<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>يكي مثل من </title>
<link>http://daryazand.blogfa.com/</link>
<description>روزها و شب های زندگی و مردگی &quot; یکی مثل من &quot;</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 12 Mar 2006 19:34:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>انگار همین دیروز بود... شش ماه گذشت</title>
<link>http://daryazand.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>&amp;nbsp; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه می گفتم جاری باشید... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی یکی مثل من خود از جریان افتاده است. دعا کنید که جاری شود. بار دیگر. از ته دل دعا کنید شاید به دعای شما دوباره رودخانه ی خشکیده ی یکی مثل من جاری شود. شاید باران رحمتی یا چشمه ی جوشانی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر جریانی باشد دوباره خواهم آمد و&amp;nbsp;دوباره خواهم نوشت.&amp;nbsp;حرفهای ناگفته&amp;nbsp;بسیار است ولی&amp;nbsp;برای نوشتنش ... جریانی باید ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جاری باشید....&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=خدانگهدار hspace=0 src=&quot;http://i2.tinypic.com/rckq6h.gif&quot; align=textTop border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Mar 2006 19:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daryazand&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>daryazand</dc:creator>
<guid>http://daryazand.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک خاطره ی تکراری</title>
<link>http://daryazand.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نام خدا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم چرا این همه دیر شد ولی حالا اومدم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داشتند اذان می گفتند و کمی دیر شده بود. می دویدم تا نماز مغرب و عشا را از دست ندهم. داشت باران می بارید. هوا کمی سرد شده بود. دم ورودی باب الجواد بودم که یک پسر کوچک جلویم را گرفت. لباس های مندرسی داشت. زیپ کاپشنش را بالا کشیده بود و کلاهش را تا روی ابروها کشیده بود. چشمان گرد کوچکی داشت با دماغ ریز و کوتاه. چهره اش مانند بچه گربه بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ناگهان آمد جلویم و با سرعتی که من داشتم نزدیک بود هر دو زمین بخوریم. هنوز حرف نزده بود که گفتم دارم می رم نماز. دیر شده ولی جلویم ایستاد و گفت: &quot;آقا شما زیارت نامه نمی خواید؟ مگه حرم نمی رید؟&quot; من که زیارت نامه نمی خواستم. همیشه از زیارت نامه های حرم استفاده می کردم. گفتم نه. گفت:&quot; آقا تو رو خدا. ارزون می دم ها. پنج تا هزار تومن. تو رو خدا بخرین&quot; کم کم داشت عصبانی ام می کرد. نماز هم دیر شده بود. نمی دانم چه شد دلم برایش سوخت. با خودم گفتم اصلا هزار تومن همین طوری به او هدیه می دهم. بعد توی ذهنم به خودم تشر زدم&quot;خجالت بکش. او دارد کار می کند که محتاج تو نباشد. دارد با عزت نفس کار می کند&quot; از فکری که کرده بودم خجالت کشیدم. با خودم فکر کردم کمک کردن این طوری او را ناراحت می کند اما دیگر محبت کردن که اشکال ندارد. نشستم. دستم را روی سرش گذاشتم و بعد دستم را دور گردنش انداختم و کمی خم شدم. ناگهان اشک در چشم هایش حلقه بست. صورتش را به سینه ام چسباند و کنترل اشک از دستش خارج شد. با همان صدای لرزان گفت:&quot; آقا تو رو به خدا از من این زیارت نامه ها را بخرین. شب شده و هنوز کلی از اون ها مونده. خرجی خونمون با منه و تا این ها رو تموم نکردم نمی تونم برم خونه. آقا تو رو به خدا. جان امام رضا. بخرین هدیه بدین به امام رضا. &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از پشت اشک او را تار می دیدم. دست در جیب بردم. ای خدا. فقط یک پانصد تومانی بیشتر توی جیبم نبود. گفتم: &quot; خیلی شرمندتم. همین رو دارم. &quot; گفت:&quot; اشکالی نداره سه تا ببرین پونصد تومن. بدین به امام رضا&quot; . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زیارت نامه را گرفتم. در حالی که صدا می زد &quot;زیارت نامه... زیارت نامه امام رضا... زیارت نامه امام هشتم&quot; دور شد. من هنوز نگاهش می کردم که یکی از نگهبان های حرم آمد بیرون. با&amp;nbsp;آمدن او&amp;nbsp;همه ی بچه هایی که آن دور و بر٬ زیارت نامه می فروختند فرار کردند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتم داخل&amp;nbsp;حرم. فکرم را گرفته بود.&amp;nbsp;نمی توانستم فراموشش کنم. هنوز رد اشکهایش&amp;nbsp;بر روی گونه های&amp;nbsp;نشسته اش در ذهنم بود. انگار هنوز آن چشم های کوچک و گرد&amp;nbsp;به من نگاه می&amp;nbsp;کردند.&amp;nbsp;از حرف هایش یک جمله خیلی&amp;nbsp;ذهنم را به خودش مشغول کرده بود: &quot;بخرید. هدیه بدید به امام رضا&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدادم را از جیب در آوردم. گوشه ی صفحه ی اول نوشتم&quot; هدیه به حرم امام رضا از طرف&amp;nbsp;پسرک دست فروش&quot;. زیارت نامه ها را گذاشتم بین بقیه ی زیارت نامه ها و از حرم آمدم بیرون. از آن سه زیارت نامه یکی را برای خودم نگه داشته ام که هر بار به آن نگاه می کنم گونه ی نشسته ی پسرک با آن رد درخشان اشک به یادم می آید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جاری باشید....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 08 Mar 2006 18:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daryazand&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>daryazand</dc:creator>
<guid>http://daryazand.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از طرف دوستای یکی مثل من٬ قربة الی الله. الله اکبر ...</title>
<link>http://daryazand.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضی ها می گن این جا دنیای مجازیه و آدم ها اون جوری که هستند٬ خودشون رو نشون نمی دن و ... ولی به نظر من بعضی وقت ها دقیقا بر عکسه. یعنی این جا راست&amp;nbsp; می شه و توی دنیای واقعی دروغ. بعضی ها هستند که توی دنیای مجازی چون کسی اون ها رو نمی شناسه و مجبور نیستند اون طوری باشند که دیگران می خوان٬ همونی می شن که هستند٬ دقیقا همونی که هستند. این جا دیگه دوستان نیستند که توقع داشته باشن طور خاصی باشی٬ همین طور پدر و مادر و خیلی های دیگه. این جا یکی مثل من هر چی توی دلش هست رو می ریزه بیرون و خودش رو اون طوری که هست نشون می ده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نظر من خیلی وقت ها به خاطر همینه که دوست داشتنی تر می شن. خیلی از آدم ها دوست داشتنی تر از اونی هستند که خودشون رو نشون می دن. بعضی ها هستند که احساسات خیلی لطیفی دارند ولی در دنیای به قول ما واقعی نمی تونن خودشون رو بی پرده نشون دیگران بدند. شاید چون برای دیگران خوشایند نباشه. همین طور بعضی ها هستند که اعتقادات قوی ای دارند٬ با خدا٬ با پیامبر٬ با امام زمانشون رابطه ی خیلی زیبایی دارند اما خجالت می کشن نشون بدند شاید به خاطر این که بعضی آدم ها این چیزها رو نمی فهمند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امشب توی حرم امام رضا نشسته بودم. بعد از نماز مغرب و عشا رفتم زیارت. زیارتم که تموم شد و خواستم بیام بیرون یادم اومد که دو تا از دوستام ( دوستای وبلاگی ) گفته بودند که از طرف اون ها دو رکعت نماز٬ توی حرم بخونم. برگشتم. برگشتم و رفتم توی حرم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمازم که تموم شد یاد بقیه ی دوستای یکی مثل من افتادم. با خودم گفتم شاید خیلی از اون ها باشن که الان دلشون بخواد توی حرم امام رضا باشند اما به هر دلیلی نشده. دوباره پاشدم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;دو رکعت نماز هدیه به امام رضا٬ از طرف دوستای یکی مثل من٬ قربة الی الله. الله اکبر&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این اولین باری بود که این طوری نیت می کردم. برای خودم خیلی جالب بود. فکر نمی کردم وبلاگی که روز اول اصلا روش حساب نمی کردم٬ یه روزی دوستایی این طوری پیدا بکنه. همیشه می گفتم دنیای مجازی. ولی در مورد یکی مثل من انگار حقیقت شده. دیگه می تونم به راحتی بگم حداقل توی خیلی از وبلاگ ها٬ حداقل توی دوستان یکی مثل من٬ یک دنیای واقعی وجود داره که بعضی وقت ها خیلی دوست داشتنی تر از عالم به ظاهر واقعی ایه که برای خودمون درست کردیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب. دوباره انگار داره نوشته هام طولانی می شه. یک عالم خاطره از این سفر دارم که دلم می خواد براتون بگم اما اون ها باشه برای بعد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جاری باشید....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Mar 2006 16:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daryazand&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>daryazand</dc:creator>
<guid>http://daryazand.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اگر من اهلش نیستم تو اهلش هستی</title>
<link>http://daryazand.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&amp;nbsp; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://hostedpictures.com/images/daryazand/emamreza.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;به نام خدا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا الان بر یکی از درهای خانه ی پیامبرت ایستاده ام. مردم را از این که بدون اجازه وارد خانه ی رسولت شوند منع کرده ای. خودت گفتی که تا اجازه به شما داده نشده است وارد نشوید... خدایا من می دانم که صاحب این خانه مرا می بیند٬ صدای مرا می شنود و سلام مرا جواب می دهد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا اول از تو اجازه می خواهم آیا وارد شوم؟ ای ملائکه ی مقرب خدا که همیشه در این خانه اید آیا اجازه دارم وارد شوم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای صاحب خانه٬ ای حجت خدا٬ یا علی بن موسی الرضا آیا اجازه دارم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آیا می توانم بعد از این همه خطا که از من سر زده است٬ بعد از این همه بی معرفتی ها که داشته ام باز هم وارد شوم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مولای من ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دانم که اگرچه من اهل آن نیستم. اگر چه من لیاقت ورود به این مکان مقدس و پاک را ندارم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی تو اهل آن هستی که مرا ببخشی و اجازه دهی که حتی من هم وارد شوم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;السلام علیک ایها الامام الرئوف السلام علیک یا علی بن موسی الرضا و رحمة الله و برکاته...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;از کنار حرم مطهر امام رضا ( علیه السلام ) دعاگوی دوستان خوبم در کوچه ی بلاگفا هستم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جاری باشید...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 Mar 2006 09:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daryazand&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>daryazand</dc:creator>
<guid>http://daryazand.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دور و برم چه خبر است؟ </title>
<link>http://daryazand.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=center&gt;سلام. اگه مطلب طولانیه ببخشید. کاریش نمی شد کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 336px; HEIGHT: 247px&quot; height=247 alt=&quot;چه بلایی دارد سرم می آید؟&quot; hspace=0 src=&quot;http://hostedpictures.com/images/daryazand/imagewalkingalon7772500x500.jpg&quot; width=376 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;به نام هستی بخش&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=justify&gt;چه چیزهایی که در دور و اطراف انسان می گذرد و او با خبر نمی شود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;! &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;چیزهایی که خیلی به او نزدیک هستند و از کنارش می گذرند و او آن ها را نمی بیند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;چه نگاه هایی که در دور و اطرافش رد و بدل می شود و او از هیچ کدام آن ها خبر ندارد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;چه رفتن ها و چه ماندن ها که فکر می کند خیلی طبیعی است &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;... &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;یا اگر هم غیر طبیعی باشد برایش اهمیتی ندارد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;همه ی این ها اتفاق می افتد و او هیچ نمی بیند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=justify&gt;همه ی این ها با دلت مرتبط است&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;بستگی به این دارد که دلت کجا باشد و اولین حرفی که در دلت جریان دارد چه باشد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;دلت پیش خودت باشد یا پیش کس دیگر&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;دل داشته باشی یا نداشته باشی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;دلت ضربان داشته باشد یا نداشته باشد یا شاید بهتر باشد بگوییم دلت زنده باشد یا نباشد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=justify&gt;البته زندگی این طوری خیلی آرامش بخش تر است&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;مثل این که به جای درگیری با مسائل مختلف و تجربه کردن آنها بنشینی و فیلمش را ببینی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;هنگام دیدن فیلم، ممکن است گاهی آرزو کنی جای یکی از نقش های داستان باشی اما اگر یک بار آن چیز ها را تجربه کرده باشی ترجیح می دهی راحت روی صندلی سینما بنشینی و چیزی بخوری و یا شاید سیگار بکشی و بازیگر ها، خود را به سختی بیندازند و نقش ها را به دوش بکشند و خود را درگیر آن ها کنند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;خود را بین آن ها احساس می کنی و تمام لذت و درد آن ها را هم با تمام وجود حس می کنی و در عین حال سختی آن ها را هم نمی کشی و هر زمان هم که بخواهی سیگارت را خاموش می کنی و از سالن سینما بیرون می روی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;این طوری شاید خیلی بیشتر باب طبع باشد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;دیگر الان دورانی است که کار داری و می خواهی هزاران بدبختی خود را سر و سامان بدهی و دیدن فیلمپ، خیلی عاقلانه تر از درگیری مستقیم با حوادث به نظر می رسد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا یکی نداند با خود فکر می کند تا حالا چه قدر سیگار کشیده ام که این طوری از سیگار حرف می زنم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;نه جانم خبری جایی نیست نگران نباش من بچه ی خوبی هستم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;همه این کار ها را یکی مثل من انجام داده و اصلا ربطی به من ندارد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;یکی مثل من هست که سیگار خیلی کشیده است&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;پیاده روی زیاد کرده است و تا حالا تنهایی به خیلی از جاهایی رفته است که تنهایی اصلا حال نمی دهد، مثل سینما، پارک، کافی شاپ، مسافرت، چایخانه سنتی، و هزار جای کوفت و زهرمار دیگر که بردن اسمشان جز دردسر برای یکی مثل من ندارد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=justify&gt;گاهی شده احساس می کنی به جای بیست و یک سال سی و یک سالت است و انگار خیلی از چیزها را که الان تازه باید برای تجربه کردن آن ها خود را آماده کنی، سال ها پیش تجربه کرده ای و گذرانده ای&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;انگار درست را خوانده ای، ازدواجت را کرده ای، بچه دار شده ای، شغل پیدا کرده ای و به اندازه ی کافی هم حساب بانکی ات را پر کرده ای و الان هیچ کاری نداری جز این که توی خیابان راه بروی و به گذشته ها فکر کنی و پول هایت را با سیگار کشیدن به هوا بفرستی یا این که گوشه ی پارک بنشینی و مدت ها به رفت و آمد مردم و حرکات سریع جامعه به عقب و جلو نگاه کنی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;انگار که همه در حال دویدن هستند و تو در حال نشستن و فکر کردن&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;انگار زندگی ات را کرده ای و الان در دوران بازنشستگی از زندگی هستی و ثمره ی زندگی چند ساله ات را نگاه می کنی و از آن کیف می کنی و یا شاید هم هیچ احساسی نسبت به آن نداری&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;انگار هیچ پشیمانی از گذشته نداری و البته احساس شادی و رضایت هم از گذشته نمی کنی و تمام چیزهایی که اتفاق افتاده است، همان چیزهایی هستند که باید اتفاق می افتاده اند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;انگار حرکت طبیعت، جامعه، خورشید و ماه و شب و روز، یک مسیر از قبل تعیین شده را به طور کاملا برنامه ریزی شده پیموده اند و هنوز هم به طرف جلو در حال حرکت هستند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;یا شاید بشود کمی پا را فراتر گذاشت و این طور احساس کرد که زمانی وجود ندارد و همه چیز ثابت است&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;انگار همه چیز را به دنبال هم بر روی یک حلقه در حال چرخش نصب شده اند و آن است که می چرخد و با چرخش آن، احساس می شود که زمان است که حرکت می کند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;انگار همه چیز واقعیتی غیر از آن چه که در نگاه اول به چشم می آید دارند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;انگار هر یک از ما انسان ها آن قدر کوچک هستیم که اگر کمی از محیط اطراف خود دور شویم و از فاصله ای دورتر به آن نگاه کنیم، به هیچ وجه دیده نمی شود و اصلا انگار تمام دنیا یک موجود واحد است که در حال حرکت است و تمام انسان ها و موجودات، سلول هایی در بدن این مخلوق بزرگ هستند که به خیال خودشان، تنها زندگی می کنند اما در حقیقت زندگی برای آن موجود واحد است و زندگی همه در طول زندگی اوست و اصلا اوست که دارد زندگی می کند نه سلول های به آن ریزی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;جمعیت چند میلیاردی انسان ها از کوچک ترین بخش های این مخلوق بزرگ هستند که به خیال خود تنها زندگی می کنند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;شاید سلول های بدن هر انسانی هم همین طور مثل ما فکر کند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;کارش در شبانه روز این است که از سرخ رگ خون تازه بگیرد و مصرف کند و بازمانده ها و مواد زاید را به سیاه رگ برگرداند و از خود دور کند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;او هم مثل ما در عالم خود زندگی بزرگی را برای خودش تصور کرده است و به خیال خود با هزار بدبختی صبح تا شب و شب تا صبح جان می کند تا لقمه نانی برای اجزای خودش فراهم کند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;او هم روزی به دنیا آمده است و رشد کرده است و مدتی هم زندگی کرده است&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;بعد از مدتی هم پیر می شود و می میرد و به تدریج از بدن انسان دفع می شود و این که به کجا می رود یا چه سرنوشتی در انتظار اوست کسی خبر ندارد و البته هیچ اهمیتی هم برای کسی ندارد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;شاید مثالی که می زنند و بنی آدم را به اعضاء یک پیکر واحد تشبیه می کنند خیلی تشبیه درستی باشد اما آن چیزی که مردم از آن می فهمند کاملا متفاوت با واقعیت آن است&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;این که اگر عضوی به درد آید، قرار از دیگر عضوها می رود به خاطر حس هم نوع دوستی و از این حرف ها نیست&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;بلکه &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;...&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمی دانم دارم چه می گویم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;خسته ام&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;خسته ام&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;خیلی خسته&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;ببخشید که این قدر پرحرفی کردم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;مدتی است که دل و دماغ نوشتن ندارم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;یعنی همه چیز رنگ دیگری به خود گرفته است&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;همه چیز رنگ تیره گرفته است&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;رنگ مردن&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;رنگ خاموشی و سکوت&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;رنگ تکرار&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;رنگ &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;...&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=justify&gt;یکی مثل من نمی داند چه بلایی دارد بر سر او می آید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولی امیدوارم شما جاری باشید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;... &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;جاری تا همیشه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Feb 2006 19:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daryazand&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>daryazand</dc:creator>
<guid>http://daryazand.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شاید کمی دیر اما ...</title>
<link>http://daryazand.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 299px; HEIGHT: 212px&quot; height=404 alt=&quot;در زیر آوار&quot; hspace=0 src=&quot;http://sharifnews.ir/imgs/84/84123.imamhadi-samara2.jpg&quot; width=255 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نام هستی بخش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبر ... صبر . 
&lt;P&gt;&amp;nbsp;مدتهاست که صبر می کنیم. مدت هاست که نشسته ایم تا بیایی. مدتهاست که نشسته ایم تا موقع برافراشته شدن پرچم حق برسد. مدتهاست... 
&lt;P&gt;&amp;nbsp;از بچه ای پرسیدم از امام هادی چی می دونی؟ گفت: امام هادی امام دهم... امام هادی... همون نیستند که گنبدش حرمشون رو این چند روزه توی تلوزیون زیاد نشون می ده؟ 
&lt;P&gt;&amp;nbsp;امام هادی رو چه قدر می شناسیم؟ هر چه قدر می شناسیم این یکی هم اضافه شد. از این به بعد این رو هم می دونیم که امام هادی و امام عسکری همان امام هایی هستند که حرمشون مثل حرم جدشون حسین (علیه السلام ) تخریب شد. امام هادی و امام عسکری همون دو تا امامی هستند که مثل جدشون حسین مظلومند. زمونه داره خیلی بد پیش می ره. توی همه ی دنیا صدای آزادی بلند است! صدای حقوق بشر ! و صدای مبارزه با تروریست! و صدای ... و صدای آدم هایی که هر روز و هر شب در فلسطین کشته می شن و صدای فریاد مردم مظلومی که هر روز در عراق با گلوله ی&amp;nbsp;اسلحه یا انفجار بمب کشته می شن و صدای کودکان گرسنه ای که در کشور های افریقایی بر اثر سیری عده ای دیگر می میرند و صدای ما ... 
&lt;P&gt;&amp;nbsp;و صدای ما که محکوم می کنیم و صدای قلب های تپنده ای که در سراسر عالم از ظلم ظالمان خسته شده اند و دستشان به جایی نمی رسد و ... صدایی دیگر چاره ی کار است. صدای تو. صدای تو در آن زمان که پشت به دیوار کعبه صدا می زنی &quot;انا بقیة الله &quot;. صدای تو که بیایی و به غربت علی ( علیه السلام ) در مدینه و به مظلومیت حسین در کربلا پایان دهی. هنوز حسین در کربلا مظلوم است. هنوز غربت علی در مدینه باقی است. باقی است تا بیایی و ریشه ی ظلم را از زمین برداری. و هزاران آرزوی دیگر که همه برای اجابت آن دعا می کنند. و در آخر ... بدون تعارف و تکلف ... 
&lt;P&gt;معذرت می خوام اگر زیادتر از حد خودم حرف می زنم اما... من رفته ام. رفته ام به سامرا. رفته ام و دیده ام که آن جا چه کسانی دفن اند. هیچ وقت یادم نمی رود اولین باری که به حرم وارد شدیم. دوستم که در کنارم نشسته بود گفت&quot; یه چیزی رو می دونی؟&quot; گفتم &quot;چی؟ بگو&quot;. گفت &quot; به نظر من امام زمان این جا زیاد می یاد. می دونی چرا؟&quot; گفتم &quot; نه&quot; گفت &quot;همه آدم ها مادرشون رو خیلی دوست دارند و بعد از مرگ مادرشون زیاد سر قبر مادرشون می رن. به نظر تو این طور نیست؟&quot; خواستم حرفی بزنم اما بغض گلویم را گرفت... 
&lt;P&gt;&amp;nbsp;آقاجان الان در زیر آوار... قبر مادرتون ... 
&lt;P&gt;معذرت می خوام. حتی از هدیه دادن اشک هایم به شما شرم دارم. نکند ناخالص باشد. ... 
&lt;P&gt;اللهم عجل لولیک الفرج&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Feb 2006 09:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daryazand&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>daryazand</dc:creator>
<guid>http://daryazand.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در کوچه پس کوچه های بلاگفا</title>
<link>http://daryazand.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;IMG height=404 alt=&quot;از آن جایی که تو را دیدم&quot; hspace=0 src=&quot;http://hostedpictures.com/images/daryazand/nightsky.jpg&quot; width=255 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;به نام خدا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;یکی بود... یکی نبود... غیر از خدای خوب من ... هیچ کس نبود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;یک روز یکی مثل من دلش گرفته بود. خیلی گرفته بود. آن قدر دلش اذیتش کرد که دیگر طاقتش تمام شد و از خانه بیرون رفت. رفت و رفت تا به کوچه بلاگفا رسید. آن جا دوستان زیادی داشت که حرف هایش را برای آن ها می زد. دوستانی داشت که به حرفهایش گوش می کردند و او خیلی&amp;nbsp;آنها را دوست داشت. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;وارد کوچه شد. بغض گلویش را گرفته بود. نمی توانست حرف بزند. در میان کوچه ایستاد و آرام با خود زمزمه کرد:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- نه چشم دل به سویی ... نه باده در سبویی ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;که تر کنم گلویی ... به یاد آشنا من ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;ستاره ها نهفته ام ... در آسمان ابری ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;تمام نیرویش را جمع کرد و با بلند ترین صدایی که می توانست فریاد کشید : &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- دلم گرفته ای دوست ... هوای گریه با من ... هوای گریه با من.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;صدای فریاد یکی مثل من در کوچه ی بلاگفا پیچید. پنجره ی خانه ها یکی یکی باز می شد و کسی سرک می کشید. بعضی نگاهی می کردند و زیر لب غر می زدند و می رفتند. بعضی با تمسخر به او نگاه می کردند و بعضی هم با ترحم او را به خیال خود مورد ملاطفت قرار می دادند. ساعتی گذشت تا این که دوستان یکی مثل من از راه رسیدند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- سلام. نبینم دوستم غمگین باشه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- سلام. تو هم یکی مثل من هستی...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- سلام. شاید دل گرفتن ظاهر سختی داشته باشه اما اگه درست گرفته باشه نجات دهنده است...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- سلام. هیچ وقت احساسات خاص خودت رو توی کوچه بلاگفا بیرون نریز...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- سلام. دلگیر نباش...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;هر کدام چیزی می گفتند و یکی مثل من، به آن ها نگاه می کرد. یکی پس از دیگری می آمدند و می رفتند و یکی مثل من را دلداری می دادند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;پنجره ها داشت یکی یکی بسته می شد و همه کم کم داشتند می رفتند تا این که رهگذری از کوچه گذشت. رهگذری که باز هم به یکی مثل من سر زده بود و یکی مثل من او را زیاد دیده بود و حرفهایش را شنیده بود و حرف هایش را دوست داشت. وقتی حال و روز یکی مثل را دید بر خلاف انتظار یکی مثل من، چیزی گفت که یکی مثل من را دگرگون کرد:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- سلام. پس هنوز دلت پیش خودته!!!! این جا رو دیگه من مثل تو نیستم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;و رفت. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;و یکی مثل من مانده بود و هجوم&amp;nbsp;افکار که در ذهنش بالا و پایین می رفت و او را تحت فشار قرار می داد. لحظه ای فکر کرد. فکر کرد. فکر کرد و ناگهان از کوچه بیرون دوید و رفت. چند روزی دیگر کسی یکی مثل را در کوچه بلاگفا ندید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دوید و دوید و دوید تا این که از کوچه دور شد. دور دور. آن قدر دور که دیگر هیچ اثری از کوچه بلاگفا نمی دید. دیگر هیچ نمی فهمید. نمی فهمید. طوری که حتی نفهمید کی خود را به ترمینال رسانده است. کی مسیر جاده را پیموده است و کی به اصفهان رسیده. هنوز در فکر بود که دید در جای بلندی ایستاده است. بالای کوه صفه ی اصفهان بود. شب بود و هوا تاریک شده بود. از کوه جایی پیدا نبود جز چراغهای اطراف باغ وحش و پارک دور و بر آن که با چراغ روشن شده بود. دور و برش تاریک بود. خودش را نمی دید. سرش را برگرداند و به طرف شهر نگاه کرد. تا چشم کار می کرد چراغ های زرد و سفید و آبی بود که شهر را پر کرده بود. هیچ کس خبر نداشت که ممکن است شاید الان یکی مثل من آن بالا، در تاریکی کوه ایستاده باشد و به آن ها نگاه کند. هیچ کس فکر نمی کرد که یکی مثل من در پناه کوه به آن بزرگی ایستاده باشد و دلش گرفته باشد. هیچ کس... هیچ کس... هیچ کس...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;با این که بارها این منظره را دیده بود اما باز هم بزرگی شهر و جمعیتی که در آن زندگی می کرد او را به فکر فرو برده بود. انگار باورش نمی شد که زیر هر یک از این سقف های کوتاه و بلند کسی یا کسانی زندگی کنند و همه ی آن ها برای خود فکر و مشغله و دردسر داشته باشند. باورش نمی شد که هر یک از این آدمها دلی داشته باشد و دلش گاهی وقت ها بگیرد یا بشکند یا درد بکشد یا ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;در ذهنش چه چیزها که نمی گذشت. حرف های آن رهگذر را دوباره به یاد آورد:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&quot;پس هنوز دلت پیش خودته!!!! این جا رو دیگه من مثل تو نیستم.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دلت پیش خودته!!!! دلت پیش خودته!!! دلت پیش خودته!!!! ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;از پشت اشکی که چشمانش را پر کرده بود چراغ های شهر نا موزون شده بودند و انگار قشنگ تر به نظر می آمدند. انگار در هم می آمیختند و دوباره از هم جدا می شدند. انگار ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;انگار کسی یکی مثل من را صدا زده باشد. انگار کسی او را در آن تاریکی مخوف دیده باشد ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;- خداااااااااااااااااااااااااااااا. خدااااااا ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دل یکی مثل من ارزشش رو نداشت که با خودت ببریش؟! خدا تا کی باید اذیت بشم؟! تا کی باید دل گرفته ام رو سر دست بگیرم و هر بار بدمش به یکی که کاری براش نمی تونه بکنه؟! تا کی باید این طرف و اون طرف بدوم؟! خدا مگه خودت نگفتی از رگ گردن به یکی مثل من نزدیک تری؟ مگه نگفتی اگه صدام بزنی جوابت رو می دم؟ مگه نگفتی من صدای ستایش گرم رو می شنوم؟ مگه خودت نگفتی بیام؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;خداااااااااااااااااااااااااااا.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;مگه بدا دل ندارند؟! اگه نمی خواستی دلشون رو قبول کنی چرا بهشون دل دادی؟ خدایا مگه نگفتی دل بنده ات خونه ی تواه؟ مگه نگفتی؟ خدایا این جا خونه ی تواه. خدایا بیا. خدایا اگه یه بار شده برای مهمونی هم که شده بیا. خدایا اگه بیای قول می دم که نذارم از خونه بری بیرون. خدا ! در رو می بندم و هر کی خواست بیاد تو می گم باید از صاحب خونه اجازه بگیرم. خدایا اگه خواستی هر کسی رو که گفتی می رم و دعوت می کنم که بیاد. هر چی تو بگی . هر چی تو بخوای. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;خدایا اااااااااااااااااااااااااا . جان ... همون کسی که می دونم دوستش داری بیا. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;خب بچه ها . قصه ی ما به سر رسید. کلاغه به خونش نرسید. ولی بچه ها دعا کنید که خدا به خونش برسه. دعا کنید که یکی مثل من بتونه خونه ی خدا رو تمیز کنه تا خدا بیاد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;جاری باشید ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Feb 2006 08:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daryazand&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>daryazand</dc:creator>
<guid>http://daryazand.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلم گرفته ای دوست...</title>
<link>http://daryazand.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;به نام خدا&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;امروز همین طوری دلم گرفته. هیچ طوری هم نمی تونم بیان کنم چرا این طوری شدم یعنی الفاظ به اندازه کافی ندارم. ولی خب &lt;A href=&quot;http://www.iranclip.com/player/687&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;اینجا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; رو کلیک کنید شاید بد نباشه. تمام....&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;مثل همیشه جاری باشید...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Feb 2006 06:52:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daryazand&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>daryazand</dc:creator>
<guid>http://daryazand.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جاری باشید... تا حسین</title>
<link>http://daryazand.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 412px; HEIGHT: 283px&quot; height=318 alt=&quot;یا حسین&quot; hspace=0 src=&quot;http://hostedpictures.com/images/daryazand/wmoharam8401.jpg&quot; width=478 align=baseline border=0&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;به نام خدا&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;السلام علیک یا ابا عبد الله الحسین&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;دوباره مرغ روحم هوای کربلا کرد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;دل شکسته ام را اسیر و مبتلا کرد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;ز سرگذشت اشکم به لب رسیده جانم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;که هر چه کرده با من فراغ کربلا کرد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;سلام&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;قبول باشه. حتما تو هم مثل بقیه امروز رفته بودی عزاداری. حتما تو هم مثل من احساس غرور می کردی. حتما تو هم مثل من احساس می کردی همه ی این آدم هایی که دارند توی خیابون راه می رن و به سر و سینه شون می زنند جزئی از تن خودت هستند. حتما تو هم مثل من امروز به همه ی مردم احساس عشق و محبت می کردی. درسته. من امروز به خودم افتخار می کردم که یک مسلمان و یک ایرانی هستم. من امروز دلم برای تک تک مردم ایران می تپید. امروز احساس می کردم همه ی مردم مثل هم شدند. احساس می کردم همه مثل یک پیکر واحد حرکت می کنند. دل مردم امروز برای یک نفر می تپید. برای یک نفر اشک می ریختند. امروز توی خیابون چندین بار بدون اختیار گریه ام گرفت. نمی دونم چرا هر وقت چشمم به این دخترهای دو سه ساله می افتاد که با چادر مشکی های کوچولو، دست مادر یا پدرشون رو گرفته بودند بغض، گلوم را می گرفت. توی خیابون پر بود از خیمه هایی که زیرش شربت یا شیر یا آب می دادند. خنکی آب رو که روی لبم حس کردم ... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;می دونم تو هم مثل من امروز همه ی این چیزها رو دیدی. می دونم تو هم امروز دلت خیلی سوخته. می دونم تو هم امروز کلی اشک ریختی. امیدوارم قبول کنه از هممون. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;امروز مردم همه یه جور دیگه بودند. یکی مثل من همه بین این همه آدم خوب احساس خجالت می کرد از خودش. کاش همیشه این طوری بودیم. کاش همیشه می فهمیدیم که ما با هم برادریم. امروز برادریم رو با مردم احساس می کردم. امروز دلم برای همه ی بچه هایی که از مامانشون آب می خواستند کباب می شد. امروز احساس می کردم همه ی دختر کوچولوهای دو سه ساله خواهر کوچک خودم هستند. امروز حرارتی توی وجودم بود که حاضر بودم در مقابل هر دشمنی از هم میهن های خودم، از کسانی که دلشون همون جایی که دل من هم همون جاست، با تمام وجود دفاع کنم. امروز یک کمی فهمیدم جوون های زمان جنگ چرا همیشه قبل از عملیات عزاداری می کردند. این ها چیزهایی هستند که امروز فهمیدم یا بهتره بگم امروز احساس کردم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;می دونم، می فهمم، اما دلم می خواست درک می کردم که چرا ....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;چرا امام سجاد علیه السلام تا آخر عمر هر وقت آب می دیدند یا هر وقت بچه ای رو&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;می دیدند گریه می کردند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;خدایا یکی مثل من ظرفیتش کمه. خدایا یکی مثل من خیلی عقبه اما خدایا از تو می خوام یه کمی از این مصیبت بزرگ رو توی دلم قرار بده. خدایا می دونم همین یک ذره برای سوختن یکی مثل من تا آخر عمرش کافیه. خدایا آتش محبت حسین رو توی دلم روشن نگه دار. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;دوستان،&amp;nbsp;امروز عاشورا است. یکی مثل من رو از دعاتون محروم نکنید. یکی مثل من هم برای شما دعا می کنه. برای همه ی دوستای خوبش که دیگه نمی تونه ترکشون کنه. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;التماس دعا. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;جاری باشید.... تا...&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=6&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; حسین&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 09 Feb 2006 10:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daryazand&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>daryazand</dc:creator>
<guid>http://daryazand.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چشمانم منتظرند</title>
<link>http://daryazand.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>چادرش را بر سرم می کشید به این امید که در حال شیر خوردن کم کم خوابم ببرد. جایی را نمی دیدم. چادرش مشکی بود. چشمانم را می بستم. اما گوش هایم کاملا می شنید. سر و صدا نمی گذاشت خوابم ببرد. هر چند دقیقه ی یک بار یک قطره آب روی صورتم می افتاد. نمی دانستم چیست. وقتی دستم را بالا بردم و به صورت مادر گذاشتم دیدم چشمانش خیس است. گریه می کرد. وقتی موقع گریه کردن او شیر می خوردم من هم گریه ام می گرفت. نمی دانم چرا اما انگار بغض گلویم را می گرفت. دلم می خواست گریه کنم اما از مادر خجالت می کشیدم. نمی دانستم برای چه گریه ام گرفته است.&amp;nbsp;همین طور نمی دانستم او برای چه گریه می کند.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;حالا دیگر مدت ها از آن روز می گذرد. امشب هم یک شب مثل همان شب هاست. نمی دانم در قلبم چه خبر است. من که تو را ندیده ام پس این چیست که در قلبم&amp;nbsp;حرکت می کند؟ من که تو را ندیده ام پس چرا هنوز وقتی اسمت می آید دیگر کنترل چشمانم را ندارم؟ من که تو را ندیده ام پس چرا هر سال&amp;nbsp;این&amp;nbsp;روزها که می&amp;nbsp;آید رنگ همه چیز در نظرم عوض می شود؟ من که تو را ندیده ام پس چرا هر کاری می کنم و از هر طرفی که می روم آخر باز به تو می رسم؟ چرا تمام مسیرهای زندگی من به تو منتهی می شود؟ من که تو را ندیده ام پس تو چگونه تمام قلب مرا به تسخیر خودت در آورده ای؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کجایی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;تنها تویی که احساست می کنم و خود را میان صغری کبری های پیچیده ی ذهنم گم نکرده ام. تنها تویی که بخواهم یا نخواهم وقتی نامت می آید قلبم از همه چیز دست می کشد و رو به سوی تو می گرداند. تنها تویی که نمی دانم از کجای قلبم آمده ای که موقع آمدنت نفهمیدم. نکند همان شیرها که مادرم با چشم گریان به من می داد عشق تو را در قلب من قرار داده است. نکند همان اشک هایی که از چشم های مادرم بر روی گونه هایم می چکید مرا در این آتش سوزان انداخته است. نکند همان چادر مشکی مادرم بود که هر سال دل خونینم را سیاه پوش غمت می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;کجایی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;کجایی که دیگر خسته شده ام. دیگر کششم تمام شده است. دیگر تا کی حیران و سرگردان در کوچه پس کوچه های دنیا سرم به دیوار بخورد و نفهمم&amp;nbsp;که من چه کسی&amp;nbsp;هستم و از کجا آمده ام و به کجا باید بروم؟ تا کی به امید دستان گرمت دستم را در هوا نگه دارم؟ تا کی بدوم و تو باز از من رو بگردانی و محو شوی؟ اگر قرار نیست ببینمت پس چرا قلب مرا از آن خود کرده ای؟ اگر قرار نیست دستم را بگیری پس چرا مرا به دنبال خود می کشی؟ اگر قرار نیست... می دانم قراری در کار است. می دانم همه چیز را به دست خودت کنترل می کنی. می دانم که تمام فراز و فرود های مرا می بینی. پس چرا نمی آیی؟ چرا خیال مرا راحت نمی کنی که پیش من می مانی؟ این دلگرمی به من نیامده است که با خیال آسوده تو را تماشا کنم. همیشه باید بسوزم؟ همیشه باید از رفتنت هراس داشته باشم؟ همیشه باید از خود نگران باشم؟ تا بوده که این چنین بوده و هست. شاید اصلا این گونه باید باشد و من نمی دانم. نابودی ام را ببین. ببین که در میان زمین و آسمان دستان تو را می خواهم که نجاتم دهد. ببین که فقط تویی که می توانی مرا از نابودی نجات دهی. ببین که چشمان نابینایم می خواهند فقط تو را ببینند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;خودت را به من نشان بده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودت را به من نشان بده. خواهش می کنم. چشمانم منتظرند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 Feb 2006 15:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daryazand&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>daryazand</dc:creator>
<guid>http://daryazand.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
