگار آن چه که باعث لرزیدن می شود گرماست نه سرما. تلفن دو بار بوق می زند. صدایی از آن سوی خط می گوید:

- سلام. الو ... الو ...می دانم تویی . چرا حرف نمی زنی؟ حرف بزن. خواهش می کنم حرف بزن.

گوشی را بر جای قبلی اش می گذارد و خود را بر روی مبل رها می کند.

***

بار دیگر صدای ناله ی در می آید . چشمانش را به آرامی باز می کند. نمی تواند تشخیش دهد که خواب است یا بیدار. لحظه ای بعد گرمای دستی را بر روی صورتش احساس می کند. صدای جرقه های آتش از شعله های زرد شومینه هنوز به گوش می رسد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 11:31  توسط حامد  |